« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-01-28
یادش بهخیر آقای دکتر وستونِ سریال «این تریتمنت» یک گرایش جالبی داشت به مفهوم «پترن»، الگو. اینجوری که وقتی بیمار مقابلش داشت وِروِر از خودش و زندگی و اتفاقاتش میگفت، سکوت که میشد، ناگهان حواس بیمار را متوجه «پترن»ها میکرد. که دقت کند ببیند چهطور احساساتش، تمایلاتش، واکنشها و بازخوردها و حوادثی که بر او حادث میشود از یک الگویی دارد پیروی میکند. که چهطور آدمهای مقابلش، هرکدام به نوعی، دارند از یک جایی به بعد، یک واکنش مشابه به او نشان میدهند. یا بدتر، دارد در مقابل آدمهایش، از یک جایی به بعد، هرکدام به نوعی، یکجور واکنش نشان میدهد.
آقای دکتر وستون اعتقاد داشت مطالعهی این الگوها خیلی حیاتیست. میگفت از دل همین الگوهاست که آدم میفهمد کجای کارش ایراد دارد. میگفت اگر حواست جمع باشد به اینها، آنوقت است که میفهمی گیرت کجاست. که تازه کلیدش را میزنی که فرافکنی را متوقف کنی. که با مطالعهی طولی آدمها و ماجراهای زندگیات یاد میگیری بالاخره هراس را کنار بگذاری و به خودت، خودِ واقعیات، نه آن تصویر دلنشین و پذیرایی که خودت برای آرامش خودت، برای محافظت از خودت، برای خودت ساختهای، نگاه کنی. کشف کنی. که تازه بعد شروع کنی به مرمت.
سرهرمس کلن این سریال اینتریتمنت را از نان شب هم واجبتر میداند برای امت اسلامی. واجبتر از فرندز حتا. نه که جای تراپی را بگیرد، نه، هرگز. اما بلد است یکجورهای خوبی مشتتان را گاهی برای خودتان باز کند کلن.
Labels: راهکارهای کلان |
Post a Comment