« سر هرمس مارانا »
شوالیه‌ی ناموجود



2014-01-29

آدم‌ است دیگر، پیوسته نیاز دارد به مقوله‌ای به نام «زمین بازی». گیرم هرکی به نوعی. یک محوطه‌ی انسانی، متشکل از یک یا تعدادی «دیگری» که بتوانند در آن «بازی» کنند. و این «بازی» که عرض می‌کنم گاهی می‌شود وراجی، گاهی تن‌مالی، گاهی کرم‌ریختن، نصیحت‌کردن، پاچه‌گیری، حمایت‌، عشوه‌گری، خودلوس‌نمایی، آزاردادن، سپوختن، نوازش‌، الخ. عرفا گاهی به این زمین بازی «مخاطب» هم می‌گویند. خیلی هم بی‌راه نمی‌گویند. درهرحال حرفم این بود که نیاز است دیگر، باید برآورده شود. زمین بازی را هم برخلاف وطن و این‌جور چیزها، می‌شود که هم‌چون بنفشه‌ها، ببری این‌ور و آن‌ور، تعویض‌ش کنی، نو کنی‌‌اش، اشکالی هم ندارد. نمک حیات است. هیجان‌ش هم.

Labels: ,




2013-11-26

سه هفته از کوباندن اتوبوس خط ویژه‌ی ولی‌عصر به سحر می‌گذرد. خط ویژه‌ای که بی‌آرتی نیست به کل. نه استانداردهای‌ش را دارد و نه به گمانم مسوولین شهر ادعای‌ش را داشته باشند. صرفن یک خط ویژه‌ است که ویژه‌گی‌اش را غیر از حمل‌ونقل آسان و سریع ملت پیاده، از آمار خیلی زیاد تصادفات و جراحات و کشتارش می‌گیرد، موتوری و سواره و پیاده. 

هفته‌ی اول، هفته‌ی کوفتی‌ای بود. هیچ‌چیز تغییر نمی‌کرد. متخصصان امر این عدم تغییر را مثبت تلقی می‌کردند و منتظران هربار از شنیدن آن «هیچ» کذایی، دل‌شان تاب برمی‌داشت. دوهفته‌ی اخیر اما منصور یک‌تنه شده سفیر خوش‌خبری. سحر رسمن روزبه‌روز دارد هشیارتر می‌شود. به‌تر می‌شود. امروز به حرف آمد بچه. در یک مقطع تاریخی، اولین سخنان بچه‌م «مگه فرقی می‌کنه» بود. خیلی عمیق و فلسفی و اوووفففف. در جواب سوپ. حال ما؟ حال ما خوب است. کلن و جزئن خوب است. شعف و شانس بزرگ‌مان همین به‌ترشدن تدریجی‌ست. اصلن این تدریج خوب است. یک‌باره‌گی از جنس همان کوباندن اتوبوس و تصادف است. یک‌باره‌گی انقلاب است. یک‌باره‌گی احمدی‌نژاد بود. تدریج یعنی یک گام‌هایی دارد آهسته‌آهسته برداشته می‌شود. یعنی نمودار با شیب ملایمی دارد بالا می‌رود. یعنی پشت سرت را که نگاه کنی یک شیب آرام می‌بینی، روی نوک نمودار هم که باشی، پشت سرت پرت‌گاه نیست که هربار که به عقب نگاه می‌کنی توی دل‌ت خالی شود و اضطراب گریبان‌ت را بگیرد. این را آن‌ها که آهسته‌آهسته و در طول سالیان آمدند بالا خوب می‌فهمند. برعکس‌ش هم حال کسانی‌ست که یک‌شبه ره پیمودند. پشت‌شان یک شیب تند است، رو به‌بالا. اما ترس‌ناک. 

در همین هفته‌ی اخیر، والیبال‌مان قیامت کرد و فوتبال ساحلی‌مان در اوج بود و ظریف‌مان خوش‌خبر. می‌گویند ۱۰۰ روز از دولت آقای روحانی گذشته. کلاه‌مان را قاضی کنیم. خوشحال بودیم دیگر. نبودیم؟ حال عمومی مملکت‌مان رو به به‌تر شدن بوده. تدریجی. حصر سر جای‌ش بوده، کشته‌ها هم کشته باقی ماندند. خیل زندانی‌های سیاسی هم هنوز در بند. هزارتا نکبت و هیولا و خرابی دیگر هم سر جا، باقی. اما یک چیزی این وسط ساخته شد و آمد جا شد در روزگارمان که خیلی وقت بود نداشتیم‌ش: امید. 

سحر می‌شد که اصلن آن روز،‌ اس‌ام‌اس من را نمی‌خواند، نمی‌آمد یوگا کنیم، که بعدش از روی خط عابر خط ویژه‌ی ایستگاه امانیه رد نشود و آن راننده‌ی بی‌حواس، آن‌طور هفت متر پرتابش نکند و حالا این وضع و حال‌ش نباشد. حال امروز سحر، در قیاس با بیست روز قبل افتضاح است. یک دختر خوشگل سرحال ورزشکار قبراق بود و حالا آدمی با کلی استخوان شکسته افتاده روی تخت آی‌سی‌یو و ما دل‌مان خوش‌ است هر روز که دارد به‌تر از روز قبل می‌شود. خوش‌خیال‌ایم؟ ساده‌لوح و سطحی و بی‌حافظه‌ی تاریخی‌ایم؟ نه. نیستیم. صرفن بلدیم واقعیت‌ها را ببینیم. به قول آن رفیق‌مان، حرص چیزهایی را که نمی‌توانیم در آن‌ها تغییری ایجاد کنیم نخوریم. تصادف، یک اتفاق لحظه‌ای بود که افتاد. نمی‌شود به عقب برگشت. اما می‌شود که مسیر را دید و امیدوار بود و جلو رفت. 

آقای ظریف دست‌پر برگشت از مذاکرات اخیر. توافق‌نامه را نوشتند و امضا کردند. مشغول خوشحالی هستیم هنوز. سایه‌ی تهدید دایمی برداشته شد. کمی امان و قرار گرفتیم. اما می‌شود که نگاه کنیم به ده سال پیش. به این که همه‌ی این‌ حرف‌ها را آن موقع هم می‌شد زد و امتیازها را داد و گرفت. خیلی هم معامله‌ی به‌تری می‌شد یحتمل. غر بزنیم. هی یاد خوشحالی‌کننده‌ها بیاوریم که چقدر می‌شد همه‌چیز به‌تر باشد و نیست. گوشت‌تلخی کنیم. اخم کنیم و هه‌گویان رد شویم. زرنگیم؟ جونگیریم؟ نه جان من. طفلکی هستیم. ارتباط‌مان را با واقعیت گم کرده‌ایم. یادمان رفته که هشت سال اتوبوس کله‌خر و بی‌ترمز احمدی‌نژادیسم داشته به ما می‌کوبیده. یادمان رفته که وضع‌مان یک وضع عادی نبوده تمام این‌سال‌ها. یادمان رفته که جز تدریج، هیچ چیز دیگری بلد نیست به آدم امید بدهد. چشم‌انداز بدهد. تداوم و تدریج. 

بعد از هشت سال دارم کم‌کم با کیوسک‌های روزنامه‌فروشی دوست می‌شوم دوباره. همین که کله‌ی صبح آدم تیتر چهارتا روزنامه را دید بزند و به خودش و روزگارش فحش ندهد که هیچ، یک قندهای ذره‌ذره‌ای هم در دل‌ش آب بشود یعنی حال‌مان دارد به‌تر می‌شود. 

یک‌وقتی هم، سحر که بلند شد، دست به کامنت و لایک‌ش که رفت، برداریم بنویسیم از خدمت‌های شبکه‌های مجازی، در این روزها، در این برهه‌ها. که چه‌طور یکی خبر تصادف را اولین بار در فیسبوک می‌بیند و اشک‌ش تا چندروز قطع نمی‌شود. که چه‌طور رسیدیم به این‌جا که هر استتوس جدید منصور، موجی از خوشحالی در دل‌مان ایجاد می‌کند، از تغییرات تدریجی سحر. از تگ جانتاچ در اینستاگرام بنویسیم. از درگیری و نادرگیری آدم‌های پیرامون. هی مثال و مصداق از خود مکین بیاوریم و هی خجالت بکشد از این که ول‌ش نمی‌کنیم، فحش‌مان بدهد، از همان «بی‌شرف‌»های کشیده‌ی شلاقی‌اش. ای جان. 

