|
« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
|
عکسهای مجموعهی Removed آقای Eric Pickersgill غیر«واقعی» هستند. چون واقعیت یعنی همین اعتیاد و وابستگی و دلبستگی تام و تمام ما در همهی صحنههای روزگارمان، به تلفنهای کوفتی هوشمند. انگار که جزیی از بدنمان شدهاند، متصل و لاینفک. که وقتی از تصویر حذفشان میکنی زندگی این همه بیهوده و مسخره و بیدلیل به نظر میرسد. عکسها عجیباند، انگار که رفته باشی یک سری عکس از آدمها در موقعیتهای مختلف گرفته باشی و بعد چشمها را از عکسها حذف کرده باشی، یا دستها را، یا گوشها را. یا از تصویر یک خیابان معاصر، ماشینها را حذف کنی: مشتی آدم که در حالت نشسته وسط هوا و زمین در خیابان در حال حرکتاند.
آقای پیکرزگیل در بیانیهی این مجموعه، از تجربهی یک خانوادهی معمولی در یک کافه مینویسد. که چطور پدر و دخترها پیوسته «سرشان در گوشیشان» بود و مادر خانواده به تنهایی و در تنهایی، داشت منظرهی بیرون را نگاه میکرد. از این که چطور یک وسیلهی ارتباطی میشود عامل عدم ارتباط. اواخر بیانیهی مذکور، مادر مذکور هم گوشیاش را درمیآورد البته. آقای عکاس البته که مغالطهی ظریفی میکند وقتی برای اثبات مدعا در بیانیهاش، سراغ خانوادهای در یک کافه میرود که از هم غافلاند و همه به گوشیهای هوشمندشان مشغول. دست بگذاری روی غیرقابلدفاعترین تصویر از میان این همه تصویر روزمره از کارکردهای متعادل و معقول و کارراهانداز تلفنهای هوشمند، مثل همهی وقتهای کشته و انتظارهای طولانی، بودن وسط همهی معاشرتهای حضوری اجباری، گمشدنها و تنهاییهایی خودنخواستهای که همین تلفنهای هوشمند به دادمان رسیده.
شاید هم مساله فقط نوع اتصال باشد. این که دستت بگیری یا در دستت کار گذاشته شود. وگرنه وقتی علما از «انسان سایبورگ» حرف میزنند، از انسانی که به هر نحوی و نوعی، یک وسیلهی مکانیکی/الکترونیکی «در بدنش» تعبیه شده تا ادراکش از جهان هستی توسعه پیدا کند و محدودیتهای شناختیاش مرتفعتر شود، از این حرف میزنند که این انسان سایبورگ چه بسا که اصلن مرحلهی بعدی از تکامل ساپینس باشد، دیگر تصویری که آقای اریک پیکرزگیل در مجموعهعکس «حذفشده»، از دنیای امروز ما ارایه میدهد آنقدرها هم ترسناک نیست. کافیست تلفنهای هوشمند را همان اندامهای سایبرنتیکی فرض کنیم که در مقولهی انسانشناسی سایبورگ سالهاست در موردش حرف میزنند، همان ترکیب خجستهی جانداران و جاننداران که آدمی مثل ایلان ماسک آن را تنها راه نجات ما در مقابل پدیدهی آخرالزمانی «هوش مصنوعی» میداند، که سالهاست یکی از چشماندازهای توسعه و تکامل علم است، با هدف رفع و کاهش محدودیتهای زیستی تن و بدن آدمیزاد، به کمک تکنولوژی. شاید روزی که «آپشن»های و «اپ»ها از این تجمعشان در یک «وسیله»ی دردست دست بردارند و پخش بشوند زیر پوست و پشت مردمک و گوش و دماغها، ما هم دست برداریم از این غرهای عامهپسند و با قلبی آرامتر به استقبال گونهی تکاملیافتهترمان برویم.
