زن و شوهر سفیدپوست و پیر و خیلی همخواه هستند، بیبچه. زن سرطان دارد و فرصت ندارد. خیلی زندگی کردهاند و خیلی مال اندوختهاند، خیلی موفق. یک شرکت معظمای هم هست که تکنولوژی انتقال شخصیت را ابداع کرده. این جوری که آدمهای خیلی پولدار و البته پیر، به شرکت مراجعه میکنند و شخصیتشان را انتقال میدهند به درون یک بدن جوان و سالم. کلی هم پول گیر اعضای خانوادهی جوان میآید. تا سه ماه بدن قبلی آدم پیر را نگه میدارند. آدم پیر بیست ساعت از روز را با بدن آدم جوان زندگی میکند. چهار ساعت اما آدم جوان خودش است. بعد از سه ماه آدم پیر اگر با وضعیت حال کرد بدن پیرش را میسوزانند و برای همیشه صاحب بدن جوان میشود، آدم جوان هم قاعدتن تمام میشود. ایدهی خوبیست نه؟ بعد، بعد این دو پیرمرد و پیرزن بدنهای یک مرد و زن جوان و خوشگل و خوشهیکل سیاهپوست را برمیدارند. خیلی هم حال میکنند. در آن چهارساعتهای شبانه هم دو جوان سیاهپوست از هم خوششان میآید. القصه روزها پیرهای سفید با بدنهای عاریتی جوان و سیاهشان در هم میلولند، شبها هم سیاههای جوان با مال خودشان. اصلن یک وضعی. بعد خوب جلوگیریاینها هم که نمیکنند این آلمانیها، میزند و بچهدار میشوند. سوال اخلاقی فیلم میشود این که بچه مال کی باشد. البته که مال آدمهای روز، پیرهای سفید با بدنهای سیاه جوان. بعد سیاههای شب خوششان نمیآید و بنای ناسازگاری میگذارند. ها یادم رفت بگویم دارید قصهی فیلم transfer را میخوانید و اگر خوشتان نمیآید که یکی اسپویلتان کند شرمندهی اخلاق ورزشکاریتان که اسپویل شدید رفت.
|
Post a Comment