« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-02-21 همین که آدم با شکم سیر، بسیار سیر، ساعت ده و نیم شب، بعد از یک روز پرماجرا، درست وقتی که دلت میخواهد سرت را تکیه بدهی عقب و بخوابی، عمیق و آرام، اما بیدار میمانی و این ملال آرام و کند را ذرهذره تماشا میکنی و حوصلهات سر نمیرود و خستهات نمیکند و یکجاهایی هم ارجاعهای مستقیم و غیرمستقیمت میدهد به راننده تاکسی اسکورسیسی و شب روی زمین جارموش و خشت و آینه گلستان حتا، یعنی «چیزهایی هست که نمیدانی» کارش را درست انجام داده است. علی مصفای فیلم که جای خود اما یک لیلای شیرین و بانمک و گرم هم دارد که سرحالتان میآورد. همانطور که آقای رانندهی «مخاطبخسته»ی فیلم را گرم میکند، موتورش را روشن میکند. بصرِ خوبی داشت. همین پوستر این بالا را ببینید دیگر. میخواهم بگویم کلن حال مِلوی خوبی ساخت در آن خلوت بالکن سینما آزادی. یک کُندی غیرآزاردهندهای داشت. جمعوجور بود. بس بود. Labels: سینما، کلن |
https://www.facebook.com/groups/fardinsa/
پيام يزداني
Post a Comment