Labels: از پرسهها, خوابهای مکرر, خوشیها و حسرت, راهکارهای کلان, ما درون را بنگریم و حال را، شما چهطور آآی دکتر؟ |
|
بعد هفتهشت سال رفته بودیم درکه را بالا. یک راهی بود سوای راه معمول که هفتهشت متری بالاتر بود. اول فکر کردم یک راه جدید کشیدهاند و چه جالب. موقع برگشت یادم آمد همان وقت هم بود این راه بدبخت. آدمیزاد چطور خاطرهسازی میکند، چطور بازخاطرهسازی میکند. بعد یادم افتاد به خوابی که همان حوالی بیست سال پیش دیده بودم. روزگاری که خانهام درکه بود. که راه بالا را رفته بودم و رفته بودم و رسیده بودم به یک جای فراخی، که کوه تمام شده بود و یک دریاچهای به چه عظمت آن طرفش بود و اصلن برای خودش یک برو و بیایی داشت و ملت به تفریح مشغول. حالم خوب شده بود حین همان خواب که بابا زندگی هنوز قشنگیاشو داره. بعد یادم آمده بود که از اساس این ماجرا چقدر در خوابهای من تکرارشوندهاست. این که هر از چندی خواب ببینم در یک فضای معمول و روزمرهای هستم و ناگهان دریچهای گشوده میشود به جهانی دیگر. از دل یک مسیر و جای مالوف یک فضای جدیدی پیدا میشود و گسترده میشود و امید میدهد که جهانت به همین محدودیت روزمرهات نیست و گستردهتر است و نامکشوفها و چیزهایی هست که نمیدانی و اگر بدانی نیشت باز میشود که هنوز راه هست و امید هست و این صحبتها. اولینش را برایتان تعریف کنم. ۱۲-۱۳ ساله بودیم و دو نفر از بچههای مدرسه از این ساعتهای دیجیتالی داشتند که رویش بازی داشت. یکی هواپیما بود و یکی رالی ماشین. گشادهدست بودند و یکییکی صف میکشیدیم در زنگهای تفریح که با ساعتهایشان بازی کنیم. همان روزها یک شب خواب دیده بودم که ساعت ارزانقیمت معمولی دیجیتالیام ناگهان یک دکمهی جدید پیدا کرده که اگر سه بار فشارش دهم صاحب «بازی» میشود، یک جور بازی هواپیمایی که واقعن ته ندارد و هرچه میروی به جاهای جدیدی میرسی. گمانم همین خواب مضمونی را تا سالها مکرر دیدم هربار که قرار بوده دلداری داده بشوم که جهانت آنقدرها هم بسته نیست جوان.
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, خوابهای مکرر, خوشیها و حسرت |
|
گفت برایت ناهار میآورم. یک ساندویچ کتلت خانگی و یک ظرف پاستای دونفره. طبیعیاش این بود که با دو تا از بچههای دفتر شراکت کنم. کار به درازا کشید و ناهار مربوطه تاخیر شد و وقتی رسیدم سر میز که رفقا ناهارهای مربوطهی خودشان را خورده بودند و رفته بودند. نشستم اول ساندویچ مربوطه را روانهی خندق بلا کردم. بعد نیمی از پاستا گرم شد و میل شد و در انتها، همانطور که تا الان خودتان حدساش را زدهاید، نیم دومش را. بعد که بادکرده افتاده بودم روی مبل، با خودم فکر کردم این همه شهوت خوردن من، این طور تاتهخوردن از کجا میآید. از مادرم؟ وطنم؟ مهشید؟ نه آقا. از ژنها، ژنهای لعنتی هوموساپینسام که هنوز که هنوز است فکر میکند من، ما، باقیماندههای گونهی «انسان خردمند»، شکارگر/خوراکجوهای روزخوری هستیم در دشت و کوه و دمن. که بلد نیستیم غذا را ذخیره کنیم. که هرچی گیرمان بیاید، هرچه چربتر و شیرینتر و پرکالریتر بهتر، در دم میخوریم تا بیشتر زنده بمانیم. حرف من نیست، آقای یووال نوح هراری در کتاب مستطاب و خواندنیشان، «انسان خردمند» خاطرهای از حوالی همین ۶۰-۷۰ هزارسال پیش از یکی از اجدادمان تعریف میکنند. (از اجدادی که وقتی که طول تاریخ حدود ۶ میلیونسالهی گونههای مختلف انسان و اجداد محترم شامپانزهنمایمان را بگذاریم کنار عمر زمین و حیات و نه حتا کائنات، آنقدر ناچیز است که در آن مقیاس، هنوز بیشترین شباهت ژنتیکی را به همان اجداد لخت و پشمالو و عورمان داریم.) تعریف میکنند که زنی در گشت و گذار روزانهاش به درخت انجیری میرسد، میایستد و تکتک انجیرهای درخت را میخورد. باد میکند؟ دلدرد میگیرد؟ میمیرد؟ الله اعلم. تمام انجیرهای درخت را میخورد چون اگر نخورد ممکن است ساعاتی بعد دست دیگر انسانها به آن برسد و دیگر انجیری برای او نماند. همهی انجیرها را میخورد چون معلوم نیست فردا دوباره درخت انجیری پیدا کند و چیزی نصیبش شود. من، از آن زن، از آن مادر[بهتوان ان]بزرگم، از آن بانوی بزرگوار، در آن دشت و کوه و دمن، باسنلخت و رها، چه کم دارم که همهی غذای روی میز را نخورم.
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, ادبیات، همهچیز و هیچچیز, خوابهای مکرر, راهکارهای کلان |
|
شاه و خاندانش هنوز تهران بودند. ژنرالهای آمریکایی با هلیکوپتر روی پشتبام عشرتآباد فرود آمده بودند. مذاکره کردیم و رایزنی. قرار شد بساط سلطنت جمع شود ولی بدون خون و خونریزی و انقلاب. من از سال ۹۵ رفته بودم به سال ۵۷. خبر داشتم از آینده، از عواقب. رفتم پیش شاه. قانعش کردم که بیسروصدا جمع کند و برود. که این جوری برای خودش و ملت و مملکت بهتر است. با فرح کمک کردیم چمدانهایشان را ببندند. سیگار لازم داشتم. پول نقد همراهم نبود. کارت بانکم چون از آینده آمده بودم کار نکرد. از فرح ۲۰۰ تومان قرض کردم. سیگار مارلبرو قیمت زمان شاهش بود، مفت. ژنرالهای آمریکایی رفتند. شاه هم رفت. رژیم عوض شد، بیانقلاب. آدمهای معقولی را مسوول مملکت کردیم. بیکینهها را. دنبال راهی میگشتم که برگردم به سال ۹۵ و نتیجه را ببینم. تلفنم کار نمیکرد. هرجا باید اتصال تکنولوژیکی با محیط برقرار میکردم چون از آینده آمده بودم نتیجه نمیگرفتم. تنها کاری که از من برمیآمد نصیحت بود و توصیه به صبر و امید و خویشتنداری و حوصله. به طرفین و مردم. حالم خوب بود. میدیدم که یک آیندهی ملایم و بیشدتی دارد فراهم میشود برای همه، برای منِ سالِ ۹۵ هم. یک آلترناتیو ساخته بودم برای تاریخ معاصر.
آلارم گوشیم به یک دلیل نامعلومی کار نکرد. داشتم فکر میکردم چه خوب که بیدار نشدم. بعضی خوابها را آدم باید تا آخرشان ببیند، سر صبر و با جزییات، رنگی.
