« سر هرمس مارانا »



2011-05-15


این بیانیه برگرفته از دفتر خاطرات سرهنگ دوم، مروین ویلت گونین، است. وی دارای نشان خدمات ارزنده و از نخستین سربازان آمریکایی است که به اردوگاه مرگ نازی‌ها، موسوم به «برگن-بلزن»، رفته بود. این اردوگاه در آوریل سال 1945، نزدیک پایان جنگ جهانی دوم، آزاد شد.


نمی‌توانم،دقیق و آن‌گونه که باید، اردوگاه وحشتی را توصیف کنم که قرار بود به همراه مردانم یک‌ ماه آینده‌ی زندگی‌مان را آن‌جا سپری کنیم. آن‌جا بیابانی پرت و بی‌آب‌وعلف بود؛ درست به برهوتیِ مرغ‌دانی. همه‌جا پر بود از جسدهای قربانیان. در برخی جاها آن‌ها را روی هم تلنبار کرده بودند و در جایی دیگر تک‌تک یا جفت‌جفت روی زمین رهای‌شان کرده بودند.

مدتی طول کشید تا عادت کردیم هنگام گذشتن از کنار مردان، زنان و کودکانی که زیر پای‌مان به حال مرگ افتاده‌اند، خودمان را کنترل کنیم و کمک‌شان نکنیم. به اولین چیزی که باید عادت می‌کردیم این بود که آدم‌ها هیچ ارزشی ندارند. دانستنِ این که روزی پانصدنفر می‌مردند و آن پانصدنفر در روز، پیش از این که کاری از دست‌مان بربیاید، هفته‌ها را در حالت مرگ به‌ سر برده‌ بودند، کوچک‌ترین تاثیری در اوضاع نداشت. با این حال، آسان نبود که ببینیم کودکی به خاطر ابتلا به دیفتری مشکل حاد تنفسی پیدا کرده و با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ آن‌ هم وقتی می‌دانستیم با یک نای‌شکافی و کمی مراقبت بهبود می‌یابد. یا زنی را که در استفراغ خود غرق و خفه می‌شد چون آن‌قدر ضعیف بود که نمی‌توانست سرش را برگرداند؛ یا مردهایی که چنگ می‌زدند و کرم‌ها را مثل تکه‌ای نان گاز می‌زدند و می‌خوردند، چون صرفن برای زنده‌ماندن چاره‌ای جز کرم‌خوردن نداشتند و حتا دیگر به سختی می‌توانستند تفاوت این دو را تشخیص بدهند.

تلی از جنازه‌های لخت و کریه‌المنظر آن‌جا بود. زنی که از شدت ضعف نمی‌توانست موقع آش‌پزی خود را سرپا نگه دارد، به آن‌ها تکیه داده بود و ما با یک تیر از این وضعیت خلاصش کردیم.

زن و مرد، این‌جا و آن‌جا، همه‌جا، سرپا نشسته بودند تا خودشان را از اسهال خونی که دل و روده‌های‌شان را به هم ریخته بود خالی کنند. زنی، لختِ لخت، ایستاده بود و خودش را با کف جاری در آب بشکه‌ای که جسد کودکی در آن شناور بود، می‌شست.

اگرچه ممکن است ربطی نداشته باشد، اما اندکی پس از آمدن صلیب سرخ انگلستان، محموله‌ای بزرگ از رژ لب به اردوگاه رسید. ما برای هزاران هزار چیز دیگر فریادمان به آسمان رفته بود و داشتیم خودمان را خفه می‌کردیم اما نمی‌دانم کی، این وسط، رژ لب خواسته بود. خیلی خیلی دلم می‌خواست بفهمم کی چنین سفارشی داده بود. آن فرد حتمن دانشمند بوده؛ کسی که صددرصد از هوش و ذکاوت سرشاری برخوردار بوده و کلن جزء نوابغ بوده است. فکر می‌کنم هیچ چیزی به جز رژ لب به درد اسیران بازداشتگاه نمی‌خورد. زن‌ها ملافه و لباس‌خواب نداشتند که در تخت‌خواب‌شان بخوابند اما رژ لب‌های قرمز روشن که داشتند. آن‌ها را می‌دیدیم که فقط با یک پتوی آویزان بر شانه‌های‌شان، این‌ور و آن‌ور، پرسه می‌زدند. اما رژ لب‌های قرمز روشن را به لب‌های‌شان مالیده بودند. جنازه‌ی زنی را روی میز کالبدشکافی دیدم که در میان انگشتان گره‌کرده‌اش، تکه‌ای از یک رژ لب بود.

دستِ کم، یک نفر کاری کرده بود که دوباره احساس آدم‌بودن را به آن‌ها برگرداند. آن‌ها، الان دیگر برای خودشان کسی شده بودند و دیگر فقط شماره‌هایی نبودند که روی بازوی‌شان تتو شده بود. حداقل، می‌توانستند به ظاهرشان علاقه‌مند شوند. رژ لب‌ها انسانیت‌شان را به آن‌ها بازگردانده بود.


منبع: موزه‌ی جنگ سلطنتی


از کتاب «بنکسی، دیوار و گرافیتی» نوشته‌ی بنکسی، ترجمه‌ی ساناز فرازی، انتشارات کتاب آبان

Labels:



Comments:
داستانه زندگی خیلی از ما آدمهاست...مرسی!
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017