« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-11-17


1
در وضعیتِ پُست-گودر به سر می‌بریم. تعارف که نداریم. داریم خودمان را رصد می‌کنیم (خودِ سرهرمس‌مان را می‌گوییم) که چه طور سیال شده‌ایم بین آن پنج مرحله‌ی کذاییِ ماتم. شما را نمی‌دانیم اما ما با همه‌ی سرهرمسی‌مان یک روزهایی هست که یادمان می‌رود که گودر نداریم. بی‌هوا یادش می‌کنیم و دست‌ و دل‌مان می‌رود سمت آن جایی از گودر، آن جای سفید و سینه و برف‌ زمستانی‌اش، که نوت بنویسیم (یادت هست لاله، یادت هست می‌گفتی نوط؟) انکار می‌کنیم که دیگر گودر نداریم. یک وقت‌هایی برای خودمان عصبانی هستیم و نمی‌دانیم چرا. از ما سوال می‌شود که خب چرا عصبانی هستی باباجان، و ما جواب نداریم. (می‌دانید سرهرمس جواب نداشته باشد یعنی چه؟!) بعد با خودمان فکر می‌کنیم از دستِ «لری پیج» لابد عصبانی هستیم. از دست بی‌گودری. (زرشک. کلن عرض کردیم) یک شب‌هایی هم هست که متوسل می‌شویم به پلاس، به فیس‌بوک، به هاشم. زور می‌زنیم «افزونه» می‌زنیم بلکه یک چیزهایی را نگه داشتیم، بلکه یک چیزهایی را دوباره زنده کردیم. می‌شود؟ عمرن. بعد زانوی فیلان بغل می‌گیریم. سر در جیب افسرده‌گی می‌کنیم. سرمان را جای دیگر گرم می‌کنیم. (ها، یادمان بیندازید در همین پست بنویسیم از این کانسپت معرکه‌ی «جایی دیگر»، خب؟ که چه‌طور همه‌ی ما لازم داریم یک جایی را که آن جای دیگرمان باشد. که مثلن از نکبت کاری‌مان عصرها زودتر فرار کنیم و پناه ببریم به زیر یک سقفی که حرف‌ها به کل از یک جنس دیگر هستند. آدم‌ها هم، انگار. که غم سنگین‌ت همان تلخی ساقه‌ی علف باشد که فیلان) حالا هم که نشسته‌ایم برای خودمان تئوری می‌دهیم که خب «دتس ایت» دیگر. باید پذیرفت. دروغ می‌گوییم؟ شک نکنید.
2
حالا پشتِ سرِ میت این چیزها گفتن ندارد. اما خداوکیلی گودر شبکه‌ی اجتماعی نبود، شبکه‌ی غیراجتماعی بود راستش. یعنی اگر شبکه‌های اجتماعی بنیادشان بر این بود که (ای توی کمرِ آن بنیاد بزند ابوالفضل، والله) آدم بردارد آدم‌هایی را که می‌شناسد «اد» کند و نگه‌شان دارد و معاشرت‌شان کند، اگر این‌ جوری بود که مبنای لینک‌بودن به آدم‌ها بر اساس رابطه بود، بر اساس رفاقت و هم‌خونی و هم‌خانه‌گی و الخ، گودر اما بنیادش (ای قربانِ آن بنیادش برویم الهی) کاری به این جور جبرهای جغرافیایی و تاریخی نداشت. اساس‌ش بر چیز بود. (و تو چه دانی که این چیز که ما می‌گوییم بر چه چیزهایی دلالت داشت لامصب) یک جوری بود این اساس که مثلن شما آدم‌هایی را پیدا می‌کردی و رفاقت می‌کردی که در وضع و حال معمول جهان خیلی بعید بود پیدای‌شان کنی. خیلی بعید بود معاشرت‌شان کنی. گودر به شما امکان می‌داد با غریبه‌ها رفاقت کنی. با غریبه‌هایی که اصولن بیش‌ترین قرابت را با تو داشتند. اصلن اساس پیداکردن‌شان بر همین بود که به تو شبیه‌ترین بودند. بیش‌ترین حرف‌ها را داشتی بزنی.
3
برای ما آدم‌های وبلاگی، هیچ‌جایی گودر نمی‌شود. هیچ‌ شبکه‌ای این‌همه شبیه وبلاگ نیست. از همه نظر. وبلاگ می‌نویسم اما فیدبک نمی‌گیریم. معاشرت نمی‌کنیم دیگر حول‌ش. دیگر هیچ پستِ وبلاگی‌ای دنیای‌مان را چند سانت جابه‌جا نمی‌کند. این برای آدم‌هایی که می‌نوشتند تا خوانده شوند، برای آدم‌هایی که عادت کرده بودند این سال‌ها به این جور نوشتن، این جور خوانده‌شدن، این جور مورد معاشرت قرار گرفتن، سخت است. باور بفرمایید سخت است.
4
سرهرمس راه‌حل‌ای ندارد عجالتن. سرهرمس هر از چندی سرش را در یکی از این سوراخ‌های لعنتی جای‌گزین می‌کند و دو روز بعد سرافکنده بیرون می‌آورد. از خانه بیرون افتاده‌ایم. پخش شده‌ایم در جای‌جای این دنیای مجازی. چهار نفرمان رفته‌اند اکانتِ گم‌نامِ فیسبوک درست کرده‌اند. چهار نفرمان در همان پلاس افاضات می‌کنند. چهار نفر برگشته‌اند به خانه‌ی پدری، وبلاگ‌شان. دیگر جمع نیستیم. تعارف که نداریم.
5
آقای نامجو یک ترانه‌ای دارند که بدجور وصفِ حال است. «هستی» را عرض می‌کنم. اگر می‌خواهید از حالِ سرهرمس در دورانِ پُست‌گودر با خبر باشید، «هستی» گوش کنید. حالا مهستی هم شد عیب ندارد.

