« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2012-12-26
داشتیم میگفتیم کاش همه فراموش کنیم که این جیمزباند ساخته شده. یک طور «رزباد»طوری هم ساخته شده. بعد یک نفر بردارد دوباره همین جیمزباند را با همین قصه، با همین تهمایهی بازگشت و میراث- سلام واقف- و خودپردازی و الخ دوباره بسازد. یک نفرش هم ترجیحن همین رفیق جدیدمان آقای نولان باشد. بعد کاری کند که تکتک سکانسها جاندار دربیاید. ایدهی این که برای اولین بار دشمن شمارهیک آقای باند خودی باشد، از خود امآیسیکس باشد را معنای عمیقتری بدهد. مثلن این که در این روزگار پیچیده دیگر دوست و دشمن به آن تفکیکای که قبلن بود نیست. بعد روی رابطهی ام و آقای باند بیشتر کار کند. جوری که صحنهی خداحافظیشان در آن کلیسای متروک یک جای دل آدم را لااقل بلرزاند. طبعن اشکالی هم ندارد که آقای باند دیگر از آن خودکارهایی که منفجر میشوند نداشته باشد. یا مثلن استونمارتین را یک غنای بیشتری ببخشد. جوری که منفجرشدنش دل آدم را ریش کند از غصه. آقای باردم هم باشند. فقط مدل موهایشان را عوض کنند. گی شدهاند که شدهاند. این همه گی داریم ماشاالله خوشتیپ و خواستنی. این چه مدل مویی بود آخر. یا مثلن همین نکتهی کلیدی که مقر امآیسیکس به یک زیرزمین منتقل شده، زیرزمینی شده، همین را نگه دارد. بعد یک مقدار جاسوسههای فیلم را هم بیشتر کند- سلام قطام. خیلی هم سختش بود باز ما قول میدهیم راه بیاییم. میخواهد آن سویهی زنبارهگی آقای باند را در این وانفسای روزگار تعدیل کند؟ بکند. اصلن بزند آقای باند را ایمپوتنت کند، عقیم کند، عنین کند. به خدا اگر چیزی بگوییم. اصلن قول میدهیم دستهایمان را بکنیم در جیبمان و سرمان را آرام تکان دهیم که یعنی اوهوم۲، درک میکنیم. بعد، بعد آن دیالوگ معرکهی دشمن آقای باند را هم حفظ کند، اصلن بکندش شعار اصلی، روی پوستر. همان که میگفت: مومن خسته نشدی از یه عمر مبارزه؟! بسه دیگه- سلام ابک. یک عشقی، چوبی، چیزی هم برای آقای باند جور کند دوباره. نه که عشق مادرفرزندی و این خزعبلات، نه. یک عشق درست و درمان و محکمهپسند. از آنها که وقتی طرف کشته میشود آقای باند به آن راحتی از خونش نگذرند. ها راستی خانم آدل هم باشند. اصلن خانم آدل کلن باشند. به این خانمی. بهبه. برای آخر فیلم اما آهنگ «ای عشق» آقای داریوش را بگذارد. همان که عشق به شکل پرواز پرنده است و اینها. همان.
Labels: سینما، کلن |
Post a Comment