« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-08-17


(+)
بابک، بابکِ سین، تو یک چنین عاشورایی را به من بدهکاری. خودم هم نمی‌دانم دقیقن چرا، اما بدهکاری برادر. در جریان باش.

Labels:



Comments:
بدهکاری گاهی عجیب حس خوبیست, که بدانی و منتظر باشی به آمدن کسی, دنبال طلبش
 
به بچه ای گفتن قربون چشای بادومیت برم ، گر گرفت که من بادوم می خوام !
حالا حکایت ماست . نوشتین عاشورا ما یاد عاشورا افتادیم !
یعنی از عاشورا و این فانوس یاد یه چیزایی افتادیم مث همون بادوم . چیزایی مث اینی که اون قدیم مدیما که هنوز همه جا برق نیومده بود ، بجای این طبق هایی که با لامپ و مهتابی تزیین میشن ، یه طبق هایی بود که با این فانوس نفتی ها درست میشد . شکلش یه چیزی بود مث سرو که مثلثی شکل می اومد پایین و اون نوک هرم یه فانوس و همینجور بیشتر میشد تا می اومد پایین . روزا که هیچی اما شبای محرم یا عاشورا تاسوعا ، اونا رو روشن میکردند و چیز جالبی میشد . البته حالا هم که همه جا از نعمت برق برخورداند اما هنوز بعضی جاها بخاطر بار نوستالژی ی ! قویی که داره از این طبق های فانوسی درست میکنن .
ضمنا" به این فانوس ها چراغ زنبوری یا چراغ نفتی هم میگن اما از همش جالبتر جاهایی هس که به این فانوسا میگن چراغ بر ساعتی !
شاید یعنی چراغی که برای یه ساعت بیشتر دووم نداره . چونکه مخزن نفتش کوچیکه و بیشتر از این روشن نمی مونه . خب اینم از انشای ما در مورد فانوس . می بینین چه عاشورایی به شما ما بدهکاریم ؟!
 
Post a Comment