آن شب، انگار فقط قدر یک کلمه فاصله مانده بود، بین آنی که بودیم تا یک صمیمیت بیبازگشت، تام و بیبازگشت. سلین چهارزانو نشسته بود زیر میز نهارخوری، روی زمین. همبرگرش را تقریبن میبلعید. با دهان پر، و تندتند حرف میزد. از همهچی، طبق معمول. من دراز کشیده بودم به پشت، روی کف سالن. روی سنگ. دود میکردم و و توان بستن نیش بازم را نداشتم. سلین عادت داشت فرصتِ حرفزدن ندهد. از این شاخه به آن شاخه. از این قصه به دیگری. از شبی که در کاراکاس مست کرده بود و کفشهایش را بخشیده بود به دربانِ بار، تا صبحی که وسط جنگل بیدار شده بود و یادش نمیآمد داشته میرفته یا برمیگشته. از مزهی ادویهای که در آن شامِ تندِ بنگلادشی بود، تا زبریِ پوستِ تنِ پسرکِ استوایی، جایی که ساقهای خوشتراشش تمام میشد و به انحنای محکم پایش میرسید. داشتم فکر میکردم سلین بیش از هر کسی که میشناسم من را یادِ موسیقی جَز میاندازد. میتواند از هرجایی شروع کند و به هرجایی برود، سرک بکشد. بیملودی. بدون یک خط سیر کلی و آشنا، رها. میشود با سلین از هر جایی از روز، از حرف، از هر جای تنش شروع کرد و به هر کجای دیگر، دیگرش رفت. میشود از رستوران هتلی تقریبن متروک در مخبرالدوله شروع کرد و به آخرین سیگار نیمهشب رسید. نمیشد، امکان نداشت برای دو دقیقه یکجا نگهش داشت. برای بودن با سلین میبایست یاد بگیری چطور مدام لیز بخوری. به تکهسنگی، چوبی، خاطرهای، کسی اگر گیر میکردی آن وسط، رفته بود. تو را گذاشته بود و رفته بود. ادامه داده بود. گاهی میشد که بیست قدم جلوتر، یادش بیفتد که داشته با تو قدم میزده. آنوقت نه که برگردد، نه. همانجا میماند، با صدای بلند صدایت میکرد، و بیصبری میکرد، با صدای بلند بیصبری میکرد، آنقدر بهانه میگرفت تا یکجوری خودت را خلاص کنی و دوباره همپایش شوی. گیرم که مجبور میشدی کتت را همانجا، گیرکرده به شاخهی درخت، به سنگ، به هر کوفتی، دربیاوری ول کنی و راه بیفتی.
آن شب اما، آن یک کلمه فاصله ادا نشد. چسبیده بودم به سنگهای کف سالن. خودم را نشد، نخواستم که دربیاورم و راه بیفتم. ماندیم پشتِ همان یک کلمه. و یک صمیمیتِ بیبازگشتِ تام، منتظر ماند برای ما. راستش را بگویم، راست میگویند، جَز چیزی نیست که آدم مدام بخواهدش، بیوقفه. همیشه جایی هست، وقتِ بیوقتی هست که گوشِ آدم ملودی میطلبد. آشنا و غیر غیرمنتظره.
موسیو ورنوش
Post a Comment