Labels: آدم از دنیا چی میخواد, خوابهای مکرر, راهکارهای کلان, نشاطآورها |
|
سابقهاش را ندارم. در اوج سالهای پراسترس ۸۹ تا ۹۱ حتا. یادم نمیآید هیچوقت از خواب پریده باشم قبلتر هم. برعکس، همیشه آدمی بودم خوشخواب، به شهادت دوست و دشمن. اول فکر کرده بودم مال پریشانی و کممجالی قیلولههای ظهر باشد. نبود. به شبانهها هم کشید. این که از شدت کابوس بیدار بشوی. کابوسهایی با تم مشترک. آنهم در این زمانه که اوضاع کموبیش روبهراه است. آخرینبار امروز صبح بود. برادر یک دوست قدیمی را در خیابان دیده بودم. برادری که در دنیای واقع وجود ندارد. زده بودم کنار. داشتم احوال آن رفیق قدیمی را میپرسیدم. بعد گفتم بیا یک سیگار با هم بکشیم، لااقل. صندوقعقب ماشین را زده بودم بالا. کولهام را گذاشته بودم توی صندوقعقب. سیگار درآورده بودم و روشن کرده بودیم. بعد یکدفعه دیدم هفتهشت نفر ما و ماشین را دوره کردهاند. یکیدوتاشان چاقو دستشان بود. رییسشان درآمده بود که: خودت میدونی چی ازت میخوایم. به زبون خوش یا بزنیمت؟ زورگیر بودند. کنار خیابان. قصدشان ماشین بود. سوییچ دستم بود. دیدم حریفشان نمیشوم. یکلحظه کوله را برداشتم (محتویات کوله چیزی از کل داراییام کم نداشت). شروع کردم به دویدن. خیالم راحت بود که ماشین را بدون سوییچ نمیتوانند ببرند. دویدم. کند بودم. خیلی زود از پشت سر رسیدند. درگیر شدم. زورشان چربید. با خودم گفتم تمام شد. بیخیال ماشین باید بشوم. از خواب پریدم. قهوه درست کردم. سیگار کشیدم. بعد دیدم چه تم تکراریای شده این دزدیدهشدن ماشین این مدت. فکر کرده ماشین چرا؟ استعاره از چیست این ماشین لعنتی. چرا هی دارد در کابوسها تکرار میشود. یک زمانی ماشین برای من امنیت بود. توی ماشینم که بودم خودمتر بودم. نه که حالا نباشد، هست، اما نه اینجور که جاهای دیگر امن نباشد. دفتر و خانه را دارم. بعد فکر کرده بودم چرا این همه نگران ازدستدادنم، آنهم این روزها که تهدیدی خاصی از بیرون نیست. بعد فکر کردم لابد مال این است که یک امانتی دستم هست، باید زودتر خرجش کنم. زودتر یک جای امنی بسپارمش. اینها را صبح ندیدم. این فکرکردمها و دیدمها مال همین الان است. همین لحظهای که دارد نوشته میشود. دارد باز میشود. راست میگفت آن رفیقمان. باید خوابها را نوشت. تا ازشان سر در بیاوری.
Labels: خوابهای مکرر |
|
روی تپه، مشرف به درهی قرمز نشسته بودم اول صبح. داشتم لولیدنشان را تماشا میکردم. دستهایم را سایهبان کرده بودم و از دور نگاهشان میکردم که چهطور بالا و پایین میشوند و کج و راست خم میشوند و از خود بیخودی میکنند و بینوبت به هم میرسند و دور میشوند از هم و در هم شده خنده و گریه و خوابیدن و لالایی و لا-لاییشان. بعد با خودم فکر کرده بودم انگار قرار اصلتر است از یار. برای همین است لابد که بیقراریها به چشم میآیند. بییاریها اما گرگومیش و نامعلومند، ناچیز و پُرشمارند.