Labels:




2013-11-11


۱
یعنی چی که «ما وبلاگ‌نویس‌ها» را در معرض این چالش قرار می‌دهید که بالاخره شبیه وبلاگ‌های‌مان هستیم یا نیستیم و چه‌قدر و چرا. انگار که لاجرم یک نسبت کوفتی‌ و معلومی باید با آن «چیز» داشته باشیم. خودم را بگویم، سرهرمس خیال می‌کند وبلاگ‌‌ها سویه‌های ممکن آدم‌ها هستند. نه همه‌ی یک آدم در وبلاگ‌ش خلاصه می‌شود و نه وبلاگ، آینه‌ی تمام‌نمای آدم است. اما این که بگوییم وبلاگ یک چیزی‌ست به‌کل جدا از صاحب‌ش، مطلقن بی‌ربط و حرف چرتی‌ست. این درست که وبلاگ‌ها را بیش‌تر از هر چیز به «ویترین» شبیه دانسته‌اند و ویترین هم قرار است هیجان‌انگیزترین محصولات را نمایش بدهد. ویترین دربردارنده‌ی تمام موجودی یک فروشگاه نیست، اما نمی‌شود که ساندویچ‌فروشی باشی و در ویترین‌ت عطر و ادکلن بگذاری. دیگر فوق‌ش خیارشور بگذاری. در همین جا کتاب رابطه‌ی وبلاگ و وبلاگ‌صاحاب بسته می‌شود.

۲
یک چیز دیگر هم بگویم بعد کتاب را ببندم. راستش این است که وبلاگ دوست‌داشتنی‌ترین سویه‌ی نویسنده‌اش است. همین خود من ترجیحم این است که روی کارت ویزیت‌م جای معمار و شهرساز بنویسم وبلاگ‌صاحاب. روی سنگ قبرم هم بدهم بنویسند مرحوم از سال ۴۲ وبلاگ می‌نوشت.

۳
وبلاگ‌ها اصولن جوان‌مرگ شدند. جدی می‌گویم. تازه داشتند خدمت‌ها و خیانت‌های خودشان را پیدا می‌کردند. تازه داشتند بالغ می‌شدند. تازه خلاص شده بودیم از کامنت‌های «وبلاگ‌نازی‌داری‌به‌وبلاگ‌منم‌سربزن» و «بادل‌نوشته‌ی‌جدیدم‌به‌روزم» و «باتبادل‌لینک‌چطوری؟». تازه آن جمله‌ی جادویی را پیدا کرده بودیم که «قرار نیست ادبیات یک رونوشت از واقعیت باشد، از آن نکبت همان یکی کافی‌ست» و سعی داشتیم کلمه‌ی وبلاگ را بچپانیم جای ادبیات. ‌‌که سروکله‌ی شبکه‌های اجتماعی پیدا شد. دارم از مرحوم «گودر» حرف می‌زنم. گودر البته قرار نبود شبکه‌ی اجتماعی باشد، طفلک گوگل‌ریدر آمده بود که فیدخوان باشد، که خواندن را صرفن آسان‌تر کند. کردیم‌ش گودر، شد پدرجد همه‌ی شبکه‌های اجتماعی. با گودر وبلاگ می‌خواندیم، اما بیش‌تر از خواندن با آن معاشرت می‌کردیم. آدم پیدا می‌کردیم. حتا دیده شده که آدم تربیت می‌کردیم. خیلی‌ها دختر شوهر دادند در همان گودر. مورد داشتیم بچه‌دار شدند در گودر. زن طلاق دادند. اغتشاش کردند. جنگ جهانی راه انداختند. دلبری را نهادینه کردند. بی‌ناموسی کردند. این‌طور آچارفرانسه‌ای شده بود گودر برای ما.

۴
گودر مزه‌ی معاشرت با کرورکرور آدم جالب را به ما چشاند. مزه‌ی آشنایی و رفاقت با آدم‌هایی که ممکن نبود در روال معمول زندگی پیدای‌شان کنیم. ششصد سال هم می‌گذشت از آن جزیره‌های سرگردان، از آن همه وبلاگ‌های پراکنده، این‌جور منسجم آدم و رفاقت و معاشرت و عاشقیت و عافیت درنمی‌آمد. درمی‌آمد ها، این‌جور هلو و سهل درنمی‌آمد. گودر به عنوان یک شبکه‌ی اجتماعی راه‌سازی کرد، پل زد، جاده کشید و نورافکن انداخت بین و روی وبلاگ‌های دورافتاده. عین هر تمدن دیگری، بعضی‌ها را بزرگ کرد، سوپراستار ساخت، خیلی‌ها را هم محو کرد. تاب این همه روشنایی را نداشتند. در دکان‌های‌شان را تخته کردند و رفتند دنبال زندگی‌شان، در به‌ترین حالت هم برداشتند بردند چراغ‌های‌شان را در پستوهای شخصی‌شان. به قول آن رفیق‌مان، دوران پساگودری آغاز شد.

۵
داشتم فکر می‌کردم گودر و گلودرد چقدر شبیه هم هستند در قیافه… آقا پشت سر مرده حرف نزنیم. گودر هرچه بود و هرچه کرد و نکرد حالا زیر خروارها خاک خوابیده، نور به قبرش هم ببارد، ما که بخیل نیستیم، والله.

۶
خاطره بگویم. یک‌بار یک آدم جدیدی را دیده بودم. داشتیم از درودیوار حرف می‌زدیم. خواستم جالب‌تر جلوه کنم. گفتم آقا بیا برو وبلاگ من را بخوان. گفت آدرس‌ش را بفرست. فرستادم. نامه داد که آقا این که فیلتر است. گفتم یاحسین. چندجا را در روز سر می‌زنی که فیلتر نیست؟ کجا داری زندگی می‌کنی برادر من؟ می‌خواهم بگویم هنوز آدم تعجب می‌کند. البته که برای آن بنده‌خدا هم هضم نشد آخرش که جالب‌ترین جای شخصی آدم فیلتر باشد.

۷
گودر وبلاگ‌ها را دچار رخوت کرد. یک رخوت ملایم. آن ناماندگاری‌ای که گودرنویسی در خودش داشت یک کیفیت جدید بود. این که بنویسی و چهار روز بعد برود زیر خروارها نوشته‌ی دیگر دیگران. حال خوب و تازه‌ای بود برای خودش. این شد که آدم‌ها کم‌کم برداشتند تکه‌های جالب‌تر و هیجان‌انگیزتر و بامزه‌تر و چکیده‌ترشان را گودر کردند، الباقی نوشته‌های جدی و سنگین و عبوس‌شان را گذاشتند در همان وبلاگ بماند. گودر وبلاگستان را عبوس کرد. تند بروم؟ گودر وبلاگستان را قربانی کرد. قربانی آغاز یک دوران جدید. تر و تازه و بکر و خلاق و خلاصه. گودر فرزند زمانه‌ی خودش بود. خیلی بیش‌تر از وبلاگ‌ها.

۸
گودر را به اصرار پلی می‌دانم بین دوران وبلاگسیم و دوران فیسبوکیسم. دردش را کم کرد انصافن. روزگار حالا روزگار وبلاگ‌خوانی‌ و وبلاگ‌نویسی نیست حقیقتن. تک‌سوارهای پراکنده‌ی این طرف و آن طرف را جدی نگیرید. این روزها کسی تریبون بخواهد، رسانه‌ی شخصی بخواهد، برنمی‌دارد وبلاگ بزند. (کاش یکی هم برمی‌داشت آمار می‌گرفت نمودار میله‌ای می‌کشید حتا، از تعداد وبلاگ‌های ماندگاری که در هر سال شروع کردند به وبلاگ‌نویسی. نتیجه‌اش هم چیز دیگری شد طوری نیست، دست‌کاری‌اش می‌کنیم حرف‌مان به‌کرسی بشیند) گودر که بسته شد، چهره‌ی روزگار عیان شد. یک مدتی همه دوره افتادیم دنبال فیدخوان جایگزین. یک چیزهایی هم پیدا کردیم. اما همین خود سرهرمس، خیلی‌ها را می‌شناسد که وبلاگ‌ها را تنها وقتی می‌خوانند که وبلاگ‌صاحاب نوشته‌اش را در فیسبوک هم «بازنشر» کرده. (آقا چقدر این کلمه‌ی بازنشر لایتچسبک است خداوکیلی) می‌خواهم بگویم سیر منطقی از وبلاگستان تک‌صدایی، به گودر و بعد به فیسبوک، به مثابه شلوغ‌ترین شبکه‌ی اجتماعی، سیر معقولی بود. مخاطب را کردیم فالوعر، بو کشیدیم و لانه‌اش را پیدا کردیم. معلوم شد که از اول هم از وبلاگ‌ قصدمان معاشرت بوده. گیرم حول یک محوری، چوبی، نوشته‌ای. امکان معاشرت حداکثری در کامنت و لایک و پوک و مسیج فراهم شد. همین خود من گاهی واقعن از سر رودروایسی نوشته‌ای را در وبلاگ هم می‌گذارم. وگرنه که چه‌کاری‌ست آقا، همه‌ی خواننده‌های وبلاگ، بلکم نخواننده‌ها، همین‌جا هستند دور هم. نوستالژی‌بازی را بگذاریم یک جای دیگری بکنیم، این‌جا وسط این «نوشتار» نکنیم. (یادم بماند یک بار هم این لغت نوشتار را بگذارم سینه‌ی دیوار، کتک‌ش بزنم)

