« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-06-24
از فورتونا هیچ چیز بعید نیست، متاسفانه
میگویند آقای سنکا، از فیلسوفان دهههای آغازین بعد میلاد، شدیدن اعتقاد داشت که ریشهی عصبانیتهای ما عمومن در انتظارات غلطی است که از دنیا و مافیها داریم. در برداشتهای خوشبینانه و خامدستانهای که دربارهی چگونگی جهان و آدمها داریم، در امیدواریهای اغراقشدهمان. آقای سنکا معتقد بود خشمی که بعد از هر ناکامی به سراغمان میآید، ناشی از نگرشیست کمالگرایانه، به خودمان، داداشمان، میز، تخته، یا دختر همسایه، به جهان هستی کلن. به این که پیچ انتظاراتمان را از هستی کلن یک جور بدی تنظیم کردهایم. برای همین است که به تریج قبایمان برمیخورد. زیادی دنیا و آدمهایش را کامل فرض کردهایم. واقعیت این است که دنیا هم آدم است دیگر، پیغمبر که نیست. یک چیز ناقص و علیل و معلول و درماندهایست برای خودش. پر از باگ.
آقای آلن دوباتن از قول آقای سنکا میگوید نگرش ما دربارهی این که چه چیزی بهنجار است اساسن تعیینکنندهی میزان بدبودن واکنش ما به ناکامیست. ممکن است از این که باران میآید درمانده شویم اما چون میدانیم ماهیت باران در آمدن است کفری نمیشویم. میگوید این که انتظاراتمان را از دنیا تعدیل کنیم، این که بدانیم داشتنِ کدام امید بهنجار است و کدام یکی خیالی عبث، ناکامیها و درماندگیهایمان را تا حد زیادی کاهش میدهد. این که خودمان را با نقایص ناگزیر هستی سازگار کنیم و بدانیم ماهیت کرم در لولیدن است و کاریش هم نمیشود کرد و انتظار پریدن از آن نداشته باشیم. بعد هم از آقای سنکا خیلی مستقیم نقل قول میکند که:
میگویی: "فکر نمیکردم این اتفاق بیفتد." آیا فکر میکنی چیزی وجود دارد که اتفاق نیفتد، وقتی میدانی که امکان دارد اتفاق بیفتد، وقتی میبینی که پیش از این اتفاق افتاده... .
آقای سنکا اصولن برای رویارویی با رویدادهای هراسناکی که پس از آن دیگر هیچ چیز مثل قبل نخواهد بود از الههای نهچندان خوشنام به نام «فورتونا» کمک میگرفت. نقش این الهه را میتوان پشت بسیاری از سکههای رومی دید که یک کورنوکوپیا (شاخی در اساطیر یونان که نماد فراوانیست) در یک دست و سکانی در دست دیگرش دارد. زیباست و معمولن لباس نازکی پوشیده و لبخند محجوبانه بر لب دارد، خیلی گولزننده و بلا. در بچگی الههی باروری بوده و اولاد ارشد ژوپیتر. بعدها اما حوزهی عملش وسیعتر شده و پول و پیشرفت و عشق و از این قبیل امور بیاهمیت را هم به او سپردهاند. شاخ مذکور نماد قدرت او در ارزانیداشتن الطاف و عنایات بوده و سکان نمادی از قدرت شیطانی او در تعیین سرنوشت. این خانم قادر بوده باران هدایا و برکات را نازل کند و سپس با سرعت هولناکی جهت سکان را تغییر دهد و درست وقتی که انتظارش را نداریم، با لبخندی ملایم مرگ ما را در اثر جراحتی عمیق سوتزنان و معصومانه تماشا کند.
میگویند هیچ کاری وجود ندارد که فورتونا جرئت انجامش را نداشته باشد و آقای سنکا توصیه میکند که باید همواره انتظار وقوع فاجعه را در ذهن داشته باشیم.