Labels: از پرسهها, خوابهای مکرر |
|
۱
میگویند رویاها کلید شناخت روح آدمها هستند. میگویند در خواب آدم مقاومت و رودربایستی و الخش را کنار میگذارد، آنچیزی میشود که در آن تههای خودش هست، میگویند آدمها در خواب از آنچه در بیداری هستند به خودشان نزدیکترند. که چه هستند و چه میخواهند کلن. میگویند خیلی از احساساتمان را در بیداری نمیتوانیم که شفاف و صاف و بیریاطور ببینیم. میگویند «غرورهای عصبی»مان نمیگذارد: آن صفات و خوبیهایی که فکر میکنیم داریم اما نداریم.
۲
میگویند مصرف الکل تولید سروتونین را در آدم کم میکند. سروتونین هم که کم بشود رویا زیاد میشود، غنی و متنوع میشود. خیلی بیریا و نقلبهمضمون البته. بهشخصه هیجانانگیزترین و متنوعترین رویاها را شبهای بعد از شادخواری داشتم. این که سروتونین با افسردگی چهطور رابطهای دارد و چرا هم خودش یک قصهی دیگریست البته.
۳
آقای خواب بزرگ اصولن آدمیست که دامن رویاهایش را ول نمیکند. و این خصیصهاش روی اعصاب سرهرمس است کلن، بس که غبطه. یکجور خوبی زندگانیای را که دوست دارد میکند. خوب هم میکند، لااقل از اینجا که اینطور دیده میشود. اینجا برداشته نقشهی خوابهایش را کشیده. نقشهی شهرهای رویاهایش را. سرهرمس از همین تریبون به خواب بزرگ پیشنهاد میکند بردارد روی یک کاغذ آ۲ اینها را پرینت بگیرد. بزند به دیوار اتاقش. بعد هی هربار یک جزییاتی را به آن اضافه کند. احساس میکنم یک رستگاری خوبی در آخر این راه هست.
Labels: خوابهای مکرر, راهکارهای کلان, نشاطآورها |
|
حین اجرای «صنما»، در آلبوم 13/8، از دقیقهی 2 به بعد، و مخصوصن حوالی دقیقهی چهارم، محسن موتیف «صنما جفا رها کن» را با صدجور صدای مختلف تکرار میکند. اول فکر کردم انگار دارد جای صدنفر میگوید که صنما جفا رها کن. صدصداییطور. بعد فکر کردم مثل وقتیست که یک کلمه را از فرط تکرار برای خودت بیمعنی میکنی. با تکرار، همهی درد و غصه و کوفتش را ازش میگیری. یک چیز بیبو و بیخاصیت تحویل خودت میدهی.
البته که محسن نامجو کلن بازی میکند. با همه چی. همهجور. انشاالله.
Labels: ای داد, پروانهها, خوابهای مکرر, راهکارهای کلان |
|
Labels: ای داد, خوابهای مکرر, راهکارهای کلان, کوت |
|
... بسکه همه چیزش ناپایدار است. اگر یک آهنگی، یک شعری یا یک داستانی بخواهد درباره تهران باشد،موضوعش این می شود که چقدر هیچ چیز در این شهر باقی نمی ماند، چقدر هیچ خیابانی ، همانی نمی ماند که بوده است...
Labels: خوابهای مکرر, کوت |
|
یک رازی را فاش کنم: ایرما دارد میمیرد.
