« سر هرمس مارانا »
شوالیهی ناموجود |
2013-04-06
از صندلیاش کمی بلند شد و سمتم آمد و پیشانیام را بوسید. نگاهش میکردم فقط. ماشین را روشن کرد و شیشهی سمت خودش را پایین داد و پاکت سیگار را از جیب کتش درآورد و سیگاری درآورد. با شیطنت خاصّی میخواست حرصِ مرا دربیاورد. قطعن میخواست حرص مرا دربیاورد. بستنی خورده باشی، باران بیاید دیگر چهکاری مانده است انجام بدهی؟
Labels: کوت |
Post a Comment