« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-03-07
۱
تراویس بعد از چهار سال غیبت برگشته. باید رابطهاش را با دنیا/خانوادهاش دوباره احیا کند. ایجاد کند اصلن. اول باید خودش را احیا کند. خاطراتش را. «سینما» به دادش میرسد. فیلمهای ۱۶میلیمتری خانوادگی. بعد آرامآرام سراغ پسرش میرود. کتشلوار میپوشد و جلوی مدرسه میایستد. در مسیر مدرسه تا خانه، هر دو با هم قدم میبرمیدارند. در دو سوی خیابان. انگار که تیکوتاک اوایل هر رابطهای. حواسشان به هم هست از راه دور. از یک جایی اما باید مسیرشان تلاقی کند. زخمههای گیتار آقای کودر که شروع میشود تراویس عرض جاده را طی میکند. از خط میگذرد و به او میپیوندد تا کنار هم راه بروند.
۲
خواست که فیلم «خوب» پیشنهاد کنم. ناخودآگاه بود که «پاریستگزاس» و «بازگشت» را کنار هم گذاشتم روی میز. بعد فکر کردم که کارکرد پدر در هردو چهقدر شبیه است. هر دو از یک جای دوری، از یک جای نامعلومی برمیگردند تا یک پیوندی را برقرار کنند. یک پلای بزنند. یکچیزی را احیا کنند. یکچیزی را رشد بدهند. و برگردند. رسالتشان را بهانجام برسانند و بروند. چون ماندنشان همهی آنچیزی را که بهخاطرش آمدهاند، آن چیزی را که «درست» کردهاند، خراب خواهد کرد. خیلی محتوموار و فرویدطور لابد. برای همین است که تراویس در آخر فیلم ملحق نمیشود به زن و پسرش.
۳
برف که شروع شد، دوسه ساعتی از نیمهشب گذشته بود. هوا یک ابهام خوبی داشت. چشمانداز یک لایهی تاری کشیده بود روی خودش. داشتیم میگفتیم کاش میشد این تاربودن را در عکس درآورد. با همینقدر «گرین»، با همین اندازه نور چراغهای روشن. نمیشود که.
Labels: سینما، کلن, نشاطآورها |
اصلاً خیلی دوستش داشتم.
آرامتر بود و صلح جو
Post a Comment