« سر هرمس مارانا »
شوالیه‏‏‌ی ناموجود



2012-01-15

مثل این می‌ماند که شما نامزد نوبل فیزیک بوده باشید، بعد در یک گردهمایی کسی به روی خودش نیاورد و با شما از ادبیات حرف بزند. مثل این می‌ماند که شما به‌تازگی ترجمه‌ی کامل «اولیس» را با جان‌کندن به چاپ رسانده باشید بعد رفقای‌تان اصلن به روی خودشان نیاورند و با شما از نوسان قیمت دلار حرف بزنند. مثل این می‌ماند که شما بیست کیلو کم کرده باشید، با رژیم و ورزش، بعد خانواده در اولین مهمانی از مراحل مهاجرت‌تان هی بپرسند.

یک قسمت‌هایی، ورهایی از وجود آدم هست در زندگانی، که آدم آن‌ ورها را دوست دارد برای خودش، بفهمی نفهمی به‌ش افتخار هم ممکن است بکند. یک تکه‌های خوشایندی از وجودتان هست کلن، که خیلی استقبال نمی‌کنید اگر وقتِ معاشرت به کل نادیده گرفته شود، به تخمِ جماعت باشد، یا اصلن روح‌شان هم خبر نداشته باشد و حرفی از آن نرود، به‌کل.

سرهرمس اغلب با این پرسش مواجه می‌شود که چرا تمایلش برای معاشرت با آدم‌های غیروبلاگی دارد روز به روز کم‌تر می‌شود. با این پرسش روبه‌رو می‌شود که چرا هی کم‌تر و کم‌تر از قبل حوصله‌ی جماعتی را دارد که اصولن از وجود این‌جا بی‌خبرند. هر روز که آدم غرق‌تر می‌شود لاجرم در سازوکار کسل‌کننده‌ی زندگانی، بیش‌تر دلش می‌خواهد این ورِ مجازی‌اش را. بیش‌تر دلش می‌خواهد با آدم‌هایی معاشرت کند که از این تکه‌ی خوشایندش خبر داشته باشند. گیرم حرفش را هم نزنند. لااقل یک ف که می‌گویی خیالت راحت است توی دلشان هم که شده تا حوالی فرحزاد می‌روند.

مخاطب این نوشته، طبعن این‌جا را نمی‌خواند. اگر می‌خواند که طبعن مخاطب این نوشته نبود.


Comments:
آدمها همیشه تنهان.این که آدم ببینه نزدیک ترین دوستاش به دوست داشتنی ترین اتفاق هایی که این روزها واسش افتاده بی توجه اند اصلا شک می کنه تو معنای دوست
 
خوش به حال مخاطب‌هاي خاص... و حيف كه همه‌شون در يك اقدام هماهنگ، نمي‌خونن چيزايي رو كه مخاطبشن
:)
 
پس چرا ور مجازیش انقدر کمرنگ تر از قدیم هاست؟
 
Post a Comment