ارغوان
این چه رازیست که هربار بهار
با عزای دل ما میآید؟
سرگشاده، به نوروظی
حالا که این همه گذشته، یکییکی دارد یادم میآید چیزهایی را که بیشتر جایشان خالیست. دوران پساگودریمان را میگویم. (گاهی فکر میکنم گودر انصافن پاکیزهترین و منصفانهترین و بیحاشیهترین شبکهی اجتماعیای بود که تجربه کرده بودیم) یکیش همین تکآهنگهایی که از کشکولت بیرون میکشیدی، کشفشان میکردی و زکاتش را میدادی و پخششان میکردی. یک ژانری دارم برای خودم به نام نوروظی. مناسب احوال، کلن. مناسب یک احوال خاصی که لزومن همیشه هم حزن نیست، اندوه نیست. اما یک حال تنهاییِ بهخصوصیست. این آخری اما، همین «ارغوان» ابتهاج که علیرضای قربانی دوباره خوانده و تو، نوروظی، دلت خواسته با آن در خاطرهها بمانی، این یکی را انگار گذاشته بودم کنار برای همین امروز. همین امروز که نشستم به خاطرهخواندن. به کشف درد، به خواندنِ رنجهایی کسی از کسانت، بعد از سی و اندی سال. به همین امروز که یک بغض بیشعوری خودش را از آن تهها بیرون میکشد و هوار میشود سرت و خدا را شکر میگویی که تنهایی و میتوانی برای خودت زار بزنی. یک زار کهنه، برای غریبی آنی که رفت، برای تنهایی آنهایی که ماندند و کشیدند. برای آن آدمی که خبر از چهل روز، تنها چهل روز دیگر به او داده بودند و روزها در شهر میچرخید و زار میزد تا چهل روز تمام شود و عزیزترین آدمش برود زیر خاک. تا از هم بپاشد و هیچ وقت آنطور که باید جمع و جور نشود. بعد، بعد میبینی داری برای همهی آنهایی که آنروزها بودند و زار زدند و یکچندی بعد خودشان هم رفتند و تو زار زدی، زار میزنی. شرحِ زار شد حرفم. خواستم بگویم گاهی یک گریههایی انگار کمین میکنند برای آدم، یک سال، هفت سال، سی و پنج سال. تا یک وقتی مثل امروز احاطهات کنند، مثل پریشانی، مثل بیسامانی، مثل گوربهگور شدن.
خاطراتش را که فرستاده بود، نوشته بود ممکن است ناراحتت کند. برایش نوشتم که برو بابا، هزار سال گذشته، من را چه به این حرفها. بعد، وقتِ خواندنِ سال ۵۶، آنطور که دقیقه به دقیقه تمامشدن کسی را شرح داده بود، برایش نوشتم که چرت گفتم. یک جوری نوشتم که انگار بخواهم بغلش کنم. نهگمانم که شد اما.
حالا شب برمیگردم یه چیزی مینویسم زیر همین. باید به یک ساعت بهخصوص برسم تا دقیق بنویسم که چی
........
انگار که زبان هم را نمی فهمیدند آدمها . نه تنها زبان که انگار دل هم را هم نمی فهمیدند . انگار که همدلی از همزبانی بهتر است ، انگار که نه انگار !
آدمهایی که انگار می خواستند به هم بگویند ، به هم حالی کنند که من و تو همدردیم . من و تو درد مشترک داریم . انگار که بگویند آقا ، خاتم ، من درد مشترکم مرا فریاد کن !
زمان گذشت و گذشت . از خیلی سال پیش . انگار که از 56 تا به حال .
انگار که اما درد هست ، هنوز درد هست . درد مشترک هست ، ولیکن دیواری بی اعتمادی آه که چه بلند است !
آنچنان بلند که انگار کسی به کسی بگوید من درد مشترکم از من فرار کن !
Post a Comment