« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-02-27
۱
از یک جایی هم مصمم شدم خواندن کتابهای کسالتبار را رها کنم عجالتن. بشینم (درستش این است که بگویم بخوابم البته) و خودم را دوباره عادت بدهم به کتابخواندنهای هرشبه، توی تخت، زیر نور چراغمطالعه.
۲
با «اتحادیهی ابلهان» شروع کردم. شروع موفقی بود. جانکندی تول نوشته و پیمان خاکسار ترجمه کرده، نشر بهنگار. روایت مفرح زندگی یک آدمی که نظیرش را در ادبیات کم پیدا میکنید. یک متخصص در الهیات قرون وسطا که دربارهی کل عالم نظرات مشعشع و تفضیلی و جالبی دارد. در متن زندگی نکبت و فلاکتزدهاش، یک احساس بینظیری بهخودش و تفکرات و ایدههایش دارد که خواندنیست. یک طنز ملایم و زیرپوستی خوبی هم دارد که ایکاش آقای مترجم البته آنهمه ذوقزده نمیشد در مقدمهاش از کشف این کتاب و طنزش. پیشداوری درست میکند برای آدم.
۳
بعد رفتم سراغ «تارک دنیا مورد نیاز است» یا ده داستان تاسفبار. نوشتهی میک جکسون و ترجمهی گلارهی اسدی آملی، نشر چشمه. چندتا از قصهها ایدههای تصویری معرکهای دارند که حالاحالاها ولتان نمیکند. با پایانبندی بیشترشان مساله داشتم. اما در نهایت بهنظرم همین که آدم پیرنگهای به این خوبی بتراشد چیز خوبیست. آن چندتا قصهی خوبش را گذاشتم کنار تا یک وقتی وسط یک سری حکایتهای دیگر، همینجا بکنم در پاچهی مبارک و شریفتان.
۴
دیشب هم «برادران سیسترز» را تمام کردم. پاتریک دوویت و ترجمهی آقای خاکسار و نشر بهنگار، مجددن. بهنظرم آدم میتواند به این انتشارات اعتماد بکند. به مترجمشان هم. یک رمان در ژانر وسترن، بهغایت خواندنی و روان و جذاب و پرکشش. روح آقای تارانتینو هم که کلن در جریان. قصهی دو برادر که آدمکشهای حرفهای هستند و سفری به قصد کشتن کسی.
۵
همین که آدم آخر شب، فیسبوک و گودر و الخش را که بست، سیگار تهِ شبش را که کشید، یک شعف باریک خوبی داشته باشد برای خودش که ایول الان میروم توی تخت و چراغمطالعه را روشن میکنم و میخزم زیر پتو و الباقی کتابم را میخوانم، یعنی سنتت دارد کمکم احیا میشود.
۶
یک خاطره برایتان بگویم و بروم سروقت یک کتاب جدید. در فیلم شمال از شمال غربی، آقای راجر تورنهیل حین فرار از دست سوءتفاهم پیشآمده و پلیس و باقی قضایا، در قطار، خانم اِوا کندال ِ جذاب و بلا را ملاقات میکند. خانم کندال در ادامهی دلبری و پدرسوختگی کلامیشان، و به مثابه دعوت به شبماندن آقای تورنهیل در کوپهشان، میفرمایند که شب درازی در پیش است. بعد اضافه میکنند که از قضا کتابی هم که دارم میخوانم کسالتبار است. در آخر هم میپرسند که میفهمی منظورم چیه؟ و آقای تورنهیل خوب میفهمند. Labels: ادبیات، همهچیز و هیچچیز, نشاطآورها |
اصن آدم رو به هوس خریدن کتاب انداختی
:)
Post a Comment