از لحاظ جوالدور و اینها
ما، نسل نسبتنسپریشدهی وبلاگنویسها، عادت کردهایم در این سالها که متکلم وحده باشیم. نه که از گفتگو کلن خوشمان نیاید ها، گفتگو را ولی یک جور دیگری دوست داریم که ماهیتش بیشتر به مونولوگ شبیه است. دوست داریم برویم بالای سن بایستیم، خطابهمان را بخوانیم، جوری که وقت خواندنش کسی حرفمان را قطع نکند. بعد که تمام شد جماعت برایمان دست بزنند. فوقش به نوبت و آرامآرام دستشان را بلند کنند اجازه بگیرند یک گیر لایتی هم دادند دادند. بعد اگر خوشمان آمد که هِچ، نیامد جوابشان را ندهیم. به روی خودمان نیاوریم کلن. اسم این ماجرای بامزه را هم میگذاریم فیدبک.
بعد اما در دنیای واقعی خب کسی خیلی به این که ما چهجوریِ دنیا را دوستتر داریم وقعی نمینهد، متاسفانه. همین هم هست که عمومن ترجیحتر میدهیم حرفها و غرها و گلایهها و کنایهها و لابهها و مالههایمان را برداریم عوض این که آن طرف بگوییم، بیاوریم اینجا بنویسیم. احساس خوبی هم بهمان دست میدهد که بهبه، حرفمان را زدیم و راحت شدیم. کسی هم حرفی روی حرفمان نزد. حال میدهد طبعن. در این امپراطوری کوچکمان خدایی میکنیم خداوکیلی، نمیکنیم؟
حیف که داریم منقرض میشویم. داریم میدان را خالی میکنیم برای آنها که گفتگو بلدند. برای آنها که تنشان حتا میخارد برای این که جواب بدهند. تعارف که نداریم، یکی بالاخره یک روزی باید بیاید توی رویمان بگوید: «دورهت تموم شده مربی» بعدش هم برود پیِ کارش.
نصفه دومش
Post a Comment