۹
تعارف را کنار بگذاریم. امروز وبلاگ‌ها متروک‌تر از همیشه هستند. دوره‌شان تمام شده. همان‌طور که وب ۲ که آمد وب ۱ نخ‌نما و ضایع شده بود. (انصافن در یک سال اخیر، دو سال اخیر حتا، چندتا وبلاگ خواندنی پیدا کرده‌اید؟ این را دارم از کهنه‌جماعت وبلاگ‌خوان می‌پرسم) جلو برویم با زمانه. غر بزنیم ولی جلو برویم. به قول آن مرحوم زندگی هنوز خوشگلیاشو داره. همین ایستاگرام را ببینید. چقدر ساده و روان و کارآمد. یا ساندکلاد، شسته‌رفته و گوش‌نواز. توییتر هم که خودش به کل یک قصه‌ی دیگری‌ست. بماند برای یک وقت دیگر. خب؟



روزنامه‌ی اعتماد، پنج‌شنبه‌ی شانزده آبان

Labels:




2013-10-23

۱
مرده‌های جدید را برده‌اند آن‌طرف خیابان. قطعه‌ی ۳۱۷ جای تازه‌ها بود. حالا لابد هزار جور به‌تر می‌شود آمار گرفت و گرفته‌اند. همین‌جور سردستی و چند قدم بالا، چند قدم پایین، بالای هفتاد درصدشان متولدین دهه‌ی بیست بودند. عمر متوسط‌ آدم‌های تهران در سال ۹۲ لابد باید همین حدود هفتاد‌سالگی باشد. با همین فرمان جلو برویم سی‌سالی هنوز وقت هست. یک وقت هم دیدید با همین فرمان جلو نرفتیم. مثلن ده سال بعد رفتیم دیدیم مرده‌های تازه‌ متولیدن دهه‌ی چهل شده‌اند غالبن. یا مثلن‌تر، آدم است دیگر، گاس هم ده سال دیگر نرفتیم ببینیم مرده‌های تازه متولد چه حوالی‌ای شده‌اند. آدم بهشت‌زهرا که می‌رود به همین چیزها فکر می‌کند دیگر.

۲
گوشی‌ اندروید یک تخته‌نرد نسبتن کارآمدی دارد برای وقت‌های ترافیک. جوری که گاهی آدم شاکی می‌شود چرا راه باز شد. جاهای حساس،‌ بلدید که. تخته‌نرد آقای اندروید این‌جوری است که سخت‌ترین سطح‌ش همانا خوش‌شانس‌ترین‌ش است. یعنی این‌جوری نیست که طرف استراتژی‌های پیچیده‌تر و خفن‌تری اتخاذ کند. خیلی ساده، روش‌ تمام سطوح‌ش هرچه زودتر فرارکردن و دررفتن است، بی‌جنگ و خون‌ریزی و کشت‌وکشتار. اما، اما در سطح آخرش، تاس می‌آورد پدرسگ. تاس می‌آورد در حد تیم ملی. تمام خانه‌های‌ت را بسته‌ای جز یکی، یک گشاد هم داده‌ای آن‌سر دنیا، مثلن هفت و هشت باید بیاورد تا برسد به آن. می‌آورد! یک‌جوری تاس می‌آورد که در همان یک‌دانه سوراخ‌ت می‌نشیند و بلند می‌شود و اوج می‌گیرد و صاف فرود می‌آید روی همان یک‌گشاد ناقابل‌ت. ناچاری فرض را همیشه بر این بگیری که بدترین تاس‌ها مال توست و به‌ترین‌شان از آن رقیب. آن‌ جور بازی کنی. تمام توان‌ت را بگذاری برای روبه‌روشدن با بدترین تاس‌ت و به‌ترین تاس‌ش. برای آن خودت را آماده کنی. تخته‌نرد آقای اندروید از آدم یک تخته‌باز محافظه‌کار و بدبین و فرصت‌طلب می‌سازد. دیروز داشتم با یک آقایی بازی می‌کردم. شیوه‌ام ناخودآگاه شده بود شیوه‌ی آقای اندروید. یادم رفته بود که طرفم آدم است، گاهی هم بد تاس می‌آورد. گاهی هم شانس می‌آورم. جور بدی دو دست پشت هم بردم. تازه یک معامله‌ای کرده بودیم با هم و قرار بود رفاقتی تخته بزنیم. عین تراکتور رد شدم از روی بنده‌خدا. خجالت کشیدم.

۳
فرقی نمی‌کند عزا یا عروسی. همین که یادم می‌آید این همه فک و فامیل دارم و این همه یک لحظه‌هایی هست که همه‌شان یک‌ جا جمع می‌شوند و همه با تو مهربان‌اند و یادت می‌آید که چه‌قدر دوست‌شان داری،‌ خوب است. این دوری و دوستی خوب است کلن. بعید می‌دانم اگر معاشرت هرروزه‌ی آدم میان این همه فامیل باشد تاب بیاورم. همین‌جوری که دست‌ت به‌شان می‌رسد هروقت که بخواهی، همین وضعیت انگار مطلوب است. (آمدم داخل پرانتز، تبیین‌تر کنم ماندن‌م را این‌جا، یکی‌ش به همین دلیل فوقانی، دومی‌ش به دلیل پاراگراف ماقبل آخر این نوشته‌ی عطا)

۴
داشتم فکر می‌کردم چه‌همه دارم با زندگی‌ام هم همین کار را می‌کنم. هی برای بدترین چیزها، به‌ترین تاس‌های طرف مقابل، خودم را می‌چینم، جوری بازی می‌کنم که اگر بدترین تاس‌ها برایم نشست، بشود که کمر راست کنم. دیدم که چه‌همه همه‌ی این سال‌ها داشتم خانه‌های‌م را محکم می‌کردم، کمین می‌نشستم، محافظه‌کار و بدبین، تا فرصت‌ها را روی هوا بزنم. ته‌ ته‌ش، این‌جا که هستم، آدمی هستم که در مجموع دو-یک برده‌ام از زندگی.

۵
اگر دل‌ت می‌خواهد سریال «آینه‌ی سیاه» را ببینید، در بند هفت اسپویل می‌شوید. بدجوری هم اسپویل می‌شوید. دیگر خود دانید.

۶
بند چهارم را کلن چرند گفتم. شوخی کردم. آدم از هر مزخرفی که برنمی‌دارد مانیفست دربیاورد و تعمیم پرت‌وپلا بدهد که.

