« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-07-22
آقای جیجی بالارد یک داستانی دارد در کتاب «کابوسهای چهاربعدی». قصهی آدم خستهای که بعد از انفصال خودخواسته از کارش، تمام روز را مینشیند در تراس خانهاش و به چیزها خیره میشود. اینجوری که تواناییای را در خودش کشف کرده که میتواند از شکل ظاهری اجسام و چیزها و چشماندازها خلاص شود و در هر چیزی، تنها هندسهی سادهاش را ببیند. متریال و بافت و رنگ و جزییات را حذف کند و جهان را به شکل اشکال و فرمهای هندسی ببیند. تا جایی که یک جور تخدیر لذتبخش در این فرایند برایش اتفاق میافتد و دیگر ول نمیکند. آنقدر ادامه میدهد به حذف واقعیت، که در نهایت بدن خودش را هم حذف میکند، و جزیی از همان جهان سادهی هندسی میشود، خیلی خوشبخت، برای خودش. میخواهم بگویم گاهی آدم میافتد به حذفکردن واقعیت. چه مال خودش، چه مال مردم. میخواهمبگویمتر که یک جاهایی از این پروسه، اتفاقن خوب هم کار میکند. جواب میدهد. یک جورهایی در راستای همان حذفکردن چیزهای ناخوشآیند است. همان ندیدن چیزهایی که نمیخواهیم ببینیم. یک تخدیر دلپذیری هم هست برای خودش. آدم را از واقعیت جدا میکند، از واقعیت خودش، از واقعیت آدمهای پیرامونش. میبرد در یک بیخبری و خوشخبری وسیع و درندشتی. انگار که در یک رویای آبستره باشی، در یک دشت وسیع، یک باد مطبوعی هم بیاید، آسمان هم نیمهابری و خوشرنگ. ندانی آن طرف دشت چهخبر است، چندان هم نخواهی که بدانی. آخرش؟ آخرش را خود خدا هم نمیداند.
Labels: ادبیات، همهچیز و هیچچیز, پروانهها, راهکارهای کلان, وقتگذرانیها |
باید معتاد بوده باشی تا بفهمی اعتیاد یعنی چه . خماری یعنی چه ...
هیچ آدم معتادی هیچوقت هیچ چیزی را حذف نمی کند . که شاید یکی به "محذوف" عادت کرده باشد .
گاهی وبلاگ ، بعضی وبلاگها از هروئین خطرناکتر است !
Post a Comment