« سر هرمس مارانا »



2013-11-11


۱
یعنی چی که «ما وبلاگ‌نویس‌ها» را در معرض این چالش قرار می‌دهید که بالاخره شبیه وبلاگ‌های‌مان هستیم یا نیستیم و چه‌قدر و چرا. انگار که لاجرم یک نسبت کوفتی‌ و معلومی باید با آن «چیز» داشته باشیم. خودم را بگویم، سرهرمس خیال می‌کند وبلاگ‌‌ها سویه‌های ممکن آدم‌ها هستند. نه همه‌ی یک آدم در وبلاگ‌ش خلاصه می‌شود و نه وبلاگ، آینه‌ی تمام‌نمای آدم است. اما این که بگوییم وبلاگ یک چیزی‌ست به‌کل جدا از صاحب‌ش، مطلقن بی‌ربط و حرف چرتی‌ست. این درست که وبلاگ‌ها را بیش‌تر از هر چیز به «ویترین» شبیه دانسته‌اند و ویترین هم قرار است هیجان‌انگیزترین محصولات را نمایش بدهد. ویترین دربردارنده‌ی تمام موجودی یک فروشگاه نیست، اما نمی‌شود که ساندویچ‌فروشی باشی و در ویترین‌ت عطر و ادکلن بگذاری. دیگر فوق‌ش خیارشور بگذاری. در همین جا کتاب رابطه‌ی وبلاگ و وبلاگ‌صاحاب بسته می‌شود.

۲
یک چیز دیگر هم بگویم بعد کتاب را ببندم. راستش این است که وبلاگ دوست‌داشتنی‌ترین سویه‌ی نویسنده‌اش است. همین خود من ترجیحم این است که روی کارت ویزیت‌م جای معمار و شهرساز بنویسم وبلاگ‌صاحاب. روی سنگ قبرم هم بدهم بنویسند مرحوم از سال ۴۲ وبلاگ می‌نوشت.

۳
وبلاگ‌ها اصولن جوان‌مرگ شدند. جدی می‌گویم. تازه داشتند خدمت‌ها و خیانت‌های خودشان را پیدا می‌کردند. تازه داشتند بالغ می‌شدند. تازه خلاص شده بودیم از کامنت‌های «وبلاگ‌نازی‌داری‌به‌وبلاگ‌منم‌سربزن» و «بادل‌نوشته‌ی‌جدیدم‌به‌روزم» و «باتبادل‌لینک‌چطوری؟». تازه آن جمله‌ی جادویی را پیدا کرده بودیم که «قرار نیست ادبیات یک رونوشت از واقعیت باشد، از آن نکبت همان یکی کافی‌ست» و سعی داشتیم کلمه‌ی وبلاگ را بچپانیم جای ادبیات. ‌‌که سروکله‌ی شبکه‌های اجتماعی پیدا شد. دارم از مرحوم «گودر» حرف می‌زنم. گودر البته قرار نبود شبکه‌ی اجتماعی باشد، طفلک گوگل‌ریدر آمده بود که فیدخوان باشد، که خواندن را صرفن آسان‌تر کند. کردیم‌ش گودر، شد پدرجد همه‌ی شبکه‌های اجتماعی. با گودر وبلاگ می‌خواندیم، اما بیش‌تر از خواندن با آن معاشرت می‌کردیم. آدم پیدا می‌کردیم. حتا دیده شده که آدم تربیت می‌کردیم. خیلی‌ها دختر شوهر دادند در همان گودر. مورد داشتیم بچه‌دار شدند در گودر. زن طلاق دادند. اغتشاش کردند. جنگ جهانی راه انداختند. دلبری را نهادینه کردند. بی‌ناموسی کردند. این‌طور آچارفرانسه‌ای شده بود گودر برای ما.

۴
گودر مزه‌ی معاشرت با کرورکرور آدم جالب را به ما چشاند. مزه‌ی آشنایی و رفاقت با آدم‌هایی که ممکن نبود در روال معمول زندگی پیدای‌شان کنیم. ششصد سال هم می‌گذشت از آن جزیره‌های سرگردان، از آن همه وبلاگ‌های پراکنده، این‌جور منسجم آدم و رفاقت و معاشرت و عاشقیت و عافیت درنمی‌آمد. درمی‌آمد ها، این‌جور هلو و سهل درنمی‌آمد. گودر به عنوان یک شبکه‌ی اجتماعی راه‌سازی کرد، پل زد، جاده کشید و نورافکن انداخت بین و روی وبلاگ‌های دورافتاده. عین هر تمدن دیگری، بعضی‌ها را بزرگ کرد، سوپراستار ساخت، خیلی‌ها را هم محو کرد. تاب این همه روشنایی را نداشتند. در دکان‌های‌شان را تخته کردند و رفتند دنبال زندگی‌شان، در به‌ترین حالت هم برداشتند بردند چراغ‌های‌شان را در پستوهای شخصی‌شان. به قول آن رفیق‌مان، دوران پساگودری آغاز شد.