میگویند فورتونا دورههای طولانی خیرخواهی دارد، به همین علت هم آدمها فریب میخورند و خیال میکنند که دنیا جای امن و راحتی است. یادشان میروند که درست همان وقتی که فورتوناخانم دارند بهشان لبخند میزند، یک جایی پشت سرشان مشغول چرخاندن سکان کذایی است تا وقتی که سرتان گرم است به چشیدن لذت خوشبختی، حالتان را بگیرد. میگویند وظیفهی اصلی فورتونا گویا همین است که یک وقتهایی یادتان بیاورد که دلتان را خوش نکنید کلن و امید نورزید. که انتظار همهجور فاجعهای را داشته باشید همیشه، که در معرض حادثه هستید به هر حال. گویا یک جور الههی کرمو تشریف دارند ایشان. (سلام آقای دکتر هاوس، کلن)
از کنارهنویسیهای کتابِ تسلیبخشیهای فلسفه، آلن دوباتن، ترجمهی [ناامیدکنندهی] عرفان ثابتی، نشر ققنوس
Labels: راهکارهای کلان |
فاجعه اما - فاجعه را نه به لحاظ صیغه ی مبالغه که به لحاظ فاجعه بودنش عرض می کنم . دقیقا" فاجعه . خود ٍ خود ٍ فاجعه - وقتی است که نه در هفتاد سالگی که مثلا در بیست سالگی این فهم و درک در بعضی به منصه ی ظهور می رسد . تو گویی که در خون شان است . تو گویی این فهم و ادراک چیزی است مثلا مثل شعر یا موسیقی که در خون بعضی هاست . که بی آنکه درس و مشقی کرده باشند و پای درس استادی نشسته باشند ، تووی خون شان است . تووی وجودشان . و خیلی زود به منصه ی ظهور می رسد . بروز پیدا می کند . مثلا در همان سنین کودکی .
و چنین است آنهایی که بی هیچ مشق فلسفه ای ، این فلسفه و این فلسفه ی " دل تان را خوش نکنید کلن و امید نودزید و انتظار همه جور فاجعه ای را داشته باشید " ،تووی خون شان است . تووی وجودشان است . و خیلی زود ، خیلی زودتر از پنجاه و هفتاد سالگی درک کرده اند این معنا را !
و فاجعه همین جاست . دقیقا" همین جا که بجای اینکه عمری را به بطالت ! ٍ ندانستن این معنا گذرانیده باشند و حال ٍ خود را گرفته باشند و تازه بعد از پنجاه سال یادشان آمده باشد که ای دل غافل که پنجاه رفت و در خوابی مگر این پنج روزه را دریابی و بفهمی که نمی بایست دلت را خوش می کرده ای کلن و نباید که اینهمه امید می داشته ای و باید که انتظار همه جور فاجعه ای را می داشته ای ، از همان اول ، از همان جوانی می دانسته اند این را . می فهمیده اند این معنا را . اما ...
اما و اگر چه عمری از این دست بسر برده اند ، اگر چه دل شان را خوش نکرده بوده اند از اول و اگر چه فریب نخورده اند و خیال نکرده اند که دنیا جای امن و راحتی است اما ، مصیبت اما ، فاجعه اما اینهمه نیست . فاجعه اما این است که عمری را ، همه ی عمر را ، از همان کودکی حتی با شنیدن صداهایی و دیدن تصویرهایی گذرانیده اند !
یعنی که حتی می دانسته اند " گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را " اما و اگر چه شاید تن به قضا هم داده باشند اما ...
اما سخت بوده است . سخت . که حتی سخت و جانکاه !
که حتی شاید یکی بگوید آنکه از خیلی وقت پیش ، از همان اوان جوانی مثلا ، این معنا را درک کرده است ، چرا که بیرون نکشیده است از این ورطه رخت خویش ، تا مجبور نبوده باشد شنیدن اینهمه صداهای ناخوشایند و دیدن اینهمه تصویرهای ناپسند . جوابش اینست که این را شاید کسی می گوید که نتوانسته است برود . که حتی نخواسته است برود . و شاید خواسته و نتوانسته . که مانده است بهر حال . که شاید این حال و روز کسانی است که مانده اند بهر حال .
حال و روز کسانی که خیلی پیش ، از خیلی پیش ، خیلی پیش از هفتاد سالگی مثلا ، بی هیچ فلسفه دانی و فلسفه خوانی مثلا ،یادشان نرفته بوده است ، یادشان بوده است که دل شان را خوش نکنند کلا" و امید نورزند و ...
کسانی که این معنا را درک کرده اند و بارهای بار آزموده اند در این شهر بخت خویش ، با اینهمه اما هنوز مانده اند و هنوز همان صداها و هنوز همان تصویرها و ...
و فاجعه دقیقا" همین جاست . که ای کاش درک نکرده بودند این معنا را . ای کاش تووی خونشان نبود . ای کاش از اینهمه استعدادهای خدادادی فقط این یکی نصیب شان نشده بود که از همان اول بدانند که دنیا جای امن و راحتی نیست !
که تا می توانستند ، توانسته بودند لااقل برای اندکی هم که شده است خودشان را فریب دهند و دل خوش کنند و امید بورزند و خیال کنند که دنیا جای امن و راحتی است خلاصه !
خلاصه اینکه همه ی زورمان را زدیم تا خلاصه کنیم اما نشد . لابد می بخشید دیگر .
مريم
Post a Comment