« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-07-08 نوشته "مرگ با مرگ جمع نمیشود، ضرب میشود." این را آقای شرمن الکسی نوشته است. در غمانگیزترین فصل کتاب "خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پارهوقت". باورتان نمیشود این کتاب چقدر آدم را درگیر خودش میکند. چقدر حتا یاد "ناتور دشت" میاندازدتان، گیرم راوی به تلخکامی هولدن کالفیلد نباشد. قصهی کتاب آقای شرمن الکسی اما درست چیزیست شبیه زندگی، ملغمه، گریه و خندهی قاطی، درهم. واقعیتش هم همین است دیگر. اما این فصلی را که از آن حرف میزنم باید بخوانید تا ببینید چهطور لحن شوخ و شنگ راوی بدون این که تغییر کند از هجوم مرگهای پیدرپیای میگوید که گریبانش را گرفته است. یک جوری که آدم در ساعت به این سهی نصفهشبی، موبایلش را میگیرد دستش و شروع میکند به نوشتن. بلی، سرهرمس مدتهاست که با هیچ ابزاری جز همین گوشی نیمفاصلهدار احساس راحتی و نعمت نمیکند. داشتم میگفتم، نشسته بودم تنهایی با بیست سال تاخیر "نابخشوده"ی آقای کلینت ایستوود را دیده بودم و کیف کرده بودم، بعد رفته بودم بخوابم، خواسته بودم چهار صفحه کتابم را بخوانم و بخوابم، که نشد. مثل یک خوره، مثل یک مرض آنقدر خوانده بودم تا رسیده بودم به فصلی که ذکرش رفت. بعد بلند شده بودم که سیگاری بگیرانم، به همین غلظت. یادم افتاده بود به وقتی که ح. مستاجر بود، در طبقهی دوم یک خانهی شخصیساز و بدنقشه، بینهایت بدنقشه. دارم از سی سال پیش حرف میزنم. بعد در یک بازهی زمانی چندماهه، خاندان صاحبخانه پشت هم هی عزیز از دست داده بودند، هی عزیز از دست داده بودند. تا این که یکی گفته بود مردهی اول کفن به دندان گرفته که این جوری مرگ دست برنمیدارد از سرشان. باید بشکافند و کفن را بیرون بکشند. شکافته بودند. کسی که خبر آورده بود قسم میخورد که کفن به دندان گرفته بوده، مردهی اول. کفن را بیرون کشیده بودند و مرگها متوقف شده بود. این توقفش را من هم یادم هست. بعد به ح. فکر کرده بودم. به خودش که فلاکت خانهاش را دوره کرده. به شوهرش، به بچههایش. به خودش. به همهی چیزهایی که مایهی آرامش است و از او دریغ شده این روزها. به این هنوز که کنارش مینشینی دلش میخواهد سرگرمت کند. بعد دلم مچاله شده بود. از آن همه نکبت که در هیات سرطان و کوری و مرض و کوفت و زهرمار دورهشان کرده. که چهطور قلب آن خانهی بزرگ نبودند اما دردشان، محنتشان خانهی بزرگ را رنجور کرده، خسته و رنجور کرده. راست میگوید آقای شرمن الکسی، فلاکت را هم با فلاکت جمع نمیبندند، ضرب میکنند.Labels: ادبیات، همهچیز و هیچچیز, ای داد |
Post a Comment