۷
«آینه‌ی سیاه» سریال زمانه‌ است. بدجوری به‌روز است. همان چیزی‌ست که باید در این روزگار باشد. تاملات بدبینانه راجع به آینده‌ی تکنولوژی آی‌تی. راجع به آینده‌ی گجت‌ها و اینترنت و موبایل و الخ. لااقل نود درصدش. در خدمت و خیانت‌ش. اپیزود اول فصل دوم‌ش را می‌خواهم برای‌تان اسپویل کنم. چاره‌ای هم ندارم. ماجرای زن و شوهر جوانی‌ست که به خانه‌ی پدری مرد می‌روند. جایی ییلاقی‌طور. از همان اول مرد را می‌بینیم که کلن آدم استتوس است. مدام دارد توییت می‌کند و فیسبوک. کمی بعد مرد تصادف می‌کند و می‌میرد. حین مراسم ختم، زنی از بستگان به بیوه‌ی جوان پیشنهاد می‌کند اگر دل‌ش خیلی برای مرد تنگ شد یک سایتی هست که مرد را در چت بازسازی می‌کند و زن می‌تواند با مرد حرف بزند گاهی. زن پریشان رد می‌کند. چند روز بعد می‌فهمد که باردار است. کمی‌ بعدتر آن‌قدر تنهایی و بی‌طاقتی فشارش می‌دهد که سراغ آن سایت می‌رود. سایت کارش این است که از روی توییتر و فیسبوک و الخ متوفی الگو می‌گیرد و یک شخصیت مجازی از او می‌سازد که می‌شود با آن چت کرد. زن در کمال تعجب می‌بیند که دارد دل می‌دهد به مرد، به معاشرت مجازی با مرد. ورژن جدیدتر می‌آید. حالا مرد صدا دارد. قبلش زن تمام ایمیل‌ها و ویدیوها و عکس‌های مرد را در سایت آپلود کرده است. آواتار مرد لحظه‌ به لحظه شبیه‌تر می‌شود به خودش. حالا زن تقریبن تمام وقتش را به صحبت تلفنی با آواتار مربوطه می‌گذراند. جوری که گاهی یادش می‌رود که مرد اصلن مرده است. (راه‌هایی برای نفی مرحله‌ی اول از مراحل پنج‌گانه‌ی سوگ: نفی انکار) یک شبی، مرد پیشنهاد می‌کند که قضیه آپ‌گریدتر شود. یک نسخه‌ی بتا وجود دارد که از سیلیکون و الخ روبات مرد را می‌شود که بسازند و برای مشتری بفرستند. حالا زن در خانه‌اش آواتار فیزیک‌دار مرد را دارد. یک روبات سوپرهوشمند آدم‌نما. در رختخواب غوغا می‌کند. (آخخخ که اگر این قصه را طنز می‌کردند) در واقعیت اما یک جاهایی بدجوری توی ذوق می‌زند این کمال آواتار. عاقبت زن به این نتیجه می‌رسد که مرد/آواتار را از بین ببرد و مرگ‌ش را بپذیرد. نمی‌تواند. می‌برد او را می‌گذارد در طبقه‌ی بالا، زیر شیروانی. مرد/آواتار/گذشته می‌شود یک چیزی که می‌شود مثل یک عروسک، مثل یک دیلدو، مثل یک اسباب‌بازی، گاهی رفت سراغش. به دخترش هم همین را یاد می‌دهد. بروم بند بعد، طولانی شد حرف.

۸
داشتم این اپیزود اول فصل دوم «آینه‌ی سیاه» را می‌گذاشتم کنار «گذشته‌»ی آقای فرهادی. راه‌حلی که سریال می‌دهد برای شیوه‌ی برخورد با گذشته. گذشته‌ی خوشی که به تلخی انجامیده. که برداری خاطره را ببری بگذاری توی اتاق زیر شیروانی. زندگی نکنی با آن. همین‌جور دست‌نخورده برای خودش یک گوشه‌ای افتاده باشد. گاهی، هر از گاهی، بروی خاکش را بتکانی، استعمالش کنی، بعد دوباره بگذاری سر جای‌ش و در را ببندی و برگردی به زندگی جاری‌ات. نمی‌دانم می‌شود یا نه. هنوز دارم فکر می‌کنم. یک طرف دیگر ماجرا همین این است که یک استفاده‌ای پیدا کرده این همه گزارش حال و شرح وضع‌ موجودهای استتوسی و توییتری و اینستاگرامی‌مان در این قصه. هرچه بیش‌تر شرح حال بدهیم، آواتارمان به خودمان نزدیک‌تر خواهد شد. تخیل کنیم دیگر، اشکالی که ندارد. هرچه ویترینی‌تر گزارش کنیم، خودمان را در انواع و اقسام وبلاگ‌ها و شبکه‌ها و الخ به ثبت برسانیم، آواتارمان به خود ایده‌آل‌مان، به آنی که می‌خواهیم باشیم و باورمان کنند که هستیم، نزدیک‌تر خواهد شد. (الان دارم توجیه می‌کنم ویترین‌پردازی و انبوه گزارش‌های شرح‌حالی را، در جریانید که)

۹
در بند ده هم اسپویل‌تان می‌کنم. حلال کنید سرهرمس را.

۱۰
در اپیزود دوم فصل دوم همین سریال فوقانی، قصه از عجیب‌ترین جا شروع می‌شود. زنی از بی‌هوشی بلند می‌شود. عده‌ای کاملن بی‌دلیل قصد جان‌ش را کرده‌اند. می‌گریزد. مردم شهر اما هیچ کمکی نمی‌کنند. تنها و تنها با گوشی‌های موبایل‌شان از تعقیب و گریز و وحشت و زجر و شکنجه‌ی زن فیلم می‌‌گیرند. دروغ گفتم. دلم نمی‌آید این را هم اسپویل کنم. بروید ببینید خودتان، که چرا. ببینید که چه‌طور کل این اپیزود شبیه یک فحش خواهرومادر است به پدیده‌ی نظاره‌گری صرف. به همین رفتار عجیبی که از خودمان صادر می‌کنیم وقت هر فاجعه‌ای. گوشی‌ها را درمی‌آوریم و فیلم و عکس می‌گیریم از صحنه‌ی تصادف. به‌قرآن تلویزیون باید به مثابه فرهنگ‌سازی همین اپیزود را پخش کند. چالش اخلاقی‌اش هم پنهان نیست خیلی. این که کسی که جنایت را صرفن نظاره می‌کند و دخالت نمی‌کند، چقدر بار گناه‌ش سبک‌تر یا سنگین‌تر است از عامل جنایت. بروید ببینید چه‌طور خود خود قیامت را، جهنم را ساخته‌اند در این اپیزود. عذابی که هر روز تکرار می‌شود، روز عذابی که ته ندارد، تمام نمی‌شود، فردا همان دیروز است، نعل به نعل. هی از نو، هی از نو.

Labels:




2013-10-14

یکی بود که هروقت تنگ‌ش می‌گرفت به آدم فحش بدهد می‌رفت زیر لحاف، یک جای«پرایوت» و خلوت، فحش‌ش را می‌داد، بعد با لبخند برمی‌گشت (بعدها درک‌ش کردم. دیدم گناهی هم ندارد طفلی. چه‌کاری‌ست آدم جلوی روی طرف فحش بدهد. مثل این می‌ماند که تا من می‌آیم غیبت پدرم را بکنم بچه‌م تلفن بزند به پدربزرگ‌ش بگذارد روی اسپیکر). یکی بود که آدم جرئت نمی‌کرد دوکلمه حرف در محضرش بزند. زرتی می‌رفت پست وبلاگ‌ش می‌کرد (این اواخر شده بود اسفنج. با چشم‌های دریده عالم را نگاه می‌کرد. منتظر که یکی چیزی بگوید، حرفی بزند، کاری بکند این بدوبدو برود پست‌ش کند). بعدها به زندگی بعد از مرگ و حریم شخصی آدم‌ها اعتقاد پیدا کرد و آدم خوبی شد. یکی بود که می‌گفت اگر «عالم محضر خداست، در محضر خدا معصیت نکنید» پس کجا بکنیم؟ یکی هم بود که می‌گفت منظور از عالم در این جمله، «پابلیک» بوده. یکی بود که می‌گفت آدم باید جوری در پرایوت رفتار کند که اگر روزی روزگاری «ستینگ» عالم عوض شد و پرده برافتاد، سربلند باشد (پرسیده بودم یعنی تو مسیج‌ و ایمیل‌ و این‌ها؟ چیزی نگفته و به افق خیره شد بود). یکی بود که «دایرکت» دوست داشت. یکی هم بود که بوس دوست داشت. یکی بود که مدام تمرینِ زندگی در «خانه‌ی شیشه‌ای» می‌کرد (بعدها به‌ش گفتند که مسابقه‌‌ای به نام «زندگی در خانه‌ی شیشه‌ای» نداریم، بی‌خیال شد). یکی بود کهشغلش حرف‌زدن بود. نان‌ش را می‌دادند. بعدها دچار این توهم شده بود که یک «آخ» را هم نباید مجانی بگوید جایی. یکی بود که پرایوت‌ش روزبه‌روز تنگ‌تر می‌شد (اتفاقن رفت عمل کند. گفتند برای سن تو خطرناک است. لاجرم با تنگی ساخت). اواخر عمر نوشته‌های‌ش را فقط خودش می‌دید. لایک‌هایش را هم. یکی بود که در پرایوت فحش می‌داد و در پابلیک بوس می‌‌داد. یکی بود که برعکس (این دومی خطرناک بود. از شهر بیرونش کردند). یکی بود که خودش پابلیک بود و خانه‌اش پرایوت. یکی هم بود که برعکس (همیشه‌ی خدا هم یکی هست که برعکس باشد. گرفتاری شدیم ها). یکی بود که نامه‌های همه را می‌خواند. یکی هم بود که هیچ‌وقت نامه‌هایش را نمی‌خواند. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کی نبود. برای همین هم نمی‌شود مصداق داد، «منشن» کرد، یا با دست نشان داد. 

