« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2011-06-13 «گاهی نوشتن از هر فیلمی، نوشتن از هر فیلمسازی، انگار، بازآفرینی دنیایی دیگر است. دنیایی داری که پیشِ چشمِ همه هست (همه میبینندش؛ کافیست که چشم باز کنند) و دنیایی داری که مالِ توست (تو میبینیاش فقط؛ کافیست چشمها را ببندی). کارِ تو شاید درهمتنیدنِ این دو دنیاست؛ یکی کردنشان. بههم رساندنشان. ساختنِ دنیایی تازه. آفریدنِ دنیایی که همان دنیای قبلی نیست؛ هرچند شبیهِ دنیای قبلیست. این دنیای توست. شدهای مالکِ اخترکی که اجازه داری چراغهاش را مدام روشن و خاموش کنی. کسی دیگر نمیبیندش. اگر تو نگویی نمیبیندش. با چشمهای بسته میبینیاش. چشمهای بسته باز میشود وقتی دو دنیا یکی میشوند. دو دنیاست در یکی. ظاهرش از آنِ توست، باطنش از آنِ دیگری. کارِ تو نوشتن از این دو دنیاست؛ یکی کردنشان. و این میشود ترجمهی احوالاتِ خودت، جستوجوی خودت در دنیایی دیگر. جایی که میشناسیاش، جایی که غریبه نیستی. جایی که خودت ساختهای. جایی که مالِ توست. فیلم میبینی و میگویی این منم بهجای او. این منم که عاشق میشوم. این منم که در عاشقی شکست میخورم. این منم که رفتنِ یار را میبینم. این منم که در فراقِ یار میمیرم.» بروید باقی مطلب را هم بخوانید. حیفم آمد چندباره خوانده نشود این نوشتهی معرکهی محسن. Labels: از پرسهها |
گاهي هيچ دنيايي و هيچ لذت دنيوي و اخروي با اين لذت اين دنيايي م كه مال توست ، برابري نتواند كرد.
تا جايي كه فرموده اند ... اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما !
Post a Comment