یکجایی بود توی «با گرگها میرقصد»، کاستنر نازنین روی اسب نشسته بود و دستها را صلیبوار باز کرده، سر بالاگرفته، میتاخت از میان صفوف خودی تا... دشمن. که هیچ معلوم نبود کدام خودیست، کدام دشمن.
آخ لاكردار داشتم ديروز به اين فكر ميكردم . همين كه گفتيد كه نه . يك دو دقيقه پيشش كه پوتينش را داشت به زور و درد پايش ميكرد كه برود اينطوري كند كه گفتيد
Post a Comment