« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-01-19
آبنار: آه استاد، چه نیک استادی؛ مزد شما به چند؟
شرزین: جسارت نمیکنم
آبنار: هر چه بخواهید از قدر شما کم است
شرزین: قابل نیست
پچپچهای پشت پرده، آمیخته به خندهای.
مکث
کنیز: آبنار خاتون اراده فرمودند به شما چیزی بخشند که آرزو دارید - و بر زبان نمیآورید
شرزین سر بر می دارد.
شرزین: آه
کنیز: و یک بار - بله، ایشان یک بار در عوض صورتشان را به استاد نشان میدهند
شرزین چشمان خود را میبندد.
کنیز: پرده را بردارید
پرده میافتد. شرزین چشم باز میکند؛ آبنارخاتون روبروی شرزین نشسته است. شرزین هنوز باور نمیکند. حالا آبنارخاتون روبندهی خود را پس میزند. شرزین مبهوت و لببسته سرخ میشود. آبنارخاتون ناگهان گریبان خود را نیز باز میکند.
کنیز: اگر آرزوئی هست بگو؛ با تو بر سر لطفاند
شرزین: [بی اختیار] نمیخواهم پس از خاتون چشمم به دیگر چیزی بیفتد
آبنار: [لبخند میزند] آرزویت را برآورده میکنیم
ناگهان دو غلام از پشت شرزین را میچسبند و عقبعقب میکشند. آبنارخاتون فریاد میزند.
آبنار: چشمانش
[طومار شیخ شرزین، بهرام بیضایی، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ چهارم، صفحه ۴۹ -۵۰]
آقای ورای یک ذهن منطقی یادمان انداخت، که چهقدر، چهقدر، چهقدر طومار شیخ شرزین غریب بود و چهقدر، چهقدر، چهقدر حسرت باید بماند بر دل همهمان، که بیضایی هیچوقت نشد که بسازدش.
|
Post a Comment