« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-11-07
بیست و هفت: با پاشا گمشده بودیم. قرار بود برویم مرز آمریکا ولی نقشه میگفت بروید شمال و شمال تا آنجایی که خبر داشتیم جز خرسهای قطبی و چند تا دانشمند کس دیگری نبود. یک جایی ماشین را نگه داشته بودیم ببینیم چه خاکی به سرمان بریزیم. بیست متر آن طرفترمان یک خانهی تکی بود. در و دیوارش سفید سفید بود و سقف شیروانیاش را قرمز رنگ زده بودند. هوا گرگ و میش بود و چراغهای خانه روشن بودند و از داخل خانه صدای قاشق چنگال میآمد. من کلافه بودم و پاشا آنقدر آرام بود که انگار نیروانا را الان رد کرده. دلم میخواست توی آن خانه مشغول شام خوردن با آدمهایی بودم که نمیشناختم.
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, پروانهها, کوت |
Post a Comment