« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-03-19
از نیمهشب خیلی گذشته بود. جماعت یا خواب بودند یا رفته بودند که بخوابند. نشسته بودیم روی تراس. بیوقفه حرف میزدیم. از در و دیوار و آدمها و الخ. میگفت ما آدمهایی هستیم که از سر جبر بوده که مسیرمان به هم خورده. نه جبر زمانه، که جبر خودمان، جبر آن چیزی که هستیم. ناچاریم از معاشرت با هم. جنسمان جورِ هم است لابد. بلدیم ساعتها و ساعتها حرف بزنیم. داشتم فکر میکردم لابد بلدیم هم که صفحههای تاریک آن وسط را رج بزنیم گاهی. جلو برویم. حالم خوب بود. خوبی حالم لزومن از الکل نبود. داشتم فکر میکردم چه دارد زیاد میشود وقتهایی که بیالکل بیحوصلهام و جان معاشرت ندارم. یکوقتهایی مثل دیشب اما خوشی داشت از یک جای دیگری میآمد. از همنوایی شبانهی ارکستر فیلان لابد. برگشته بودیم سر یک جای خوبی کموبیش. مثل آن آپشنای که مرحومویندوز دارد. که میشود برگشت به یک لحظهای که حال ویندوزتان خیلی خوب بوده و از آنجا دوباره شروع کرد.
یک رفاقت کمیابی که داشت میرفت که از دست برود، کموبیش برگشته بود سر جای قبلیش.
Labels: پروانهها, نشاطآورها |
ببخشید
راستی شما فیلم عالی " Detachment " رو دیدید ؟؟ اگه آره قصد نوشتن مطلبی رو ندارید واسش ... ؟ من واسه دومین بار امروز نسخه بلوریش که دستم رسیده دیدم که لذتی دوچندان داشت ، واقعا شاهکاره بنظرم . مرسی
حسش بود یه نگا به وبلاگم بنداز. اگرم ننداختی البته چیزی از دست ندادی ولی خوشحال می شم نظرت رو بم بگی
مخلصیم
http://divarekoutah.blogspot.ca/
Post a Comment