Labels:




2013-10-06

۱
من اگر بودم می‌دادم سردر فرم‌های استخدام و ارزیابی بپرسند از ملت که از کدام خصیصه و اخلاق و «چیز» و منش مدام دارید ابراز برائت و انزجار می‌کنید. جواب را می‌نوشتم کنار اسم‌شان، به مثابه اصلی‌ترین ویژگی‌های آن آدم. بعد تصمیم می‌گرفتم.

۲
«شبکه‌ی آفتاب» شهریورماه، یک پرونده‌ی خوبی دارد درباره‌ی «بازی». بنویسم game که درست متوجه شوید از چی دارم حرف می‌زنم. شادمهر راستین از ساخت داستانی در فیلم‌نامه‌های سینمایی و فیلم‌نامه‌های بازی‌های ویدیویی نوشته. بازی در روایت سینمایی و نسبت میان بازی و سینما و بازی در سینمای فون‌تریر و داستان‌گویی در بازی‌های رایانه‌ای نام باقی مقاله‌های پرونده‌ی خواندنی این شماره‌ی شبکه‌ی آفتاب است که توصیه می‌کنم نقبی به آن بزنید. به شبکه‌ی آفتاب برمی‌گردم در همین پست، جایی نروید.

۳
هری‌پاتر و یادگاران مرگ،‌ قسمت دوم. چرا من سیر نمی‌شوم از این فیلم. به فاصله‌ی دوهفته سه بار رفتم سراغش و هر بار فیلم سرحال بود و از ریتم نمی‌افتاد و قصه‌اش را درست تعریف می‌کرد و مستقل از کتاب هم سر جای خودش ایستاده بود و آدم را درست‌ودرمان درگیر خودش می‌کرد. همین‌جا بیرون پرانتز هم ابراز برائت کنم از همه‌ی آن‌هایی که هری‌پاتر را دوست ندارند. می‌توانید این را بنویسید کنار اسمم، والله. به هری‌پاتر هم برمی‌گردم. خیلی زود.

۴
سریال «آینه‌ی سیاه» که معرف حضورتان هست. یک اپیزود سوم جالبی دارد. حکایت زمانی که یک چیپ‌ای اختراع شده که بغل گوش آدم کار می‌گذارند و وظیفه‌اش حفظ هر آن‌چه دیده بیند است. کل خاطرات آدم را با امکان جستجو و زوم و پردازش برمی‌دارد ذخیره می‌کند. با امکان اتصال وایرلس به کلیه‌ی تجهیزات پخش صوت و تصویر. یک تایم‌لاین درست می‌کند برای آدم‌ها. چلنج قضیه هم این‌جاست که انکار کارِ کرده و حرف زده و جای رفته و الخِ نموده‌شده دیگر شدنی نیست. آدم‌ها هی استناد می‌کنند. کلن استنادکردن شده یک رفتار معمول و روزمره. قشنگ است دیگر، نه؟ مخاطره‌آمیز و قشنگ. حالا شما خودت برو تخیل کن به سر قوه‌ی قضاییه مثلن چه می‌آید. به سر عشق چه می‌آید. برو دیگر، برو جانم، برو خوب تخیل کن و بگُرخ و برگرد. آن وسط‌ها یاد همین فیسبوک خودمان هم افتادی افتادی. قبل از امکان ادیت استتوس ولی.

۵
کیلومتر ۱۹۳۰۰۰، تعویض روغن و فیلترهای ۲۰۶.

۶
فرناز تعریف می‌کرد که یکی بوده که نوستالژی را ترجمه کرده «غمیاد». چقدر قشنگ.

۷
یک وقتی هم یادم بیندازید که خودداری را کنار بگذارم و خودم را خفه کنم بس که از یوگا بنویسم. از همین یوگایی که ما می‌کنیم (نه اونی که اونا می‌کنن). از این که چه عرق‌ریختن کیف‌داری شده برای خودش. که چه‌طور از صبح‌ش حالم خوب است که غروب قرار یوگا داریم. از این تیم جور و خوبی که شدیم. قربان‌صدقه‌ی سیمین‌ هم بروم. خب؟

۸
شادمهر راستین در مقاله‌ی فوق‌الذکرش از قداست مرگ می‌نویسد که چه‌طور در game با آن بازی می‌شود. که چه‌طور مرگ بدل می‌شود به امری معمولی و بازگشت‌پذیر. من اگر جای مبلغین مذاهب بودم بساطش را کلن جمع می‌کردم، والله. یا این که چطور بازی تفکر رها از ایدئولوژی‌ست و تنها آیینی‌ست که ما انسان‌ها اجرا می‌کنیم و ریشه‌ی ایدئولوژیک و مذهبی و روحانی ندارد. (مثل همین هری‌پاتر خودمان که هیچ، هیچ، هیچ نشانی از امر معنوی، از لزوم وجود امور معنوی حتا در آن نیست. قصه این‌همه اومانیستی آخر؟!) قشنگ‌ترین جای مقاله‌ی آقای راستین اما آن‌جاست که از تفاوت the end و game over می‌گوید. که «بازی» به آدم یاد می‌دهد که شکست به معنی ضعف نیست، به معنی پایان. شکست یعنی تو تنها در «یک» بازی شکست خورده‌ای. می‌توانی صدبار از اول شروع کنی. می‌گوید بچه‌هایی که بیش‌تر «بازی» می‌کنند ظرفیت تحمل شکست‌شان در زندگانی بالاتر می‌رود. شما تعمیم بدهید دیگر. همین که بدانی در عرصه‌ی سیاسی و عشقی و کاری و مالی (و البته غیر جانی، طبعن) و الخ جای همه‌ی the endها بگذاری game over. چه‌قدر کار آدم‌ راحت‌تر می‌شود. برگردی بروی از نو شروع کنی. با یک کار و مال و آدم و الخ دیگر. قابلیت برگشت‌پذیری بی‌انتهای بازی همان بازگشت ابدی‌ای است که هی حرف‌ش را می‌زنیم. در بازگشت ابدی، در بازگشت‌های بی‌نهایت ابدی، موارد و آدم‌ها و الخ‌ها از خاصیت یکه‌بودن‌شان خالی می‌شوند. در عین سنگینی، در نهایت به گمانم این حرف حال آدم را به‌تر می‌کند. سبک‌تر می‌کند زندگی را.

۹
مایلم اضافه کنم که هری‌پاتر و دیوار پینک‌فلوید درست در مقابل هم ایستاده‌اند. در دومی نهاد مدرسه نماینده‌ی همه‌ی آن‌ چیزهای سرکوب‌کننده و ناامن‌کننده و نابودکننده است و در اولی، هاگوارتز یعنی خودِ خودِ امنیت. یعنی جایی که می‌شود برای حفظش جان داد. یعنی آخرین سنگر. خانواده کیلویی چند است آقا.

۱۰
کتاب «آمستردام» یک شروع رویایی دارد. طرح قصه را جوری باز می‌کند که آدم خیال می‌کند چقدر می‌شود تفرج کرد. زنی می‌میرد و شروع ماجرا از مراسم ختمی است که شوهرش، به اضافه‌ی سه‌تن از عشاق مطرحش در آن حضور دارند. همه هم ماشاالله از حال و احوال و معاشرت‌های فی‌مابین باخبر. قصه اما خودش را محدود به این سرآغاز نمی‌کند. سر از جاهای دیگری درمی‌آورد، جاهای به‌تری. کتاب زبان سختی دارد. سرهرمس به ترجمه‌ی میلاد ذکریا مشکوک است. کتاب اما یک فصل واقعن درخشان دارد. یک جایی که کلایو، یکی از عشاق موردبحث که موسیقی‌دان است، به تنهایی به یک پیاده‌روی طولانی می‌رود، در یکی از پارک‌های طبیعی. کل فصل شرح همین پیاده‌روی‌ست. تا در اوج‌ش، شاهد خاموش جنایتی باشد و درست وقتی که می‌تواند جلوی جنایت را بگیرد، دل بدهد به الهامی که به او شده، برای پایان‌بندی سمفونی‌ای که دارد می‌نویسد. شرح جزییات مکان‌ها و پیچ‌ها و راه‌ها و حس‌های این فصل سرذوق‌تان می‌آورد.

