« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-02-14 "توی ماشین مامان آخر شبها مینشستیم و تو خیابانهای خلوت مشهد دور میزدیم. یک بیاموه پانصدو هجده داشتیم که مامان حسابی باهاش گاز میداد و مهسا صدای آهنگها را بر حسب سرعتمان زیاد میکرد. من عقب ماشین صورتم را به شیشه میچسباندم. خیابانهای تاریک آن روزها را با این صداها یادم میآید. یک چیزی توی این آهنگها به من امید میداد. متن هیچ کدامشان را نمیفهمیدم ولی همهشان یک جایی اوج میگرفتند. یک جایی صدا میرفت بالا و موهای تن من راست میشد. فکر میکردم ماشینمان الان بلند میشود. فکر میکردم همهچیز درست میشود" خانم بهناز میم، درباب مرحومه مغفوره ویتنی هیوستن Labels: کوت |
Post a Comment