« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2011-12-28 گفته بود سرهرمس که چقدر غمگین شد وقتی خبر آقای گری مور رسید؟ نگفته بود. حالا هم دل و دماغش را ندارد که برایتان از این حزن نامحدود، از این وسعتِ باشکوهِ پریشانیِ The Loner ایشان بنویسد. که چه طور یک روزهایی، لاینقطع پخش میشود در سرش نالههای بیدرمان گیتاربرقی این قطعه. انگار که آدم ایستاده باشد صاف روبهروی تمام عظمت گرندکنیون و بداند که همهاش باد است و بیسامانی و دود خواهد شد و به هوا خواهد رفت، عاقبت همهچیز. بداند که ذرهای از آن همه را به چنگ نخواهد آورد هیچوقت. حق با آقای بولتس است راستش، این جور وقتهای نکبت آدم باید اقتدا کند به آقای ونهگات و بگوید: بله رسم روزگار [لابد] چنین است. |
Post a Comment