۱۱
نمایش‌نامه‌خوانی پدیده‌ی درستی‌ست. وقتی امکانات و مجال و سرمایه و جا و الخ این‌قدر در مضیقه باشد، یک راه لیزخوردن هیجان‌انگیزی‌ست نمایش‌خوانی، در این وانفسا. مایلم ارجاع‌تان بدهم به آن متن خوبی که عطا نوشته بود. که اصولن از ابتدا به همین نیت نوشته بود و این همه داستان‌ش را خوب روایت می‌کرد. مایلم به تجربه‌ی شخصی خودم اشاره کنم که چقدر خوش گذشت. که بعد از سال‌ها یادم انداخت بازی‌کردن چقدر حال آدم را جا می‌آورد. که چه‌طور یک حال مشترک خوبی بین آدم‌های درگیر نمایش، تولید و پخش می‌کند. از همین تریبون هم تشکر کنم از آن رفیقی که بانی این حال خوب بود. ممنون دخترم.

۱۲
داشت تعریف می‌کرد که تا به‌ حال برای بازی «باران سنگین» هفده مسیر مختلف پیدا شده. چهار شخصیت اصلی دارد بازی که قابل کنترل‌اند. می‌شود جوری بازی کرد که همه‌شان بمیرند و کودک ربوده‌شده پیدا نشود. می‌شود جوری بازی کرد که همه در پایان کار رستگار شوند. می‌شود در هر لحظه از بازی تصمیم گرفت و عمل کرد و نتیجه‌ی عمل را هم دید. عواقب‌ش را. حد اعلای مشارکت و هم‌ذات‌پنداری. می‌گفت ورسیون جدیدی در راه است که طبق ادعای سازندگانش «ته» ندارد. هر لحظه می‌توانی «انتخاب» کنی که چه کنی و بازی مطابق تصمیم تو جور دیگری جلو برود. اسمش را بگذاریم بازی‌های مستند؟ بگذاریم بازی-زندگی؟ من از کجا بدانم.

Labels:




2013-08-25

داشت خودش را مقایسه می‌کرد با یکی از نسل‌های قبل، آقای بیضایی مثلن. می‌گفت آقای بیضایی که می‌گوید از اینترنت و ایمیل چیزی سرش نمی‌شود همه قربان‌صدقه‌اش می‌روند که آخی، ای‌جان. می‌گفت اما این اینترنت‌ندانیِ من مایه‌ی شرمندگی‌ست. آدم در این زمانه و در این سن‌وسال (سلام سی‌وخورده‌ای‌سالگی ِ خانم شین) بلد نباشد با چهارتا «اپ» کار کند مایه‌ی افتخار که نیست هیچ، خجالت هم دارد. هیچ هم آدم را از زمانه‌اش جدا نمی‌کند،‌ تافته‌اش نمی‌کند. قریب به یک‌ ماه پیش تلویزیون داشت اجرای لندن‌ش را نشان می‌داد. دلم برایش تنگ شد یک‌هو. وایبر زدم که مرتیکه، الاغ، خاک‌توسرت که آدم زمانه‌ی من‌ای و نیستی. دوهفته بعد جواب داده بود که ای‌وای، الان دیدم و خندیده بود. و می‌توانم تصورش کنم که با آن بلاهت یگانه‌ و دوست‌داشتنی‌ش داشته بازی می‌کرده با گوشی‌اش لابد، دستش لغزیده روی وایبر، پیغام من باز شده، خوانده و خندیده و جواب داده. 

می‌خواهم بگویم آدم قبل از این که از روش‌های حذفی برای تافته‌کردن خودش استفاده کند باید بگردد یک تحقیقی بکند که آیا در این زمانه هنوز هم «من که موبایل ندارم» و «آدم با تلفن‌ش می‌خواد حرف بزنه دیگه، چیه این قرتی‌بازیا» و قس‌علی‌هذا جایی خریدار دارد و آخی‌برانگیزست یا نه، صرفن ادایی‌ست بی‌کارکرد و دشمن‌شادکن و درستایش بی‌سوادی. 

Labels:




2013-07-14


۱
تازه از زندان درآمده بود. زندانِ نه‌چندان‌به‌حق. افتاده بود به صرافت انتقام. یعنی اول نیت‌ش صرفن انتقام بود از آن‌هایی که برای‌ش پاپوش دوخته بودند. تمام سال‌های زندان، تمام‌ آن دقایق کشنده را صرف این کرده بود که آدم‌ها را، قابلیت‌های‌شان را خوب بشناسد. هرکدام را بگذارد سر جایی که باید. بعد، بیرون که آمده بود، نشسته بود منتظر. تا تک‌تک‌شان بیایند بیرون. رفته بود سراغ‌شان. یکی به وعده، یکی به مصلحت، یکی به انتقام، یکی به معرفت. هرکدام به نوعی. راضی شده بودند بایستند کنارش. نه که صنمی با او داشته باشند لزومن، کلن انگیزه‌ها را اول از همه چیده بود. درست هم چیده بود. بعد نقشه را روی میز پهن کرده بود. یکی‌یکی‌شان را گذاشته بود سر جای‌شان. سر زمان‌شان. این‌جوری که هرکدام در زمان درست، در مکان درست، به‌ترین دوران، خودشان بودند. یک تیم حرفه‌ای ساخته بود، به معنای درست کلمه. بعد آرام‌آرام نقشه‌اش را عملی کرده بود. سر صبر. دانه‌دانه‌شان را گیر آورده بود و بی‌خون‌وخون‌ریزی کشانده بودشان به مغاک خاک. به درک‌الافلاک. 

داشتیم می‌گفتیم که این مایه‌ی انتقام چه‌قدر انسانی‌ست. چه‌قدر تعادل دارد. چه‌قدر معنا دارد. چه‌قدر سمپاتی آدم را قلقلک می‌دهد. سلام آقای کیم‌کی‌دوک. کاری به درست‌وغلط‌‌ش نداشتم. اگر می‌خواهی یک جمع کثیری را با خودت همراه کنی بچسب به این ته‌مایه‌ها. انتقام و انتظار و تیم‌جمع‌کردن و نقشه‌داری و حوصله و تمیزی. این‌جور چیزها آدم‌ها را وارد قصه‌ات می‌کند. نگه‌شان می‌دارد. همراه‌شان می‌کند. 

۲
از یک جایی دیدم که پاهایم را انداخته‌ام روی هم. درست روی هم. زانوها روی هم، ساق‌ها در امتداد هم، کم‌وبیش. نه مثل همیشه‌ی این سال‌ها که مجبور بودم مچ پایم را بیندازم روی آن یکی زانو و ساق‌هایم دو محور متعامد بسازد. از یک جایی دیدم که چقدر همه‌چیز می‌تواند راحت باشد. بی‌درد و خون‌ریزی و استرس. 

۳
می‌گفت یوگا تمرین یک‌جابودگی ذهن و تن است. این که ذهن‌ت درست همان‌جا باشد که تن‌ت هست. فیل‌م یاد هندوستان کرده بود که: یک ورزشی هم کاش باشد که آدم را برساند به آن‌جا که تن‌ت هم برود همان‌جایی که ذهن‌ت هست. (شوخی کردم) 

۴
نشسته بودیم آخر شب به ورق‌زدن اسم‌ها. نام‌ها و نشانه‌ها. چند روز بعد نشسته بودیم دور یک میز بزرگ دوازده‌نفره. تیم شده بودیم. هفته‌ای سه جلسه‌ی سه‌ساعته. اصطکاک‌ها را که سپری کردیم یک شب زنگ زده بود که صدای قهقهه‌های‌تان بلند بود. معلوم بود دارد به‌تان خوش می‌گذرد. گفتم درست‌ش هم همین است دیگر. یک جماعتی را جمع کرده بودیم که هرکدام سر جای خودمان غولی بودیم برای خودمان. حوزه‌های متناقض، زانوهای متعامد. از یک روزی به بعد رگ خواب هم را پیدا کرده بودیم. شده بودیم هم‌راستا. من؟ من خوش‌بین‌ام به نتیجه. راست می‌گوید آقای سر نورمن فاستر. آدم مگر می‌شود معمار باشد و خوش‌بین نباشد. معماری که خوش‌خیال نباشد همان به‌تر که برود کشک‌ش را بسابد. این را وسط «شهری‌شدن» گفته بود. مستند معرکه‌ای که درباره‌ی طراحی شهری بود. درباره‌ی این که ته ته‌ش چه‌طور تا وقتی یک مشارکت جمعی و از پایین در کار نباشد هیچ معضلی در شهر درست‌ودرمان حل نمی‌شود. فرقی هم نمی‌کند برازیلیا باشد یا بمبئی یا لوکزامبورگ. دورخیز کرده بودم همان شب‌های انتخابات، میانه‌ی همان بحث‌های داغ دادن یا ندادن، از لحاظ رای، از این فیلم بنویسم. نشد. گاس که لزومی هم نبود. کاری را که می‌بایست می‌کردیم کردیم. راضی‌ام. 

