« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-10-09

1
هاوس یک جمله‌ای دارد، و یک جوری آرام و سربه‌زیر و ناچار و پذیرفته این جمله‌اش را می‌گوید که آدم دلش می‌خواهد بغلش کند (خودش را، هاوس را، چه فرقی می‌کند). می‌فرماد که: I'm fine, I'm just not happy

2
گاهی خیال می‌کنم وقتی می‌گویند put it into perspective قاعدتن باید به‌منظور کاهش درد و رنج ناشی از وضعیت باشد. یک‌جورهایی از بیرون، و از دور نگاه‌کردن به اتفاقاتی که افتاده، حالتی که دچارش هستی، گاس که تحملش را، کنارآمدن با ماجرا را سهل‌تر کند. برای سبُک‌سازی زندگی می‌گویند این را، کلن. گاهی اما بردن به پرسپکتیو، به‌ناچار، قضیه را می‌برد کنار یک سری اتفاقات مشابه قرار می‌دهد، قبل‌وبعددارش می‌کند، یک بعد تاریخی به آن می‌دهد، و لاجرم، غلیظ‌ترش می‌کند. از این لحاظ به‌گمانم باید بروم در تیمِ مینیاتور قرار بگیرم، تخت و لحظه‌ای و دوبعدی.

3
فردای یکی از همین روزهای پُرنکبتِ جاری که آدم غرهایش را فله‌ای گودر می‌کند آمده بود پرسیده بود که خوبی؟ گفته بودم که ها، خوبم. بعد یادم افتاده بود به آقای هاوس، به این که خوب‌بودن و اوکی‌بودن و فاین‌بودن و هپی‌بودن و رله‌بودن چه مراتب چندگانه‌ی متفاوتی دارند کلن. به این که آدم است دیگر، گاهی خوب است، فاین است، حتا اوکی است، اما یک چیزی را، یک وضعیتی را کماکان نپذیرفته، کنار نیامده، هضم نکرده، اوکی نیست حتا. بعد سیگارم گرفته بود. خیلی گرفته بود.

4
یک بار هم سوزن و جوالدوز را گرفته بودم دستم و برای خودم چایی ریخته بودم و یاد آن پنج مرحله‌ی کذایی فیلان افتاده بودم. به این که آن پذیرشِ آخر چه‌قدر گاهی از سر ناچاری و بی‌چاره‌گی و اجبار و معذوریت حتا، می‌تواند باشد. چه‌قدر تاسف‌بار می‌تواند باشد. چه انفعالِ تخمی و هملت‌وار و دست‌وپابسته‌ای در خودش دارد.

5
بند بعدی برای آن‌ها که هنوز دارند هاوس می‌بینند یک اسپویل بدی دارد، خیلی بد. گفته باشم از قبل.

6
آخرین سکانس فصلِ هفتم هاوس رسمن یک ضیافت است، یک برگ برنده، یک نفس عمیق، یک تخلیه‌ فورانی خشم و حرص و ناتوانی و همه‌ی آن حس‌های چرکی که ته‌نشین شده این‌مدت. هاوس بعد از بریک‌آپ با کادی، بعد که قریب به یک فصل از ماجرا می‌گذرد، بعد که همه‌ی راه‌ها را برای آزاردادن فرسایشی خودش و کادی پیمود، راه می‌افتد مثل یک بچه‌ی خوب، برود بُرس کادی را که جا مانده بود در خانه‌اش، پس بدهد. از بدِ حادثه درست زمانی می‌رسد که کادی بالاخره پذیرفته با یک آدم دیگر معاشرت کند. نشسته‌اند با یک زوج دیگر دور میز ناهارخوری، به خوش‌وبش معمول. هاوس از پشتِ پنجره صحنه را می‌بیند، برمی‌گردد، پشتِ فرمان می‌شیند، می‌رود سر کوچه دور می‌گیرد، بعد با آخرین سرعت خودش را می‌کوبد به خانه‌ی کادی، می‌رود داخل ناهارخوری. بعد، همان‌جا از ماشین پیاده می‌شود، لبخند می‌زند و از میان آوار و بهتِ آن چهار نفر بیرون می‌رود. سبک و خالی و فِرِش.

7
آدم که عمومن نمی‌تواند برود سوار ماشین بشود، دور بگیرد، بعد برگردد خودش را بکوبد به خودش، می‌تواند؟

8
کلن خوبم.


Comments:
سلام
یه نگاهی به اینجا بندازین . شاید مفید بود

www.cyclope.blogfa.com
 
آره
چسبید پستت
مرسی
 
there is a thin invisible boundary between sadness and disappointment.
 
Ghorbaanat gardam -- baskeh khoob minevisi va hatmee khoob tar az oon fekr mikoni aziz-e del. doost daashtam behet begam ke cheghadr baraayemaan azizi...
 
بند بند این پست خوب بود. بهتر از خوب. اما بند دوم خیلی خوب بود.
یادمان باشد پرسپکتیو هم با وجود عمق دارد در فضای دو بعدی انجام شود. خود پرسپکتیو یک جور فریب است مگر نه؟ یک جور فریب دادن چشم و ذهن است با ایجاد عمق کاذب. یک جور عقب انداختن و به تعویق انداختن. یک جور فاصله گذاری فاصله گرفتن.

محسن ش.


پ.ش. با اجازه این بند از نوشته ی شما را با دیگران به شراکت می گذاریم با ذکر یاد و نام حضرتش البته!
 
سلام شوالیه جان، انقدرکه شما از این سریال in treatment تعریف کرده اید ما ذداریم له له میزنیم که ببنیمش اما لینکی برای دانلودش نمی یابیم! لینک بدید برای دانلود لطفن
خدا نگه دار شما باشد کلن
 
Post a Comment