سرهرمس هم (با اغماض) آدم است دیگر، یک اصلی داشت یک زمانی برای خودش، که یک جوری زندگانی کند، کار کند، کارهایش را بکند، که هر لحظهای که ول کرد، که ول شد، که ولش کردند، رمزی، رازی، چوبی، چیزی در جبیش نمانده باشد که بعدها ملت بگردند دنبالش. همیشه یک جوری امور دنیا را برگزار کند که اگر روزی سرهرمس نبود، نشد، یا منفجر شد، کار دنیا لنگ نماند. بعله، به همین لحن. یک هراسی داشت همیشهی تاریخش، که مبادا یک روزی که جاده بپیچد و او نپیچد و یک مدارکی، اسنادی، چوبهایی، چیزهایی در سرش یا جیبش یا کیفش موجود باشد که با خودش به آن دنیا ببرد و بعد ملت سرگردان بمانند. یک جوری که غروب که میزش را ترک کرد، اگر خدا خواست و فردایش بازگشتی درکار نبود، کسی گیر نکند، نماند.
نشد، نشد و مشغولالذمهی خودش ماند. تقاص از این فیلانتر؟ حالا هر غروب که میزش را به امان خدا ول میکند و میرود، مدام این هراس را دارد که یک مدارکی، اسنادی، چوبهایی، چیزهایی در عالم هستی هست که فقط نزد اوست، که فقط او به آنها آگاه است و این مالکیتِ یکنفره و اختصاصی از مدارک، اسناد، چوبها و چیزها سرهرمس را کمی تا قسمتی میترساند. دچار تشویشِ وجودیاش میکند.
میخواهم بگویم کلن مسوولیتِ چیزها را داشتن، مسوولیتِ یکنفرهی چیزها را داشتن وضعیتِ ناجوری است. خستگی میآورد، پای چشم آدم را کبود میکند. چه برسد به آدمها.
سایتتون که فیلتره
از طریق فید هم آپدیت نمیشه
لطفا فیدشو ردیف کنین
http://sirhermes.blogspot.com/feeds/posts/default
Post a Comment