« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-06-05
شب مردنش، قبل از مردنش، از بیمارستان که آمدیم خانه، بابام، بی صدا رفت مُهری در آورد و پرت کرد روی فرش و ایستاد به نماز خواندن.
این از لحاظ احساسی، سهمگینترین لحظهایست که من تا به حال در عمرم تجربه کردهام.
پ. مرد. و جهان تمام شد و پس از آن به شکل تازهای دوباره پدید آمد. کند و کشدار و طاقتفرسا.
بلند شوید بروید اینجا، کاملش را هم بخوانید.
Labels: کوت |
اینبار نیز ممنونیم که جایی دگر و نوشته ای دگر که پر است از زندگی ها ، گوشه هایی از زندگی های مغفول ، زندگی هایی که اگر چه سخت به نوشتن در می آید را معرفی می کنید . نشانمان می دهید کسانی را که دستشان به نوشتن آشناست . کسانی که چه خوب از عهده ی نوشتن آن بخش از ما ، از زندگانی ی ما بر می آیند . کسانی که چه خوب روزگار مغفول مانده را پیش روی ما می گذارند .
بار دیگر ممنون .هم از شما و هم از لیلا خانوم !
Post a Comment