« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-03-01 Stephen Shore, Room 34, Timberline Motel, Banff, Alberta, 1974 1 سرم را گرم کردهام به ورقزدن عکسهای آقای استیفن شور، پدرجدِ عکسهای «معمولی» که این روزها این همه محبوبیت دارد. از در و دیوار، از چیزهای معمولی، مکانهای معمولی. استیفن شور یک مجموعهی بینظیری دارد به نام «مکانهای نامعمول» که اتفاقن تنها چیزی که نامعمولشان کرده، ثبتشدنشان توسط آقای عکاس بوده. حکایتشان هم سفرهای اوایل دههی هفتاد میلادیِ آقاست. راه افتاده خیلی خجستهدل و سبکبال، به چرخیدن داخل آمریکا. بعد از هرجایی که رفته، آدمهایی که دیده، تختهایی که رویشان خوابیده، اتاقهای هتلها و متلها، غذاهایی که خورده عکاسی کرده. عکسهایی که وفور جزییات دارند. حالا، چهل سال بعد، این عکسها شدهاند شمایلنگاری دههی هفتاد آمریکا. یک حس غربت خوبی دارند عکسها. من؟ من آنهایی که در غیاب آدم میگذرند را بیشتر دوست دارم. آنها که حکایت از زندگی دارند بدون این که موجود زندهای در قاب باشد. شما فرض کنید یکجور «غیرطبیعتِ بیجان»ای که اتفاقن «جان» دارد. 2 آقای استیفن شور از شاعران چینی میگویند، از این که چهطور هیچ چیزی را با کلماتی مربوط به یک چیز دیگر توضیح نمیدهند. که خود پدیده را میبینند. عکسهای آقای شور مصداق همین ماجرا هستند. دقیقن آن چیزی هستند که مینمایند. بی ارجاعی به چیزی دیگر. آقای استیفن شور در روزگاری که عکس هنری فقط به عکسهای سیاهسفید اطلاق میشد، خیلی کوول بلند شده بود و از پیرامونش عکسهای رنگی میگرفت. تلق و تلق. این روزها آدم خیالش راحت است که نیازی به یک استیفن شور نداریم که برای آیندهگان شمایل دورانمان را ثبت کند. ماشاالله آنقدر در لحظه هزاران کلیک میشود که تصویر دوران یک مقداری هم بیشتر از حد لازم دارد ثبت و ضبط میشود. مرادم عکسهای شبنشینیها و شادخواریها نیست البته، دارم از آن عکاسان تنهایی حرف میزنم که برای دل خودشان از در و دیوارشان عکس میگیرند. از سفرهایشان. یک جور سکوتی هم دارد عکسهایشان. سکوت خوبی هم دارد. مدام توجه ما را جلب میکند به مکانها و چیزهای معمول. ضبط چیزها همانطور که هستند. 3 خودم را عرض میکنم، از سیاهسفید و سپیاکردن عکسها خوشم میآید. خصوصن پرترهها. خیال میکنم با این کهنهنمایی دارم یک بعد چهارمی به عکس میدهم. زمان را به عکس اضافه میکنم. عادت کردهام که عکسهایی را که مربوط به قدیم است دوستتر داشته باشم. انگار صرف گذشت زمان بر عکس، بر سوژه، عکس را مهمتر از آن چیزی که هست دارد میکند. چون مربوط به چیزی است که یحتمل دیگر نیست. دم دست نیست. همین باعث میشود ارزش مضاعف پیدا کند. انگار هرچه فاصلهی تاریخ عکس با زمان حال بیشتر باشد، پس دستنیافتنیتر و قیمتیتر است. چون حال همیشه در دسترس است. کافیست سرت را برگردانی. 4 آقای استیفن شور در «حرفه:هنرمند» پاییز 90، از کارکردن با دوربینهای قطع بزرگ میگویند. از این که چهطور آدم را به فکر میاندازد. که به دلیل مرارتهایی که هنگام کار میکشید، تصمیمگیریهایتان آگاهانه میشود. نمیتوانید هرجایی بایستید و زرت و زرت عکس بگیرید. سعی میکنید دقیقن در جایی که باید قرار بگیرید، تامل کنید، و نمای نهایی را بگیرید. شما را سوق میدهد به یک جور قطعیت. همین چهارتا جمله را برای خودم برمیدارم. تصمیم میگیرم قناعت کنم در کلیککردن. دورریزها را کم کنم. یک جوری عکس بگیرم که فولدرهای روی هارد، لبریز از عکسهای اضافی نباشد. لااقل آدم باشم و همان موقع پاک کنم. به روی خودم نیاورم که دوربینام 16 گیگ رم دارد، هاردم 500 گیگ. یک جور ریاضت، تمرین، روزهی کلیک بگیرم. 5 عکسهای آقای شور دیافراگمهای بسته، خیلی بسته دارد. جوری که تمام عکس تبدیل شده به یک سطح. سطحی مملو از جزییات. یک جور دموکراتیکی عناصر حضور دارند در قاب. هیچکدامشان برجسته نشدهاند، مورد تاکید قرار نگرفتهاند. به همین دلیل چشم آدم این همه آزادانه روی تمام سطح عکس میتواند که بلغزد، پرسه بزند. بکگراند و فورگراند به مثابه یک قدرت خارجی به شما تحمیل نمیکند که به کجای تصویر توجه بیشتری کنید. با خودم قرار میگذارم دیافراگمهایم را ببندم، برای مدتی. 6 گوگل کنید. Labels: نشاطآورها |
Post a Comment