۵
حرف این شده بود که چرا فضاهای آخرالزمانی نداریم برای خودمان. در ادبیات و سینما‌ی‌مان. بعدتر، یک‌جای دیگری باز حرف‌ش شده بود. گفته بود بس که اصلن سال‌هاست داریم در یک فضای آخرالزمانی زندگی می‌کنیم. از چی باید بترسیم دیگر؟

Labels:




2013-06-22

ما «اضافه‌وزنو»ها این‌طور آدم‌هایی هستیم که همیشه در آن ته ذهن و روان خودمان، خودمان را چاق می‌بینیم. می‌‌خواهم بگویم که چاقی برای ما یک وضعیت وجودی پایدار است. یک‌ماه‌ اخیر را تنگی پیشه کردم و ده کیلویی کم کردم کم‌وبیش. نسبتن خوشحالم. این هفته‌ای هم که گذشت، خودتان شاهد بودید، از همان جمعه‌ی انتخابات تا همین جمعه‌ای که گذشت، تا همین امروز حتا، خوشی‌ها کردیم. (در سراسر نوشتن این پست، سرهرمس مشغول به تخته‌زدن بود. شما هم هی گوش‌شیطان‌کرگویان بخوانید، ممنونم) در هر حوزه‌ای که فکرش را بکنید اوضاع خوب بود. خوب بود؟ عااالی بود. در این حد که آدم هوس می‌کند بنشیند برای آقای یونیورس یک نامه‌ی اسکاتلندی بنویسد. از انتخابات و فوتبال بگیرید تا دفتر جدید و و قرارها و جلسات هیجان‌انگیز کاری و غیرکاری و پیشنهادات باشرمانه و بی‌شرمانه‌ و الخ. از فرح‌انگیزی فیلم آخر آقای مهرجویی تا همین قوام «گذشته‌»ی آقای فرهادی. یک یک‌هفته‌ی عجیبی بود برای خودش. 

ته‌ش اما یک اضطراب کوفتی‌ای هست. که نماند. که این‌ها کش نیاید. که این لاغری و این سبکی و این سرخوشی بگذرد. دوباره برگردیم همان‌ جاهای ناجوری که بودیم. انگار آدم خودش را مستحق نمی‌داند کلن. یک جایی در روح و روان‌ت احساس می‌کنی حق تو نیست. این ده‌کیلوکم‌کردن حق تو نیست. استحقاق نداری. هی منتظری برگردی به همان ۱۲۰ کیلو. انگار این خوشی، یک وضعیت وجودی ناپایدار باشد صرفن. نسیمی که آمده است و دمیده است و می‌رود بالاخره. 

 چه‌کار کرده‌اند با ما؟ :|

Labels: ,




2013-06-08

نشسته‌ام حد و حدود یک دولت/نظام/حاکمیت ایده‌آل را دارم برای «خودم» آرزو می‌کنم. آرزو هم که بر جوانان عیب نیست،‌ هست؟

فهرست‌ مطالبات و انتظاراتم مفصل است. خلاصه‌شان که می‌کنم در کلیات،‌ می‌بینم اول از همه مایل‌م اصولن دین و دنیای‌ش از هم سوا باشد. یک حکومتی باشد منطقی باشد، عقل‌مدار باشد. از آدم‌های عاقل و بالغ و فهمیده تشکیل شده باشد. که کلن کاری به کار معنویات ملت نداشته باشد. قوانین‌ش را هم از یک آبشخور دیگری غیر از هر مدل دینی بگیرد، انسانی باشد. جوری که آدم دین‌دارش هم بتواند با خیال راحت به فرایض شخصی‌اش برسد،‌ جوری که فرایض شخصی‌اش حقی از آدم بی‌دین پای‌مال نکند. در قدم بعدی دلم می‌خواهد نهادهای‌ش یک‌جوری تنیده شده باشد که امکان وجود و بروز دیکتاتوری  شخصی یا قومی یا طبقه‌ای در آن به صفر برسد. یک جور جمهوری غیردینی و دموکراتیک. 

همه‌ی فهرست‌م را که شامل خواسته‌های شخصی و شهروندی می‌شود می‌توانم در همین دو بند فوق بگنجانم. بعد نگاه می‌کنم به این هشت نفر. می‌بینم که هیچ‌کدام‌شان، محض رضای خدا هیچ‌کدام‌شان قادر نیست این دو بند را برای من تحقق ببخشد. خاتمی و کروبی و میرحسینِ دوست‌داشتنی و هاشمی‌اش هم نبودند. چه‌کنم؟

راه اول‌ش این است که بگویم خدافزشما. قهر کنم. چمدانم را ببندم و بروم. راه دوم‌ش این است که تفنگم را از زمین بردارم، «لیترالی» بردارم. راه سومش هم همین راهی‌ست که این روزها عموم رفقا و معاشرین‌م دارند از آن حرف می‌زنند. خواسته‌های حداکثری‌ام را در دلم نگه دارم،  بعد بگردم از گزینه‌های موجود آن بابایی را انتخاب کنم که کم‌ترین فاصله‌ی بعید را با آرزوهای من دارد. لااقل خیر اگر نمی‌رساند شر کم‌تری برساند. 


سرهرمس به آقای حسن روحانی رای خواهد داد. 


Labels:




2013-05-25


۱
«یک انفجاری پشت صحنه اتفاق افتاده که من ندیدم. ترکشش توی نوشته‌هاست. بازی خراب شده. کلافه می‌شوم از وبلاگ‌خوانی.»

این را لاله نوشته. بروید باقی حرف‌هایش را هم بخوانید. داشتم فکر می‌کردم سرهرمس هم مدت‌هاست وبلاگ‌خوانی‌اش را صرفن از روی یک عادت قدیمی انگار دارد ادامه می‌دهد. خواندن یک نوشته‌ی خوب هی دارد به‌ندرت‌تر می‌شود. کشف‌کردن یک وبلاگ «جالب و غیرتکراری» که دیگر پیش‌کش. آسیب‌شناسی‌اش کار من نیست طبعن. صرفن دارم غر می‌زنم. مدت‌هاست هیجانی برای صفرکردن فیدخوان‌ام ندارم. یک‌دفعه می‌بینم دوسه‌روز گذشته و اصلن یادم هم نبوده که بروم سراغ وبلاگ‌ها. ترجیح‌ام دیدن عکس است، تا خواندن چیزی.

۲
یک زمانی وبلاگستان جای معاشرت بود. کامنت‌بازی. سال ۴۲. بعد این معاشرت را برداشتیم با خودمان بردیم توی آن فیدخوان لعنتی که اسم‌ش را نمی‌آورم. بعدتر این معاشرت‌ها و دیدوبازدیدها و تیک‌وتاک‌ها و الخ‌هامان به‌اجبار کوچانده شد به فیسبوک. الان که از این زاویه نگاه می‌کنم می‌بینم اصل ماجرا برای من همان معاشرت بوده/است. خیلی وقت است که دیگر حوصله‌ی عبوسیِ متن‌های تنها را ندارم راستش. 

۳
یک فیلم انگلیسی دیدم. «به پانچ خوش آمدید». تریلر پلیسی/جنایی. طمانینه‌ی انگلیسی‌ خوبی داشت. آقای پلیس نقش اول فیلم یک خشم‌ای را از اول فیلم تا آخر با خودش حمل می‌کرد. اول خیال می‌کردی از ضدقهرمان شاکی است که چرا از دستش فرار کرده. بعد می‌دیدی این خشم‌اش با بخشیدن ضدقهرمان، با معامله‌کردن با او بر سر فتحی بزرگ‌تر هم درمان نشد. خشم‌اش انگار از کلیت دنیایی بود که در آن به‌سر می‌برد. این خشم آقای قهرمان کنار سردی غم‌بار صورت ضدقهرمان دیدنی شده بود. همین. 

