رسد آدمی به جایی که صدایش میکنند که چهطور میشود ضخامت قلم یک بلاک را در CAD عوض کرد. و آدم اول از خودش سوال میکند بلاک چی بود اصلن؟ همان که آدمها را میکنند؟ بعد بعد از سالها برود بشیند پشتِ CAD («کَد» را پشتش مینشینند عمومن) بعد هی نگاه کند به آن صفحهی سیاه، هی یادش نیاید به هیچ چیز. بعد همینجور طبق عادتی کهنه دستهایش را بگذارد روی صفحهکلید و فشار دهد. بعد یکهو دریچهای باز بشود به سالها قبل. یکجوری که آدم دلش تنگ بشود برای ساعتهای طولانی نشستن پای CAD و سلکشنهای جورواجور گوشکردن. به وقتهایی که خاکستر سیگار را از لابهلای صفحهکلید جمع میکردی روز بعد از تحویل. آنوقتها بلاک ها را نمیشد درجا «ادیت» کرد. حالا میشود. حالا خیلی کارها میشود با بلاکها کرد. با آدمها هم، لابد.
یک ضربالمثل مغولی هست که میگوید اتوکد هم مثل دوچرخهسواری است. دوچرخهسواری هم که خودش مثل سکس است. یک بار که یاد بگیری دیگر الیالابد یادت نمیرود. خدا کند.
شوخی بود خواستم بگم که کار من الان همین طوریه
ولی زمان دانشگاه یه مزه دیگه داشت بعد از ساعتها که نه روزهای طولانی نشستن پای کد، حمام میچسبید اصلا
کد کابوس بوده برام این همه سال:)ـ
Post a Comment