« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2011-02-12 Alice: Why isn't love enough? سرهرمس از خودش میپرسد، همین یک جمله کافی نیست برای این که آدمی را پرتاب کند وسط یک قصه؟ بعد فیلش یاد هندوستان میکند. یک زمانی بود که قصههایی که از یک جمله شروع میشد، سر به ناکجاآبادهایی میزد که آدم روحش هم از آن بیخبر بود. حالا اما قصهها شده ورسیونهای مختلفی از ماجراهایی کموبیش یکسان. لابد همین است که اینجوری این همه سرشتهایمان به هم شبیه شده است. یادتان که هست؟ قصهها کماند و آدمها بسیار. اما حرفمان اصلن این نبود. یکی پیشنهاد کرده بود «قوی سیاه» را همفیلمبینی کنیم. مشورت کردیم. نشد. یعنی راستش دیدیم قوی سیاه البته آدم را تا آخرش نگه میداشت، اما تمام که میشد دیگر تمام شده بود. دلت پر نمیماند از حرف. به دیگری هم که میرسیدی چیزی نداشتی به فیلم اضافه کنی. گاس که فیلم هم چیز چندانی به تو اضافه نکرده بود. نمایش استادانهای بود از آن چیزهایی که قبلن میدانستی. و خب، یک فقره خانم ناتالی پورتمن داشت که برای خودش عاشورا ای بود. بعد آدم وقتی از ناتالی پورتمن حرف میزند که نمیشود فقط حرف بزند. (دست بزند؟! وا!) ناتالی پورتمن که بیاید وسط (قیامت میشود؟! وا!) آدم فکرش (خیلی معصومانه) میرود سمت «لئون» مثلن. خیلی غیرمعصومانه اما میرود سمت شاهکار آقای مایک نیکولز: Closer. شبِ عید نزدیک است، میدانیم، اما بردارید تا اسفند ته نکشیده این فیلم کلوسِر را [دوباره/چندباره] ببینید. بعد بنویسید برای همفیلمبینی. اجر اخروی هم گاس که داشت، ها؟ Labels: همفیلمبینی |
.
http://bipolarlaughs.blogfa.com/post-63.aspx
.black swan
تا بریم دوباره
closer
را ببینیم و چیزی بنویسیم
http://zirorou.blogspot.com/2011/01/live-little.html
Post a Comment