۵
داشتم فکر می‌کردم گودر و گلودرد چقدر شبیه هم هستند در قیافه… آقا پشت سر مرده حرف نزنیم. گودر هرچه بود و هرچه کرد و نکرد حالا زیر خروارها خاک خوابیده، نور به قبرش هم ببارد، ما که بخیل نیستیم، والله.

۶
خاطره بگویم. یک‌بار یک آدم جدیدی را دیده بودم. داشتیم از درودیوار حرف می‌زدیم. خواستم جالب‌تر جلوه کنم. گفتم آقا بیا برو وبلاگ من را بخوان. گفت آدرس‌ش را بفرست. فرستادم. نامه داد که آقا این که فیلتر است. گفتم یاحسین. چندجا را در روز سر می‌زنی که فیلتر نیست؟ کجا داری زندگی می‌کنی برادر من؟ می‌خواهم بگویم هنوز آدم تعجب می‌کند. البته که برای آن بنده‌خدا هم هضم نشد آخرش که جالب‌ترین جای شخصی آدم فیلتر باشد.

۷
گودر وبلاگ‌ها را دچار رخوت کرد. یک رخوت ملایم. آن ناماندگاری‌ای که گودرنویسی در خودش داشت یک کیفیت جدید بود. این که بنویسی و چهار روز بعد برود زیر خروارها نوشته‌ی دیگر دیگران. حال خوب و تازه‌ای بود برای خودش. این شد که آدم‌ها کم‌کم برداشتند تکه‌های جالب‌تر و هیجان‌انگیزتر و بامزه‌تر و چکیده‌ترشان را گودر کردند، الباقی نوشته‌های جدی و سنگین و عبوس‌شان را گذاشتند در همان وبلاگ بماند. گودر وبلاگستان را عبوس کرد. تند بروم؟ گودر وبلاگستان را قربانی کرد. قربانی آغاز یک دوران جدید. تر و تازه و بکر و خلاق و خلاصه. گودر فرزند زمانه‌ی خودش بود. خیلی بیش‌تر از وبلاگ‌ها.

۸
گودر را به اصرار پلی می‌دانم بین دوران وبلاگسیم و دوران فیسبوکیسم. دردش را کم کرد انصافن. روزگار حالا روزگار وبلاگ‌خوانی‌ و وبلاگ‌نویسی نیست حقیقتن. تک‌سوارهای پراکنده‌ی این طرف و آن طرف را جدی نگیرید. این روزها کسی تریبون بخواهد، رسانه‌ی شخصی بخواهد، برنمی‌دارد وبلاگ بزند. (کاش یکی هم برمی‌داشت آمار می‌گرفت نمودار میله‌ای می‌کشید حتا، از تعداد وبلاگ‌های ماندگاری که در هر سال شروع کردند به وبلاگ‌نویسی. نتیجه‌اش هم چیز دیگری شد طوری نیست، دست‌کاری‌اش می‌کنیم حرف‌مان به‌کرسی بشیند) گودر که بسته شد، چهره‌ی روزگار عیان شد. یک مدتی همه دوره افتادیم دنبال فیدخوان جایگزین. یک چیزهایی هم پیدا کردیم. اما همین خود سرهرمس، خیلی‌ها را می‌شناسد که وبلاگ‌ها را تنها وقتی می‌خوانند که وبلاگ‌صاحاب نوشته‌اش را در فیسبوک هم «بازنشر» کرده. (آقا چقدر این کلمه‌ی بازنشر لایتچسبک است خداوکیلی) می‌خواهم بگویم سیر منطقی از وبلاگستان تک‌صدایی، به گودر و بعد به فیسبوک، به مثابه شلوغ‌ترین شبکه‌ی اجتماعی، سیر معقولی بود. مخاطب را کردیم فالوعر، بو کشیدیم و لانه‌اش را پیدا کردیم. معلوم شد که از اول هم از وبلاگ‌ قصدمان معاشرت بوده. گیرم حول یک محوری، چوبی، نوشته‌ای. امکان معاشرت حداکثری در کامنت و لایک و پوک و مسیج فراهم شد. همین خود من گاهی واقعن از سر رودروایسی نوشته‌ای را در وبلاگ هم می‌گذارم. وگرنه که چه‌کاری‌ست آقا، همه‌ی خواننده‌های وبلاگ، بلکم نخواننده‌ها، همین‌جا هستند دور هم. نوستالژی‌بازی را بگذاریم یک جای دیگری بکنیم، این‌جا وسط این «نوشتار» نکنیم. (یادم بماند یک بار هم این لغت نوشتار را بگذارم سینه‌ی دیوار، کتک‌ش بزنم)