نه، جدی دارد میمیرد. دارم متافورپردازی نمیکنم. چند وقتی هست که این را میداند. یک مریضی کوفتیای دارد. تمایل چندانی هم به درمان ندارد. در واقع این طور تصمیم گرفته که ولش کند به حال خودش ببیند چه میشود. نه که حالا درمان خیلی محکمی هم برایش موجود باشد ها، نه. در یک روایت از این قصه ایرما بلندگو را گرفته دستش، دارد به همه اعلام میکند که دارد میمیرد. خیلی خونسرد. خیلی مطمئن. خیلی آرام. در این روایت همه دورش را گرفتهاند. واکنشها از دلسوزی و شوخی گرفته تا خشم متفاوت است. ایرما واکنشی نشان نمیدهد. فقط لبخند میزند. در روایت دوم ایرما به هیچکس نگفته که دارد میمیرد. این راز بزرگ اجاق دلش را گرم کرده، هه. خیالش هم راحت است که در این مدت باقیمانده کسی را درگیر خودش نخواهد کرد. خیالش راحت است که دل کسی را به درد نیاورده. البته که مجبور به نشاندادن همان لبخند از سر تشکر بابت همدردیهای تخمی هم نیست. با خودش خوشحال است. در هر دو روایت ایرما مرگ زودهنگامش را پذیرفته. در صلح و صفاست با مرگ. خیلی جدی تصمیم گرفته همهی کارهای نکردهاش را بکند زودتر. چارهای ندارد. مجبور است. میفهمید؟
در روایت اول سید وجود ندارد. از یک جایی به بعد آنقدر کمرنگ شده که گم شده. در روایت اول سید متهم است. متهم به عدم پشتیبانی، به نبودن و نماندن. در روایت اول سید از یک جایی به بعد اهمیتی برایش ندارد که متهم است، درست قبل از گمشدنش. در روایت دوم سید میداند که ایرما قرار است خیلی زود بمیرد. که وقت ندارد. اما نمیداند با این آگاهی دقیقن چه باید بکند. در روایت اول مرگ قهرمان قصه است. اولشخص است. همه منتظرش هستند. همه به پیشوازش رفتهاند. در روایت اول یک مرگ داریم و یک بقیه، سیاهیلشگرها. ایرما هم جزء بقیه است. در روایت دوم سید قهرمان قصه است. ایرما و مرگ نقشهای کمکی هستند. بقیه هم سیاهیلشگر. در روایت دوم سید بار این آگاهی را به دوش میکشد. در روایت دوم سید خسته است. در روایت دوم سید کلافه است. در روایت دوم هم سید متهم است. اما از آنجا که کسی نمیداند که سید میداند، کسی هم نیست که این اتهام را به او تفهیم کند. در روایت دوم هم سید میرود.
یکی یک وقتی گفته بود که در برابر مرگ همه تنها هستیم. راست گفته بود. خیلی انتظار زیادی است که در برابر مرگ کسی را کنارت داشته باشی. مرگ هم مثل خواب است. یک امر شخصی است. آدم میتواند کنار کسی بخوابد اما نمیتواند با کسی بخوابد، لیترالی نمیتواند.
در روایت اول سید به این نتیجه میرسد که آدمهایی را که دارند میمیرند و کاری از دست کسی هم برنمیآید را باید رها کرد به حال خودشان. در روایت اول سید فکر عاقبت خودش است. قبل از آن که مرگ ایرما لهش کند ایرما را در خودش له میکند و میرود. در جایی از روایت اول سید میگوید: چه فایده که بمانم. چه فایده وقتی داری میمیری. اینجوری رنج من هم دوچندان خواهد بود. رنجکشیدن من چه فایدهای برای تو دارد. در عوض، دل که کنده باشم از تو، قبل از مرگت، دیگر مرگ تو هم مرگی خواهد بود مثل اخبار تلویزیون. دردش مثل یک آمپول پنیسیلین است. زود تمام میشود. تو قبلش برای من مردهای. روزی که واقعن بمیری کار زیادی قرار نیست انجام بدهم. قهوهام را خواهم خورد، قدم خواهم زد و تلویزیون نگاه خواهم کرد.
سید در یک جایی از روایت دوم تصمیم میگیرد به ایرما بگوید که میداند. دلش میخواهد به ایرما بفهماند که آنقدرها هم که فکر میکند تنها نیست. دست ایرما را میگیرد و با هم به سفر میروند، مثلن میروند جنوب. سید در سفر حرفی از مرگ ایرما نمیزند. سید خیلی زود میفهمد که ایرما واقعن به همان تنهایی است که خودش فکر میکند. از وسط سفر برمیگردند. سید چمدانش را میبندد و نمیرود. دو روز بعد میرود. کسالتبارترین جای روایت دوم شرح همین دو روز است. حوصلهتان سر خواهد رفت. شرط میبندم.
