« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-06-24
با ریچارد هریس داشتیم قدم میزدیم در میدان شهدای مشهد. حرفِ «فاوست» گوته شد. به آقای هریس گفتم راستی تو هم به درد نقش مفیستو میخوردی ها. جالب میشد. گفت چطور؟! گفتم اتفاقن چشمهای تو در آن صورت مردانهات میتواند بسیار شیطانی هم باشد. خندید. گفتم جدی میگویم الاغ (یک چنین صمیمیتی برقرار بود بینمان) همیشه که قرار نیست مفیستو کریه باشد. من اصلن دارم تو را تصور میکنم در هیات یک مفیستوی تمامعیار. خوب میشوی، خوووب میشوی ها. بعد باز قدم زدیم. بیحرف. بعدتر در آمد که: اینجوری نگو خوووب. هیچ چیزی در عالم این قدر خوب نیست که آدم این جوری بگوید خوووب. گفتم خب. اصلن بیا از روی این دیوار بپریم. دورخیز کردیم و پریدیم. رفتیم پی کارمان. صبح با گردندرد بیدار شدم.
Labels: پروانهها |
Post a Comment