« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-01-07
میگوید ما سرمان کلاه رفته کلن. میگوید ما آدمهایی که از عنفوان جوانی و چهبسا نوجوانی «در معرض» بودهایم، یک کلاه گشادی سرمان رفته. بعد پُک عمیقی به سیگارش میزند و منتظر میماند تا بپرسم چهطور؟ میپرسم. امشب از آن شبها نیست که حوصله داشته باشم سربهسرش بگذارم با نپرسیدن. میگوید کلاسیکها را بد وقتی خواندیم. بد وقتی دیدیم. کتابها و فیلمها را زود سراغشان رفتیم. زود سراغمان آمدند. خیلیها را اصلن باید همین حوالی سیوچندسالهگی (سلام خانم شین، سوسککُشیات مبارک دخترم) سراغشان میرفتیم برای اولین بار. خیلی از کتابها و فیلمهای مهم را آن سالها خواندیم و دیدیم و درد، درد اینجاست که امروز فکر میکنیم این کتاب را خواندهایم که، آن فیلم را دیدهایم که؛ سراغشان را نمیگیریم دیگر، حوصله نمیکنیم. ناهمزمانی بددردیست، بله دخترم. بعد، بعد یک شبی مثل امشب که از سینماتک قلهک میزنی بیرون و دلت هنوز گرم است به «استاکر» آقای تارکوفسکی، تازه دوزاری مبارک می افتد که رفیقمان چه خوب گفته. کلاسیکها را باید دید، باید خواند، اما به وقتش.
Labels: راهکارهای کلان, نشاطآورها |
:-)
Post a Comment