مادربزرگ، استاد تماشاي سريالها و فيلمهاي تلويزيوني بود. به كسي نميگفت اما من ميفهميدم كه با زرنگي تمام، ساعت جلسه ها و گعده ها و ديدوبازديدش با همسايه و رفيق و فاميل را جوري تنظيم ميكرد كه به سريال ديدنش لطمه نخورد؛ گرچه همواره علاقه اش را انكار ميكرد و ميگفت: تلويزيون روشن بود چشمم افتاد. از اين روزهايش خبر ندارم، مخصوصا بعد از فراموشي اندكي كه سراغش آمده (مگر از پدربزرگ خبر دارم؟ يا پدرم؟ يا مادرم؟ يا برادرهايم؟ مگر ميدانم آنها چه ميكنند حتي اگر ميانمان يك كوچه يا خيابان فاصله باشد؟بگذريم). آن روزها اما امكان نداشت فيلم يا سريالي از دستش در برود. خب اين خيلي موضوع مهمي نبود؛ خيلي ها اين اخلاق را داشتند و دارند. نكته اينجا بود كه مادربزرگ، يك طورِ فيلسوفانه اي فيلمها را ميديد و قائل به گونه اي نظريه "بينامتنّيت"ِ بنيادين و لايتغير بود؛ يك سور زده بود به ژوليا كريستوا. بنا به نظريه او، چيزي به نام "نقش" وجود ندارد و هركسي فقط و فقط خودش را بازي ميكند حتي اگر "ادا"ي ديگري دربياورد. به همين دليل بايد مخاطب را از "فريب" سينما رهانيد. مثلا فرض كنيد تلويزيون فيلمي نشان ميداد كه قرار بود در آن جمشيد هاشم پور نقش يك پدر خوب را بازي كند؛ بيچاره مان ميكرد بس كه خطاب به زن و بچه هاشم پور در فيلم فرياد ميزد كه احمقها گولش را نخوريد، قاچاقچي است؛ هاشم پور برايش با "تاراج" گره خورده بود. يا مثلا فرض كنيد موقع ديدن فيلم "مسافران"؛ رسما عصباني بود. بعد هي به ما تشر ميزد كه به حرفهاي اين "پيرزنه" گوش نكنيد، يادتون نيست عروسشو بيچاره كرد؛ جميله شيخي، فقط "پاييز صحرا" بود و بس. سرتان را درد نياورم كه توضيحات ما هيچ افاقه نميكرد، حرف حرف خودش بود. بحثمان كه بالا ميگرفت، چادر سفيدش را ميكشيد سرش و ميگفت: پسر جان آدميزاد همان است كه هست؛ عوض نميشود؛ توبه و اينها هم فقط گناهت را پاك ميكند، وگرنه عوضت نميكند، آن وقت فقط بايد يادت باشد سراغ آن كار نروي؛ بروي، انجامش ميدهي؛ آدميزاد عوض نميشود. ميخنديديم. آن روزها ميخنديديم به استدلالش. ميگفتيم جهان ساده اي دارد و پيچيدگي هاي آدمها و رابطه ها را در نمي يابد. هرچه "پير"تر ميشوم، بيشتر باور ميكنم كه انگار آدميزاد عوض نميشود.
از خلال فیسبوک آقای ابک، طبعن
Post a Comment