« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-04-23
یکجایی هست در «هوگو»، وقتی آقای شعبدهباز برای اولین بار برادران لومیر را میبیند، دوربینشان را میبیند، وقتی به به شعف میآید از اختراعشان، ایستاده کنار دوربین، با شوق خیره شده به آن، نریشن میگوید، میگوید «دوست داشتم جزیی از این ماجرا باشم». بعد وقتی لومیرها دوربینشان را نمیفروشند، میرود دوربین خودش را میسازد. و غوغا میکند. خب؟ میخواهم بگویم اینجوری زندگیکردن چهقدر کیف دارد. اینجوری دیدنِ دنیا و مافیها. اینجوری که وقتی پدیدهای میبینی که سر شوقات میآورد، بیش از آن که بخواهی تصاحبش کنی، بیش از آن که غبطه بخوری به صاحبش، دلت بخواهد «جزیی» از آن باشی. مشارکت داشته باشی در آن عیش، در آن سفرهی طرب و لذتی که برپاست.
ایوانِ شمس، انتهای کردستان، هر شب ساعت 10، «هوگو»ی دوبله را سهبعدی نمایش میدهد. مختصر سانسور ناچیز و قابل اغماضی هم دارد. ها، صدای ناب آقای ناصر طهماسب را هم دارد راستی.
Labels: خوشیها و حسرت |
Post a Comment