Labels: ,



Comments:
بند سوم، بند سوم
می‌تونم بگم یه چیزی نزدیک به فاجعه است. قبلا روز اول و دوم، دست کم بیش از 200 بار مطلبم خونده می‌شد. در بدترین حالتا و مزخرف‌ترین نوشته‌ها، حالا اما 40 تا بازدید! همه‌اش

سقف بازدیدا خیلی زور بزنه برسه به 200 و 300
 
یک چیزی باید الان بگویم اما نمی توانم . یک چیزی که بسیار شبیه است ، شبیه باشد به همان "چیز " شما . یعنی همان "چیز" بند دوم شما طبعن . چیزی مثل همانی که نوک زبان آدم است اما به زبان نمی آید . که زبان در دهان نمی چرخد . که زبان به کام گرفته میشود و لام تا کام نمی گوید . که هر
چه زور هم بزنی هیچ افاقه نمی کند .
چیزی که مدلول به تمام معنای همان " . اما چیز " شما باشد . هست . اما به زبان نمی آید . به کامنت نمی آید .
چیزی مثل رفاقت با غریبه ها و قرابت بیشتر و . چیزی که الان باید به زبان بیاید اما نمی آید . نمی آید لامصب . نمی آید .
همان چیزی که اساس ش بر " چیز " است و تو چه خوب می دانی این چیز ، دلالت بر چه چیزهایی که ندارد . حتی اگر ما نگوییم و ننویسیم . یعنی که نتوانیم بگوییم . نتوانیم بنویسیم .
 
خیلی بد و بی حوصله نوشته شده بود که بجا بود
 
بند دوم متن شما را گذاشته‌ام لب تاقچه هی می‌روم و می‌آیم ماچش می‌کنم، قربانش می‌روم. دقیقن حرفی بود که من به هزار و یک گونه‌ی مختلف سعی کرده بودم به آدم‌های غیر‌گودری بگویم، تا بفهمند غم جانکاه مرگ گودر چه وسعتی دارد!‏
 
اقلا 122 نفر پلاس وان کرده اند در سکوت در بی نامی در شاید بغض و رفته اند. قبلا می ماندند بودند حرف می زدند فیدت را بک می کردند
 
(ای قربانِ آن بنیادش برویم الهی)
اون بنیاد تخمیش، که ما تخمی می‏خواستیمش
 
Post a Comment