« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-05-08

یادم بماند در زندگی بعدی‌ام کوه‌نشینی باشم چهل‌ویک ساله، در دامنه‌های کوهستانی دور و کم‌جمعیت. با پوستی تیره که ته‌ریش جوگندمیِ زبری صورتم را پوشانده باشد. چشم‌هایم از شدت تندی و بی‌واسطه‌گیِ آفتابِ کوهستان تنگ مانده باشد. انگار همیشه دارم چیزی را در دوردست نگاه می‌کنم. نامم چیزی شبیه استیو باشد. یک جور اسمی که در خوانش‌ش، در آوایش، صلابتی داشته باشد از جنس سینِ اول. جوری که بشود آن‌را آرام، و با کمی خشم، زیرلب ادا کرد. جسمم را ساعت‌ها کار زیر آفتاب کاهش داده باشد به ماهیچه‌هایی سفت، نه‌چندان که از زیر لباس به چشم بیاید. بی‌هیچ چربی اضافه، هیچ‌کجا. آفتاب که بزند بیدار شوم و نیم‌ساعتی بعد از غروب، خوب که خیره ماندم به چوب‌هایی که می‌سوزد، به خواب بروم. سهمم از کلمه‌ها سه‌چهارتایی باشد در ماه. در حد احوال‌پرسی مختصری با مردِ فروشنده و تاییدِ سفارشِ «همان همیشگی». کارم چیزی شبیه به جمع‌آوری گونه‌های کم‌یاب گیاهان کوهی باشد، دسته‌بندی و بسته‌بندی‌کردن‌شان. یک وسواس غریبی هم داشته باشم در پرهیز از هرگونه‌ وسیله‌ی ارتباط‌جمعی. گاهی کوله‌ی سبکی ببندم، صخره‌ی بلند و تیزی را نشان کنم، دوسه‌شبانه‌روز خودم را بیاویزم به سنگ‌ها و بالا بروم. استاد باشم در به‌دام‌انداختن مارها. بشناسم که کدام‌شان کی، کجا سروکله‌شان پیدا می‌شود. گاهی سرشان را جدا کنم و تن‌شان را با چاقوی بلندی از ابتدا تا انتها بشکافم و از گوشت‌شان خوراکِ ساده‌ای بسازم. بلد باشم از شیره‌ی کدام گیاه بنوشم وقت‌های تب. سگ داشته باشم. بزرگ و قهوه‌ای و آرام، بی‌اسم. همان «هی» صدایش کنم. عصرها روی تخته‌سنگی فرود بیاییم و من سیگارم را بپیچم و جرعه‌ای اسکاچِ کهنه و تکه‌ای سالامیِ خشکِ اسب، سق بزنم. هر دو خیره بشویم به یک جای نامعلومی در چشم‌انداز. بعد راه‌مان را بکشیم هر کدام یک گوشه‌ای بخوابیم. غریبه‌ای اگر به‌تصادف گذارش افتاد، حرفی برای زدن نداشته باشیم. تنها لحظه‌ای در چشم‌هایش خیره بشویم و بعد به حال خودمان باشیم. جهتی نشان بدهم، جرعه‌ای آب دستش بدهم، یا پتویی روی دوشش بیندازم، وقت‌هایی که راه را چنان گم کرده که شب را می‌بایست کنار آتشِ من سپری کند. عقبه‌ای نداشته باشم، آتیه‌ای هم. برنامه و بستگی و دل‌بستگی‌ای هم. همین طور برای خودمان در یک سالِ صِفری از زمان مانده باشیم. و زمان بر ما نگذرد. خاطره‌ی کسی هم نباشیم کلن، نشویم هم، لطفن.


Comments:
از جهات زیادی این داستان خیلی خوبه!
 
یادم بماند در زندگی بعدی ام راک استاری باشم که روی صحنه فریاد می زند و از آن بالا چند هزار نفری را با خودش همراه می کند. اگر نشد، حداقل غواصی باشم در عمق اقیانوس که دنبال تکه پاره های کشتی های غرق شده می گردد. اگر نشد، یک کلاهبردار حرفه ای باشم و مردم را به بازی بگیرم و بعد که به شکستشان خندیدم، پولشان را دوباره برایشان حواله کنم. اگر هیچکدام نشد، یادم باشد در زندگی بعدی ام سگی باشم بزرگ و قهوه ای و آرام، حتی بی اسم. که با کوه نشینی چهل و یک ساله در کوهستانی دور و کم جمعیت، بنشینم خیره شوم به یک جای نامعلومی در چشم انداز
 
سرهرمس کلاهش را برمی‌دارد برای این سراب‌ساز سوداستیز
 
جناب سرهرمس گل مي‌كارند
 
یادم بماند در زندگی بعدی ام اصلا نباشم ...
 
یادم باشد در زندگی بعدی ام باد باشم...نه از این بادهای معمولی ...از آنهایی باشم که زوزه میکشند و تمام میشوند به لرزه درختی
 
Post a Comment