« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-01-28
«فرانسوی ها یک واژۀ محو شده در زبان و فرهنگ و تاریخشان دارند که هرگز به آن نبالیده اند. تا جایی که مجبور نباشند از این کلمه استفاده نمیکنند، چون دلشان نمیخواهد فراگیر بشود. کلمۀ مندرآوردی ِ خودشان بوده و مربوط به تاریخ ِ خودشان و دوست ندارند دنیا بفهمد که زبان ِ فرانسوی چنین کلمه ای هم دارد. در این مایه ها که کلمۀ خودمان است، اصلاً به کسی چه مربوط ؟ البته فقط تا وقتی مجبور نباشند. آخر میدانید ؟ کلمات آدم را مجبور میکنند. مثلاً خود ِ من اگه مجبور نبودم، هرگز از کلمۀ « میآیم » استفاده نمیکردم. مردم از آدم انتظار دارند دیگر. که بگویی میآیی. که وقتی تو را به جایی دعوت میکنند لبخند بزنی و این کلمه را برایشان هجّی کنی. من هم هجّی میکنم ولی به خودم نمیبالم که از این کلمۀ متعفّن استفاده کرده ام چرا که این روزها دلم نمیخواهد جایی بروم و فقط برای این که دعوت کننده دست از سرم بردارد، این کلمۀ رکیک را به کار میبرم و فردا طرف زنگ میزند و غر و لند میکند که میآیم میآیم هایت همین بود ؟ و آری همین بود.
مشکل از آنها نیست. از من هم نیست. مردم دوست ندارند « شاید بیایم » بشنوند. من هم دوست ندارم « میآیم » به کار ببرم، پس مشکل از کیست ؟ لابد از کلمات. علیرغم آن همه وقت و انرژی که صرف کرده ام، هنوز نتوانسته ام یک واژۀ جایگزین برای میآیم پیدا کنم که به مخاطب معنای شاید بیایم را برساند. میشود به جای نامه گفت مرقومه اما به جای ارتودنسی چه بگوییم ؟ حتی فرانسوی ها هم با آن همه دبدبه و کبکبه و ادعایشان در ادبیات، زورشان به یک کلمه قد نداده و هنوز نتواستند برای واژۀ « مونیاژ »، واژۀ جایگزین ابداع کنند.
پرگویی نکنم. میخواستم این را بگویم که در جنگ جهانی اول سه هزار سرباز فرانسوی برای رویارویی با سربازان آلمانی و جلوگیری از پیشروی ِ آنها روی تپۀ مونیاژ مستقر شده بودند. قرار بر این بود که به محض رویت شدن سربازان آلمانی توسط دیده بان ها، با شمارش فرمانده اسحله ها را آتش کنند. خدمت به خاک، خدمت به مردم یا از همین چیزها. فکر میکنید چه شد ؟ همین که دیده بان ها از بالای تپه خیل عظیم سربازان آلمانی را دیدند متواری شدند. ابتدا دو دیده بان اقدام به فرار کردند و فرمانده برای این که به سربازان بفهماند اینجا چه کسی رئیس است، هر دو دیده بان را جلوی چشم هزاران سرباز تیرباران کرد. بعد فرمانده با دو هزار و نهصد و نود هشت سرباز ِ در حال ِ فرار مواجه شد. همگی فرار کردند. حتی یک نفر هم بالای تپه باقی نماند. فرمانده فریاد میزد حرامزاده ها لااقل سلاح و مهمّاتتان را با خود ببرید تا نصیب دشمن نشوند. اما کسی نمیشنید. دیگر کسی نمیشنید. همه فرار کردند. حتی یک نفر هم نماند. علاقه ای به تاریخ ندارم. برایم مهم نیست که آن دو هزار و نهصد و نود و هشت سرباز به کجا رسیدند ؟ مدال شجاعت گرفتند یا به زندان رفتند ؟ چیزی که نظرم را جلب میکند این است که یک جامعۀ چند هزار نفری ناگهان ناامید میشود و همه چیز را رها میکند. آرمانهایش،ارزش هایش، افتخاراتش و حتی سلاح هایش. من که فقط یک نفرم. نزدیکانم از من چه انتظاری دارند؟»
دلم نیامد تکهاش کنم. کل متن را از اینجا قرض گرفتم.
Labels: کوت |
Post a Comment