« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2011-02-15 داد نزدم ولش کن ولش کن نرفتم اونور خیابون که نذارم ببرنش هیشکی هیچی نگف البته که اونا خیلی بیشتر از ما بودن اون لحظه نیگا کردم و عر زدم و با ناخن انگشت اشاره م گوشه ی ناخن شصستمو کندم .... گاز زدن، ریختن به زدن، در اتوبوس باز بود، دست همو گرفتیم، چپیدیم تو چسبیدیم به شیشه.. آخ گرفتنش آخ زدن.. بد جور زدن زنه رو. کردنش تو آژانس هواپیمایی ِ فلان؛ روبه روی بزرگمهر. خودشونم رفتن تو. در رو بستن. همراه ِ زنه کوبید به در که تو رو خدااا باااز کنین باز نکردن. از حال رفت دمِ در... داد نزدم که آقا در اتوبوس رو بزن نرفتم بکوبم به در آژانش و داد و هوار کنم که بازززز کن، باااز کن ولششش کن، ولشششش کن عرر زدم و گوشه ی ناخونمو کندم تا خیس شد. داشتیم وصال رو می یومدیم پایین اونور خیابون وانت یگان ویژه تو ترافیک مونده بود. پشتش دو تا دختر و یه پسر و دو تا گاردی. برم بگم جان ماااادرت ولشون کن؟ تو رو خدااا ولشون کن؟ میگن تو هم بفرما بالا؟ بعد انوقت بابام..؟ بعد س میآد سراغ منو بعد اونم میگیرن؟ برم؟ برم؟ داد بزنم از همین جا؟.. نزدم. فقط عععر زدم شصت و انگشت اشاره م خیس شد دم دانشگاه تهران یه زنِ چهل اینا ساله داشت باهاشون کل کل میکرد. گاردیه شروع کرد هل دادنِ زنه. پسره اومد فحش داد. اومدن بگیرنش. ما خیلی نزدیکشون بودیم. من و س دست همو گرفته بودیم... رد شم؟ بزدلی هم حدی داره؟ دستمو کشیدم رفتم به داد زدن. همه رفتیم سمتشون. که وللللش کن ووولش کن. پسره رو هل دادم/یم که بیخیال شو برو. دست زنه رو کشیدم/یم. به خیر گذشت... عععر زدم و انگشت م خیس شد... نزدیکای جمال زاده گاردیه به دختره گف اینور نمیشه، برووو بااالااا . گف مستقیم میخوام برم؛ خونمه. گف بییخود، بروووو، وانسااااا. گف برو بابا مرتیکه میخوام برم خونه م . گاردیه نعره زد لاشی و دستشو برد بالا . دختره گفت کثااافت. گرفتنش. داد زدیم ووووللللشششش کن. مردم دست دختره رو گرفتن کشیدن. بغل گوشِ گاردیه بودم. داد میزدم ولللللللش کنننننن وللللششش کننننن. صدام یه جوری شده بود. برگشت یه نگاهی بم انداخت که این جیغ توئه مادر فلان ؟جفت دستام که مشت شده بود خیس شد از عرق. س دستمو کشید که خخخفه شو بیا بریم. خفه شدم و رفتیم. از س پرسیدم دختره چی شد؟ گفت مردم بردنش... آدم باید یه جوری باشه که از خودش بدش نیاد همین From ssanaz in Google Reader Labels: من، رسانه |
مرحوم موریس مترلینگ بهیچ وجه آدم خوش اخلاقی نبود اما گاهی حرف های دلچسبی می زد که عجالتا هیچ کدامش یادم نیست جز یکی ... می گفت : "انسان خدایی ست ترسو " و لابد منظورش این بود که آدمی که نترسد خداست ! مالک سرنوشت خویش ، همان که اگر بگوید "کُن" آنگاه "فیکون!" حداقل در محدوده ی تقدیر خویش ... در عرصه ی سرنوشت خود ...
احساس شعف و سرافرازی که پس از غلبه بر ترس (ترس بزرگ ، ترس تا آستانه ی خیس کردن خود) بدست می آید از جنس احساس خدایان است و به همین دلیل بیاد ماندنی ...همین است که باعث می شود آدم جوری رفتار کند که از خودش بدش نیاید گاهی ... به نظرم اینروزها خیلی ها تمرین می کنند ... تا خدای زندگی خود باشند ، تا زیبایی را خلق کنند ، تا بخود بگویند "فتبارک الله" ا...ا
مرحوم موریس مترلینگ بهیچ وجه آدم خوش اخلاقی نبود اما گاهی حرف های دلچسبی می زد که عجالتا هیچ کدامش یادم نیست جز یکی ... می گفت : "انسان خدایی ست ترسو " و لابد منظورش این بود که آدمی که نترسد خداست ! مالک سرنوشت خویش ، همان که اگر بگوید "کُن" آنگاه "فیکون!" حداقل در محدوده ی تقدیر خویش ... در عرصه ی سرنوشت خود ...
احساس شعف و سرافرازی که پس از غلبه بر ترس (ترس بزرگ ، ترس تا آستانه ی خیس کردن خود) بدست می آید از جنس احساس خدایان است و به همین دلیل بیاد ماندنی ...همین است که باعث می شود آدم جوری رفتار کند که از خودش بدش نیاید گاهی ... به نظرم اینروزها خیلی ها تمرین می کنند ... تا خدای زندگی خود باشند ، تا زیبایی را خلق کنند ، تا بخود بگویند "فتبارک الله" ا...ا
Post a Comment