۹
تعارف را کنار بگذاریم. امروز وبلاگ‌ها متروک‌تر از همیشه هستند. دوره‌شان تمام شده. همان‌طور که وب ۲ که آمد وب ۱ نخ‌نما و ضایع شده بود. (انصافن در یک سال اخیر، دو سال اخیر حتا، چندتا وبلاگ خواندنی پیدا کرده‌اید؟ این را دارم از کهنه‌جماعت وبلاگ‌خوان می‌پرسم) جلو برویم با زمانه. غر بزنیم ولی جلو برویم. به قول آن مرحوم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره. همین ایستاگرام را ببینید. چقدر ساده و روان و کارآمد. یا ساندکلاد، شسته‌رفته و گوش‌نواز. توییتر هم که خودش به کل یک قصه‌ی دیگری‌ست. بماند برای یک وقت دیگر. خب؟



روزنامه‌ی اعتماد، پنج‌شنبه‌ی شانزده آبان

Labels:



Comments:
اینهم از خوش شانسی من که وقتی آمدم همه رفته بودند...
 
واسه چی نوشته "مستربکس" تو روزنامه؟ چه جوریه؟ کی به کیه؟
 
آیدی‌ش مستربکس‌ئه خب
همه‌جای دنیا به این اسم می‌شناسن‌ش
 
قبلن تر ها مرسوم بود لابلای نوشته ها کپی رایت را رعایت میکردند و یک سلامی هم عرض میکردند .
این " وبلاگ صاحاب " که بر وزن وغ وغ ساهاب ساخته شده بود آیا یک صاحابی نداشت که لایق یک سلام مختصر باشد حتی ؟!
شما که پیر دیر هستید چرا !
 
من همونیم که از اینجا درومدم، از همین کامنتدونی، یه روز هم به اینجا بر میگردم و میمونم تا ابد
 
اینو شما ننوشتی مگه؟ خیلی خنگم؟ :))
 
ات‌بکس
:*
ات‌آنونیموس
وبلاگ‌صاحاب‌ را تنها حافظ شیرازی ممکن است نداند که کی ساخته است، اظهرتر بود من‌الشمس. اما با این‌حال، بلی، درست‌ش سلام‌کردن بود.
 
قبلن تر ها برای اینکه معلوم بشود کامنتی شوخی است علاماتی نظیر :) و یا :)) و حتی :))) و در بعضی موارد :)))))))) و چیزهایی از این قبیل هم میگذاشتند ته کامنت شان .
بعدتر ها اما وبلاگ صاحاب ها همچه که هی پیرتر و پیرتر شدند و البته کارکشته تر ، دیگر خودشان تشخیص میدادند دوغ و دوغاب را .
چرا که بعد از گذشت سالیانی تمیز کامنت شوخی از کامنت جدی برایشان اظهرتر بود من الشمس !
پس چگونه شد که ایندفعه چنین مشد یا شیخ !
شوخ چشمی ی کامنت این آنو نیموس ، گویاتر نبود از بطلمیوس !

 
:)
 
من که قبل از گودر صحنه را عملا ترک کردم، وقتی بعد از چند سال برگشتم، فکر می کردم دارم روی ماه راه می روم. از لحاظ برهوتی و اینها. ولی خوب ارشیو می خوانم که بد هم نیست.
و هنوز ترجیحش می دهم به خواندن استاتوس های فیسبوک.
----------
از عجایب روزگار یکی هم اینکه، وبلاگ خوانی شبیه شاهنامه خوانی و بیهقی خوانی شده فیگور یکجور اشرافیت کهنسالانه.
 
