« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-08-16


انگلستان، دهه‌ی هفتاد. دانشمندان در آزمایشگاه «انسان»‌هایی تولید می‌کنند و در مدارسی مخصوص پرورش‌شان می‌دهند تا بعدها، در عنفوان جوانی، اعضای حیاتی بدن‌شان به منظور پیوند به سایر انسان‌ها استفاده شود. معمولن بعد از عمل سوم یا چهارم، این انسان‌های آزمایشگاهی، زندگی‌شان «تمام» می‌شود. قصه‌ از زبان «کتی»، یکی از همین آدم‌های آزمایشگاهی روایت می‌شود. در سه فصل به زندگی کتی، روث و تامی و دل‌دادگی‌ها و آرزوها و رویاهای‌شان می‌پردازد: کودکی‌شان در مدرسه‌ی هالیشام، نوجوانی‌شان، وقتی در کلبه‌ای در انتظار نوبت‌شان برای شروع اهدا عضو هستند و بالاخره در بیست‌وچندسالگی، وقتی روث و تامی یکی‌دو اهدا انجام داده‌اند و کتی پرستاری‌شان را به عهده دارد. «هرگز رهایم مکن» فیلمی به‌غایت غمگین است که نعل‌به‌نعل بر اساس کتابی به همین نام از آقای ایشی‌گورو ساخته شده است. و آقای ایشی‌گورو به احتمال زیاد «آیا آدم‌مصنوعی‌ها خواب گوسفندبرقی می‌بینند؟» آقای فیلیپ ک. دیک را خوانده‌اند. خوب هم خوانده‌اند. در قصه‌ی آقای دیک مساله هویتِ آدم‌مصنوعی‌ها بود، این که چه‌طور میل به «آدم»‌شدن دارند. در قصه‌ی آقای ایشی‌گورو، مساله‌ی اخلاقیِ استفاده‌ی ابزاری از این «آدم‌»ها مساله‌ی اصلی‌ست: واکنشِ هرکدام از این سه‌نفر به سرشتِ تلخ و محتوم‌شان، که چه‌طور در نهایت به مرحله‌ی «پذیرش» می‌رسند و با آن کنار می‌آیند. مرحله‌ای که آدم‌مصنوعی‌های «بلیدرانر» (فیلمی که آقای اسکات بر اساس کتاب آقای دیک ساخته بود) به آن نمی‌رسند. گیر کرده‌اند در همان مراحل انکار و خشم و چانه‌زنی و افسردگی. با این‌حال، هر دو فیلم در نقطه‌ی پایان به هم می‌رسند، با طرح شباهت آدم‌ها و آدم‌مصنوعی‌ها وقتی «تمام‌» می‌شوند، در برابر مرگ. فیلمِ آقای «مارک رومانک» یک موسیقی بی‌نظیر هم دارد: خانم ریچل پورتمن ملودی‌ای برای ویولن نوشته است که بدجوری اشکِ آدم را درمی‌آورد.

Labels:



Comments:
کِیری مولیگن یکی از بهترین‌هاست و این فیلم یکی از غمگین‌ترین‌ها...ـ
 
Post a Comment