« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-07-27
آدم است دیگر، گاهی هفت صبح جمعه بیدار میشود و میافتد به دورریختن. میافتد به تغییر چیدمان اتاقها. میافتد به قریب به یک خاور اسباببازی و کاغذ و کتاب و نوشته و کوفت و فیلان دورریختن. (بچهم خیلی صبور، خیلی گشادهدل، نگاه کرد که چگونه اسباببازیهایش به یکچهارم تقلیل یافت، و دم نزد. آدم برود پذیرفتن را این پسر شش و خوردهای ساله یاد بگیرد، که بایستد تماشا کند که داشتههایش دارند به باد میروند و به آرنجش هم نباشد. بچه بزرگ کردهایم ماااه) احساس میکنم وزن مردهی آپارتمان کلی پایین آمده و کف خانه خوشحال است. غیر از ناهار و نماز در این ماه مبارک، تا همین الان که حدود هشت عصر است، چونان عملهای خستهگیناپذیر در کار در کار در کار بودهام. الان هم شخص خودم را مهمان کردهام به یک لیوان گنده ویسکی پر از یخ، جایتان خالی و خدافز.
Labels: راهکارهای کلان, نشاطآورها |
بالاخره صلات شبی دشنه را تا دسته تو کمر اون گاو ابلق که دارد
از وسط خیابان ستارخان رد میشود فرو میکنم
Post a Comment