هاها
لانگ تایم نو سی زنوجان
خوبی؟
 
آقا تموم چیزایی که شما نوشتی نظر شخصی تونه و محترمه ولی باور کن اگه محتوا و نوشته با کیفیت و خوب پیدا بشه، مخاطب علاقه مند و باشعور رو به خودش جذب می کنه، خیلی مغناطیسی. مخاطب از اتفاقی ترین مسیر ممکن میاد و مطلب رو می بلعه حتی اگه روی سنگ حکاکی شده باشه. وبلاگ و توییتر و وب 1 و وب 2 و ... که دیگه بهانه هایی بیش نیستند. من که ترجیح می دم ذهنمو با این همه تنوع رنگ و وارنگ از یک چیز واحد درگیر و جنگل نکنم. یکی از ویژگی های ملل جهان اول اینه که یک چیز رو در هزار جور بسته بندی و فرم مختلف به دنیا عرضه می کنند. اینقدر این تنوع زیاده که آدم لا به لاش گم و گور می شه و موضوع اصلی رو فراموش می کنه. اگه اینترنت باز باشی که هستی خیلی خوب می فهمی که چی دارم می گم.
 
اره انگار. خیلی گذشته.
--------
راستی خود وبلاگ که آمده بود از لحاظ های سوسیالیستی برای فرومرها جلف به نظر می رسید. تو این مایه ها که چقدر ایگو. یعنی چی که یک نفر حرف بزنه بقیه کامنت بگذارند.
و تقریبا از همون اولش مرگش را اعلام می کردند یا می کردیم.
بعضی ها هم بخاطر ماخوذ به حیایی پینگ نمی کردند اصولا. زشته آخه بنویسی و دیگران را خبر کنی.
از این نظر برای یک فارومر تازه وبلاگنویس شده، احتمالا تگ کردن یک چیزی می شد شبیه تجاوز به عنف.
--------
حالا ممکنه یک تلاش های مذبوحانه ای هم بشه برای جنبش بازگشت.نئوکلاسیسم. نئو اکسپرسیونیسم. نئو وبلاگ نویسی که بیش از هرچیز تائیدیه برای مرگ اون جریان اصلی. خلاصه من یکی که الان فکر می کنم، به سیاق شب، که بهترین قسمت روزه. بهترین قسمت وبلاگ هم جسدشه. ارشیوش.
 
و بزرگ مغبون عالم وبلاگ نویسی است که هرگز کامنت نگذاشت !
و تو چه میدانی کامنت چیست وقتی در همه حال گیرنده ای نه فرستنده .
که لذتی که در نوشتن نامه و ارسال نامه هست در خواندنش نیست . حتی در باز کردنش .
که اگر هست لذتی دگر است . از جنسی دگر . و لذت کامنت را هبچ وبلاگ نویسی ندانست که هیچ کامنتی مگذاشت . که فرموده اند قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری .
و بگویم از ترس . از شجاعت . شهامت . که نوشتن وبلاگ اگر شهامتی خواهد که میخواهد ، کامنت اما شهامتی بیشتر . فزونتر .
و چه رقت انگیز است حال کسی که دلش خواست کامنتی گذارد و نگذاشت . که باز هم فرموده اند خنک آنکه داشت و نخورد و خنک آنکه دانست و کامنت نگذاشت !
اینهم برای خروج از حیطه سوتفاهم :)))))))))))))!
 
بعد مثلا یکی از خوبی‌های بلاگستان اینه که بعد از چندین سال چشمت میخورد به مکابیز. آیا او همان مکابیز آن فروم پرزرق و بر است؟ و وقتی آدرس بلاگش را می‌بینی یهو دلت برای نوشته‌هایش تنگ میشود. بعد از فوروم بازی‌های قدیم، حالا دوباره مکابیزی هست که از او بپرسی لئون هم هنوز می‌نویسد؟ بهترین اتفاق امروز بود. مرسی که افتادی.
 
وبلاك واسه يكي مث منه.بدون فيسبوك،توييتر،اينستاكرام و... .نه اينكه مخالفشون باشم.وبلاك يه جيزي داره كه من اسمشو كذاشتم كندبودن. كند بودنشو دوست دارم.
 
انصافن در یک سال اخیر، دو سال اخیر حتا، چندتا وبلاگ خواندنی پیدا کرده‌اید؟


انصــافا"؛ هیچی..
 
Post a Comment

Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017