« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-01-15
آرام در گوشم گفت: «میدونی اسمش چیه؟»
- نه
- اسم این قرصها «بهتخمتمیگیریه».
جلوتر از من خودش زد زیر خنده. مادر برایم تعریف کرد و گلایه میکرد که این پدرت بیخیال شده و همهاش به خاطر این قرصهایی ست که سالها میخورد. پدر چه کرده بود؟ هیچی سالِ مادربزرگم به جای این که برود کنار برادرانش دمِ در سالن بایستد، رفته با برادرزادههایش که نه، با بچههای برادرزادههایش، توی کوچه گلکوچک زده است. چه قرصهای خوبی اند پس. اسمشان چیست؟ پرسیدم و پدرم این را گفت. آرام شده است. سالها آرام شده است. حتّا خاطرات بد هم او را اذیّت نمیکند. سر شام دیدم که یههو خندید. با همان خنده و ملچملوچ، تعریف کرد که در نمیدانم فلان جا و بهمان عملیّاتی، سربازی تیر میخورد به چشمش و از پشتِ سرش مرمی رد میشود. بعد از این که گرد و خاکها میخوابد به سمتش میدوند. یک آن، یارو بلند میشود و اینطرف و آنطرف میدود و داد میزند: «من که چیزیم نیست. هیچیم نیست. خوبِ خوبم. مریم... مریم... مریم.» بعد یک قِر کوچک میدهد و میافتد و میمیرد. بشقابش را بُرد گذاشت توی ظرفشویی و چند قدمی که از میز دور شد، پشت به ما، یک قرِ کوچک داد. گفت: «اینجوری. ها ها ها...» خندید و رفت. واقعن چه قرصهای خوبی.
چهکسی جز علیبزرگیان
Labels: راهکارهای کلان, کوت |
Post a Comment