« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-07-23
مریم مومنی میگوید «نویسنده زمان نیاز دارد که خواننده ی خوب متن هایش هم بشود. خواننده ای که نگاه تیزبینی دارد. نقد می کند و میتراشد و صیقل میدهد.» راست هم میگوید.
سرهرمس هم اضافه میکند طبعن آدم هم زمان لازم دارد تا برگردد پشت سرش را نگاه کند ببیند کجاها را باید میتراشید و صیقل میزد و حذف و اضافه میکرد. یعنی از دور معلومتر است این جور چیزها کلن. صرفن یک مشکل کوچکی وجود دارد: که چه؟! یعنی آبی که رفته اصولن که به جوی برنمیگردد. آبی که نرفته هم حتا. یاد آقای کوندرا بهخیر، آنجایی که اصرار داشت ما فقط یک بار زندهگی میکنیم و «تجربه» کلن بیشتر شبیه یک شوخی است و زندگی هم اصولن تجمیعشدهی فرصتهای سوخته است عمدتن، تا نسوخته. حالا ما هی به خودمان نهیب بزنیم که فرق دارد تاریکی با تاریکی، متن با زندگی. هی از غرامتِ چیزها حرف بزنیم. چه فایده.
Labels: کوت |
Post a Comment