« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-04-27
روی تپه، مشرف به درهی قرمز نشسته بودم اول صبح. داشتم لولیدنشان را تماشا میکردم. دستهایم را سایهبان کرده بودم و از دور نگاهشان میکردم که چهطور بالا و پایین میشوند و کج و راست خم میشوند و از خود بیخودی میکنند و بینوبت به هم میرسند و دور میشوند از هم و در هم شده خنده و گریه و خوابیدن و لالایی و لا-لاییشان. بعد با خودم فکر کرده بودم انگار قرار اصلتر است از یار. برای همین است لابد که بیقراریها به چشم میآیند. بییاریها اما گرگومیش و نامعلومند، ناچیز و پُرشمارند.
Labels: از پرسهها, خوابهای مکرر |
Post a Comment