« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-02-12
۱
وقتهایی که خیلی میخندم، وقتهایی که خیلی سرخوشام، وقتهایی که خوشی دارد از پوستام میزند بیرون، چشمهایم بسته میشود. داشتم عکسهای آن شب را ورق میزدم، وضع چشمهایم در عمدهشان همینی بود که عرض کردم.
۲
اولین بار در گالری ایگرگ دیدمش. آمده بود که: من دوستِ ح هستم. برادرکوچیکه را میگفت. اول فکر کرده بودم که لابد آشناییای دارند. بعد تاکید کرد که: نه! دوستِ ح هستم، دِ! یادم هست که با خودم گفته بودم که چه حرفها، یعنی ح را چه به این حرفها. یعنیتر که ح باید کلاهش را هر شب بیندازد بالا که شما «دوست»ش هستی دخترم.
۳
یک شبهایی هست که ناگهان خانوادهی آدم بسیط میشود. دلِ آدم هم. یک آدمهایی که تا دیروز غریبه بودند میآیند خودشان را جا میکنند در دل آدم. به همین سادهگی. مثلن؟ مثلن همین که به آدم بگویند گاهی برمیدارند پُستهای آدم را پرینت میگیرند میدهند بابایشان بخوانند. شما باشید عیش نمیکنید؟
۴
خیلی خوب است که عروسِ جدید خانواده وبلاگی باشد. باور بفرمایید خیلی خوب است. مثلن؟ مثلن فردای بلهبرون برمیدارد برایتان روی کاغذ کاهی نامه مینویسد. نامهی شخصی مینویسد. بعد آدم نامه را ده بار میخواند. دهبار قربانصدقهی عروس مذکور میرود. دهبار قند در دلش آب میشود. صدبار دلش میخواهد برگردد محکمتر بغلش کند. هزاربار جواب بدهد که بعله دخترم، بعله، «همین آدم» زندگیتان میشوم، بهخخخدا، اصلن قول.
Labels: نشاطآورها |
Post a Comment