بارگاه سرهرمس اگر به درد این جور کارهای خداپسندانه هم نخورد که باید درش را به کل گل گرفت، به ضم کاف و کسر گاف. درست بادقت بخوانید ببینید دنبال چه جور جایی میگردند این رفقای ما. اجرتان را در همین بارگاه خودمان با دست خودمان بدهیم به حق پنجتن.
تعدادی آدمهای عاشق, محیطی را فراهم دیدهاند تا بچهها را جدیتر بگیرند و فرصتی باشند برای بالیدن و پرکشیدنِ آرزوهای نابِ انسانی. مدرسهای برپا کردهاند. مثلِ بسیاری از دکترها و مهندسهای عاشق و شیدایی؛ دستشان تنگ است و آرزوهایشان بلند. چند سالی ست که به همت خانوادههای بچهها, خودشان را سرِ پا نگهداشتهاند. اوضاع اقتصادی روز به روز وخیمتر میشود. در این چهار سال, چندین بار جا عوض کردهاند. بیم آن میرود که تمامِ تلاشهاشان بینتیجه بماند. به دنبالِ مکانی میگردند با اجارهای اندک یا بدون اجاره, مناسب با حال و هوای 30 کودک 4 تا 11 ساله, حیاطی داشته باشد و چندان هم مخروبه و رو به زوال نباشد؛ در این حد که بشود بازسازیش کرد و اسکلت سالمی داشته باشد؛ یکی از همین هزاران خانهی بیکار افتاده در تهران. الویتشان غرب و شمالغرب تهران است. مرکز شهر هم شاید بد نباشد و یا هر جایی جز جنوب و خیلی شرق. ببینید اگر جایی را سراغ دارید, اگر کسی را که حاضر است مکانی را در اختیارشان بگذارد میشناسید و اگر فکری به نظرتان میرسد؛ ایمیلی این زیر نوشته شده. با ما تماس بگیرید. اگر این نوشته را بازنشر کنید نیز از شما بیاندازه سپاسگزارم. پاینده باشید.
makanyabi@gmail.com
Labels: پروانهها, من، رسانه
Post a Comment