« سر هرمس مارانا »



2012-01-10

مثلن؟ مثلن فکرکردن به آخرین حالِ خوبی که داشته‌ای. آخرین باری که کارکردن با یک سری آدم، زیر یک سقف، حال‌ عمومی‌ات را مساعد می‌کرده، که دل‌ت می‌خواسته معاشرت‌کردن‌شان را. که چهار کلمه چیز یاد می‌گرفتی ازشان، بی حرص‌خوردن. که از تو دو قدم جلوتر بودند و این دو قدم، دو قدم در مسیر پدرسوخته‌گی و هی‌مدام‌دورزدن نبوده. که می‌شده سرت را بالا بیاوری گاهی همان وسط کار، دو کلمه از آخرین فیلمی که دیدی، کتابی که خواندی، خراب‌شده‌ای که رفتی با یکی حرف بزنی. که حداقل یکی و حداکثر پانصدنفر آدم بی‌ربط به تو مدام پیرامون‌ت نبوده‌اند، روی اعصاب‌ت نبوده‌اند. که همیشه «غریبه»ی جمع نبوده‌ای، عجیبِ جمع نبوده‌ای. که هی مدام خودت را قایم نکرده‌ای، در را نبسته‌ای، داد و هوار نکرده‌ای که آقا بذارین من پن‌دیقه به حال خودم باشم.

مثلن همان سال جالبِ 76. همان دفتر کم‌تعداد دکتر س. بالاسر خانه‌اش. همان آتلیه که یک آشپزخانه‌ی اوپن داشت و قهوه‌جوش‌اش مدام به راه بود و ظهرها گاهی خودِ دکتر ژامبون‌به‌دست از راه می‌رسید و یله می‌دادیم روی کانتر و ساندویچ درست می‌کردیم. یا آخر هفته‌هایی که بطری‌اش را هم می‌آورد بالا، شیت‌ها را کنار می‌زدیم، گاهی هم یکی گیتار می‌زد. شما فرض کن خودِ خودِ خارج. همان غروب‌هایی که من و رها حوصله‌مان ته می‌کشید و می‌نشستیم روی میز وسط آتلیه، به ورورو حرف زدن از زمین و زمان. جوری که امیرحسین هم دادش دربیاید، متلک بارمان کند، بعد که کم نیاوردیم سیگارش را دربیاورد و به ما بپیوندد، خیر سرش شِف آتلیه بود. بعدها چندباری رها را دیدم. خانمی شده بود برای خودش، با حفظ همان شیطنت، جوری که مثل آن وقت‌ها منتظر یک جرقه بود. امیرحسین را اما گم کردم.

یا یکی دوسال قبل‌تر، کارآموزی، آتلیه‌ی خیابان میرزای شیرازی. با آن دستگاه کارت‌زنی‌اش که هر دقیقه یک صدای تق‌ای از آن بلند می‌شد و من هر روز غروب که داشتم بیرون می‌رفتم خیال می‌کردم دارد ساعات حضور و غیاب من را می‌شمارد که آخر ماه حقوق به من بدهد. با آن خانم و آقایی که سال‌ها بود با هم بودند ولی با هم نبودند. یک سفری هم رفته بودیم. یک جایی حوالی سد لار، که دشت بود، خیلی دشت بود. یک حال عمومی و خصوصی مبسوطی هم داشتم. آن سال‌ها که یکی‌دو نخ سیگار جیره‌ی روز آدم بود و کفاف می‌داد کلن. چند سال بعدتر ماسوله دیدم‌شان. همان‌قدر باهم و هم‌راه بودند هنوز. دوست‌شان داشتم. اسم‌ها؟ یک درصد شما فکر کن یادم مانده باشد.

Labels:



Comments:
و این حال خوب و آرزوی حال خوب اگر نه قدمتی چند هزارساله که حکما" قدمتی هفتصد هشتصد ساله دارد . آنجا که آقای مان حافظ می فرماید :
دو یار زیرک و ز باده ی کهن دو منی / فراغتی و کتابی و گوشه ی چمنی
من این مقام به دنیا و آخرت ندهم / اگر چه در پی ام افتند هر دم انجمنی
این ماجرای دو یار زیرک و باده ی کهن و حتی گوشه چمن ، طبعن کمی تا قسمتی شباهت دارد به اوضاه آتلیه ی بالا سر خانه ی دکتر س . حوالی سد لار که حتما" برابر است با گوشه ی چمن . با اینهمه اما ! ، آدم گاهی فکر می کند این آقای ما در آن هفتصد هشتصد سال پیش چه کتابی در دست داشته است به خواندن ؟ در آن سالها که سینما و تئاتر و داستان کوتاه و رمان رضا قاسمی و هیلان و بیسار هنوز نبوده است و ویرجینا وولف و آنتوان چخوف هنوز بدنیا نیامده بوده اند ، آقامون چه می خوانده ؟ چه کتابی را آرزو می کرده ؟ کتابی که در آن فراغت گوشه ی چمن و با آن دو یار زیرک و آن دو من باده ی کهن ، چنان سرمست و دل مشغولش می کرده است که حضرتش این مقام را به دنیا و آخرت نمی داده است ؟!
هان ؟! شماهایی که اهل دلید ، اهل فراغید ، اهل گوشه ی چمنید ، شماهایی که یارید ، یاران زیرکید ، و شاید زبانم لال اگر نه از نوع کهن اما ز نوع جدیدش و از تکیلایش باده ای پر و پیمان به دست دارید ، بله همین شما ، حدس می زنید چه کتابی بوده است آن ؟ هان ؟!
 
چقدر این نوشته خوب بود به خصوص پاراگراف اول . منم الان در محل کارم دقیقن همین احساس را دارم. غریبه ام خیلی. اوایل می خواستم باهاشون حرف بزنم از فیلم و کتاب. حتی براشون فیلم می بردم ولی بعدش فهمیدم که پشتم حرف می زدن که عوض کار قصه تعریف می کنه. که عوض خونه داری شبا فیلم می بینه! اینو جدی می گم اول خودم هم باورم نمی شد . دیگه حرف نمی زنم خیلی جدی کارمو می کنم. ولی گاهی خیلی خسته می شم از این آدمهایی که نه شور دارن و نه ذوق. و واقعن به قول شما دوست دارن روزمره باشن و بهش افتخار می کنن.
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017