با خودم لج کردم. میدانم که مسابقهای درکار نیست. لج کردم اما. مثل مسابقهای که وقتی میبینی یک دور کامل عقب افتادهای، سرد میشوی و کنار میکشی. دارم در شهر کتاب مرکزی به آن بزرگی میچرخم و قهرم. با تمام کتابهای جدید. با همهی موضوعات تازه، سرگرمیها و دغدغههای نو. دلم میخواهد بزنم به جادهخاکی. بیگانه بشوم با آدمهایی که هنوز، که کماکان. حوصلهام را سر میبرند تازهگیها. مدام دارم دغدغههایشان را با نکبتهای جاری روزگار خودم مقایسه میکنم، بد است این کار. نتیجهاش میشود این که به نظرت آدمهایی میآیند که زیادی فانتزی دارند زندگی را میگذرانند. زیادی خوشی زده زیر دلشان. دوست ندارم به این نتیجه برسم. انگار که بین جماعتی باشی که مست و سرخوشاند و تو میدانی که تمام بطری را هم سر بکشی، به حال خوششان نخواهی رسید. همانقدر کسالتبار. دل و دماغ ندارم امروز هم. یک تقویمی را ورق زدم. عکس آن سکانس رویایی آخر تلما و لوییز را چاپ کرده بود. ماشینی که داشت پرواز میکرد بالای درهای، میدانی که سقوط خواهد کرد. فیلم اما همانجا در هوا تمامشان میکند. سقوطشان را نشان نمیدهد. ترجیح میدهم به جای کتاب لوازمالتحریر بخرم. شاید کلکسیون مداد جمع کنم. به همین مسخرهگی. شاید هم بهجایش سیگار دیگری روشن کردم.
Post a Comment