الان فکر کردهاید که ایرما کولی میشود و به سفر میرود؟ شاید هم فکر کنید که خودش را و تنش را و وقتش را وقف درماندهها میکند. من؟ از کجا بدانم. قهرمان قصهی من سید است. الکی گفتم که در روایت اول مرگ قهرمان قصه است. باور کردید؟ ایرما که به هرحال میمیرد. حیف وقت که آدم بگذارد روی قهرمانی که خیلی زود قرار است بمیرد. من بودم کمکش هم میکردم. آدم مرگ را که منتظر نمیگذارد. تعارف نمیکنم، واقعن تا کی آدم هی پابند تعارف و عرف و اخلاق و احساسات رقیقهاش باشد.
شوخی کردم.
(من الان اگر اینجا امضا کنم «موسیو ورنوش»، کسی یادش میآید؟)
Labels: خوابهای مکرر |
|
یک امشب را دلم میخواهد "اسپویلر" باشم راستش. بردارم بیتوجه به عالم و آدم بنویسم. بیملاحظه و هارش و هرآنچهدلمخواست، وبلاگمحور، که یک چیزیست از خودمحور هم آنطرفتر حتا. بنویسم که این اپیزود آخر سیزن آخر "هاوس" چهطور سنت را ادا کرد، بعد از آن همه قصه که یادمان رفته بود "قصه از کجا شروع شد"، بعله، حتا سلام آقای اندی. به همین بیربطی. راستی یادم بیندازید از اپیزود اول معرکهی سیزن دوم "شرلوک" هم چیزکی بنویسم. از آن سکانسی که آن خانم آنطور بیلباس و "ناخوانا" نشسته بود روبهروی شرلوک. از عجیبی این داستان، این اپیزود. از جدال عاشقانهای که در جریان بود، از مچاندازی نامحسوسی که عمر آدمها را تلف میکند گاهی، میبردشان تا لبهی شمشیر، بر گردن. آدم هم آدم است دیگر، همیشه که از لبهی شمشیر بر گردن سالم به خانه برنمیگردد، برمیگردد؟
Labels: خوابهای مکرر, سینما، کلن, نشاطآورها |
Amused to DeathAmused to Death یحتمل باید اینجوری باشد، که برداری در یک بازهی چهارفصل، جاها/آدمها/صداها/چیزها/مومنتهایی از زندگی، از خودت را که «لایک» زدی و آنهایی که «دیسلایک»، جمع کنی، آمار بگیری، خوب نگاهشان کنی. آخر شب، دوباره، بگذاری جلوی رویت، بعد دمدمای صبح، همان لحظههای تنها و پرسکوت و سبکای که گرگومیش شده هوا، بسته به کفهی ترازو، یک تصمیمِ درمجموع بگیری، کدامشان را نگه داری، کدامشان را بدرقه کنی. Labels: خوابهای مکرر |
|
قرارمان طبقهی چندم از یک ساختمان است، گاهی هتل، گاهی مسکونی. دنبال آسانسور میگردم، یا پله. پیدا نمیکنم. آسانسورها یا درحال تعمیرند و یا تنها چالهشان برجاست. پلهها اما اینطوریاند که اولشان را کسی برده، یا هنوز تکمیل نشده. انگار باید یک ارتفاعی را بالا رفت تا تازه به اولین پله رسید. میچرخم، راهی برای بالارفتن نیست. درهایی پیدا میکنم که میدانم به سمت بالا راه دارند اما آنقدر کوچکاند که ازشان تو نمیروم. یاد آلیس میافتم. که افتاده بود پایین و برای بالارفتن باید کوچک میشد. Labels: خوابهای مکرر |