« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2011-12-28


1
نشسته بودیم به تماشای عکس‌های بچه‌گی آدمِ جدیدِ خانواده. حوالی سی سال پیش. به وضوح و در مجموع عکس‌ها یک سروگردن به‌تر و تماشایی‌تر بودند از عکس‌های مکرری که این سال‌ها می‌گیریم. دارم از عکس‌های معمول خانوادگی حرف می‌زنم. قاعدتن آن روزها کمتر کسی دوربین دست می‌گرفت. یا لااقل کسی عکس می‌گرفت که ذره‌ای عکاسی سرش می‌شد. طبیعی است که عکس‌های قدیمی به صورت میانگین حال و هوای بهتری داشته باشند از عکس‌های کیلوییِ این سال‌ها. عاقبتش را من هم مثل شما نمی‌دانم. که چه بر سر میلیون‌ها عکسی خواهد آمد که هر روز گرفته می‌شوند. این را می‌دانم اما که ماندگاریِ عکس‌های خانوادگی در معرض تهدید است. من یکی لااقل حوصله‌ی تماشای عکس‌های خانوادگی روزگار دیجیتال را خیلی ندارم.

2
عکس فوق باید چهل سالی گذشته باشد از تاریخش، دستِ کم. دوست دارم که دو آدمِ داخل کادر این قدر لاابالی هستند جلوی دوربین. این قدر عکس و عکاسی محفوظ بوده و محدود بوده که غصه‌ای نداشتند که پس‌فردا یک آقای بکس‌ای پیدا بشود که عکس را این‌جوری پخش کند. با زیرپوش و پیژامه نشسته‌اند و خربزه می‌خوردند و یکی‌شان دارد یک کاغذی را می‌خواند و دومی وسط خوردن و خندیدن و شاید حرف‌زدن بوده. خیلی درونِ خانوادگی، خیلی بی‌تفاوت به امکان دیده‌شدنِ مکررِ عکس. یک دری هم هست آن‌جا پشت سرشان، نیمه‌باز. برای سرهرمس جالب است که آن‌قدر که عکاس دغدغه‌اش بوده که در را کامل بیندازد در کادر، به فکر شانه‌ی چپِ نفر سمتِ راست نبوده. عکس که داشت باز می‌شد، از بالا، اول در را دیده بودم. هنوز به سرِ دوتا آدم داخل عکس نرسیده بودم که عکسیتِ عکس برایم کامل شد. با همان درِ نیمه‌باز و پنجره‌ی بالایش و رنگ‌ دیوار و سایه‌ی سری که روی دیوار افتاده. این‌جوری نگاهش کنید:




Comments:
دقیقن، دقیقن و دقیییقن
 
و این عکس واقعن بی‌کراپه
 
آره می‌دونم
 
Post a Comment