Labels: , ,




2013-05-06


Peter Buechler

private collection Berlin, Germany
Untitled - 2006, oil on objet trouvé, framed 285x215cm


۱
آقای اورحان پاموک در «استانبول»شان می‌نویسد: حزن به جای وضوح‌ بخشیدن به واقعیت آن را می‌پوشاند، برای ما آسایش خاطر فراهم می‌آورد و چشم‌اندازمان را مانند پنجره‌ای که در روزهای زمستانی از کتری جوشان بخار بر آن می‌نشیند، محو و ناروشن می‌سازد. 

۲
آقای پیتر آیزنمن، سال‌هاست که مفهوم تار شدن (blurring) را در معماری‌شان به‌سان یک پروژه دنبال می‌کنند. این طور که آقای ایمان رئیسی در شماره‌ی ۲۱ «همشهری معمار» می‌گویند شفافیت عقلانی و باب طبع مدرنیته، آن نگاه همه‌چیزدان و عالم‌کل، در سال‌های بعد از جنگ جهانی دوم شکاف خورد و آن کلیت یک‌پارچه‌ و معلوم جهان هستی و روان آدمیزاد شروع کرد به مبهم و کدر شدن. تا رسیدیم به آقای دریدا، به مثابه مرشد معنوی آقای آیزنمن، که اصولن رفت سراغ مفاهیم جالبی مثل به‌تاخیر انداختن معنا و عدم قطعیت‌ش و الخ. از آن موقع، آقای آیزنمن با یک اصرار خوبی، مدام دارد خوانایی طرح‌هایش را برای ما کم‌تر و کم‌تر می‌کند. جوری که کار به جایی برسد که نه‌تنها خوانایی که توانایی معماری‌هایش هم برای کاربران‌شان دچار تنش بشود. لابد شنیده‌اید از خانه‌ای که در آن حریم خصوصی خانواده شوخی است و خانه‌ای که شکاف شیشه‌ای داخل اتاق خوابش امکان درج هرگونه تخت‌خواب دونفره را از ساکنین می‌گیرد. (سرهرمس فکر می‌کند آقای آیزنمن یک سوپراستار به تمام معنی‌ست. یک شومن درست‌ودرمان. در جواب این‌جور گیرها می‌گوید: «خب آخه من که خونه‌هایی با ایده‌ی خونواده‌‌هسته‌ای نکشیدم که. من عشقم انجام معماری و ایده‌هامه وگرنه حل کردن مسایل حریم خصوصی‌شون به خودشون مربوطه. برن تخت‌خواباشون رو جدا کنن. والله»

۳
پیشنهاد می‌کنم بروید سایت آقای Peter Buechler را ببینید. در صفحه‌ی اصلی نسخه‌های «بندانگشتی» کارها کنار هم چیده شده است. تصاویر در آن سایز به‌صورت آشنا و واضح دیده می‌شوند. با فشاردادن هرکدام نسخه‌ی تمام‌صفحه‌اش باز می‌شود. اتفاق اصلی در همین لحظه می‌افتد. آن آشنایی و وضوح در سایز بندانگشتی تبدیل می‌شود به یک ناواضحی بزرگ. یک آشنایی دیگری ایجاد می‌شود: تصاویری با رزلوشن‌های بسیار پایین. آقای نقاش مساله‌ی فاصله و ابعاد را قبل از هر مفهوم دیگری به عنوان ریشه‌ی وضوح و عدم وضوح پیش می‌کشد. همین تابلویی که در همین‌جا دارید می‌بینید تنها با دورشدن، با زیاددورشدن از آن است که ماهیت‌ش را آشکار می‌کند. رمزگشایی می‌شود. مادامی که نزدیک هستید، در جغرافیای «خانگی» چیزی قرار دارید، معناها خودشان را پنهان می‌کنند. دور که می‌شوید، جادو کم‌اثر و کم‌اثرتر می‌شود. تا جایی که محو می‌شود. حالا فرصت دارید همه‌چیز را به‌وضوح ببینید. بلکه بفهمید کلن جریان از چه قرار بوده و است. سلام آقای آنتونیونی عزیز. سلام آقای عکاسِ «آگراندیسمان». 

Labels: , ,




2013-01-14

۱
در «هری‌پاتر و جام آتش»، جایی که رویارویی اصلی بین هری و ولدرمورت اتفاق می‌افتد، رشته‌ای از آدم‌هایی که قبلن توسط ولدرمورت کشته شده‌اند از چوب‌دستی‌اش بیرون می‌جهند، یکی‌یکی، به حمایت از هری. گاهی خیال می‌کنم یک چنین رشته‌ای، پیوندی بین مرده‌های آدم باید برقرار باشد. که وقتی یکی مرده‌ی تازه داری، مرده‌های قدیم یکی‌یکی پشت سرش خودشان را به یادت می‌آورند. از یک جایی در عدم پرتاب می‌شوند بیرون و صف می‌کشند جلوی روی‌ت. جوری که آدم برای مرده‌ی کهنه گریه‌ی تازه می‌کند. انگار همین دیروز.

۲
گاس هم این‌جوری باشد که آدم هرچه بزرگ‌تر می‌شود رقتِ قلب‌ش بیش‌تر می‌شود. شاید هم کمیتِ مرده‌های‌ت، عزیزهای مرده‌ات، از یک حدی که گذشت، دیگر گریه‌کردن آن‌قدرها هم که فکر می‌کنی کار سخت و صعب‌ای نیست. همین که روضه را شروع کنند فیل‌ت یاد هندوستان‌ت کرده و اشک‌های‌ت سرازیر شده. امروز، وقتی که ایستاده بودم کنار در مسجد، کنار صاحبان عزا، دیدم که خیسی چشم‌ها لزومن از مرده‌ی اخیر نیست،‌ دارم صف تمام مرده‌های این سال‌ها را تماشا می‌کنم، صاحب‌عزای همه‌شان بودیم، همه‌مان. 

۳
نشسته بودم کنارش، دستش را گرفته بودم. یک سکوت لاجرم کوفتی‌ای داشتم. وسط گریه و لابه آن جمله‌ی جادویی را گفته بود، خودش، که: «ولی راحت شد.» این همه مرده، این همه درد، هنوز هم این کلید کار می‌کند لامصب. نامردی‌ست اما کار می‌کند. نفس‌م را بیرون دادم، بالاخره. گفت هفت سال جنگید. زجر کشید. دل‌مان خوش بود که هست کنارمان بالاخره. خودخواه بودیم اما. باید می‌گذاشتیم زودتر برود. سرطان داشت. گفتم لااقل خوب شد دفعه‌ی پیش دیدم‌ش. مردِ گنده شده بود چهل کیلو. با هم از خرید و فروش زمین‌ها و کار و الخ حرف زده بودیم. دوستم داشت. در این وانفسا، همین‌جور دورادور یک اعتقاد خوبی به من داشت همیشه. 

۴
رفته بودند سر خاک یکی دیگر. هفت‌ش بود امروز. نرفتم. نشد که بروم. پرسیدم مگر سه سال آخر چه‌طور بود. گفتند «مثل یه تیکه‌چوب». همه‌ی بدن‌ش خشک شده بوده. تکان نمی‌خورده. حرف نمی‌زده. فقط نگاه می‌کرده. از آن‌ها بود که رنگ صدای‌ش در خودش شوخی داشت. 

۵
اس‌ام‌اس زده بود که بند اول پُستِ هانکه‌ات یک‌بار دیگر هم تایید شد. فلانی تمام کرد. یادم افتاده بود به آن‌جایی که دخترِ پیرمرد آمده بود دیدن‌شان. پیرمرد اتاق پیرزن را قفل کرده بود. نخواسته بود. بعد هم تلخ‌تلخ شکوه کرده بود به دخترش که گفته بود نگران‌شان بوده، گفته بود نگرانی او به هیچ دردش نمی‌خورد. غر داشت پیرمرد. حق داشت. تا درست در همین وضعیت لامصب نباشی چه‌طور می‌خواهی بفهمی جنس این‌جور انتظارها را. که همین‌طور جلوی چشم‌ت آدم‌ت ذره‌ذره تمام بشود و تو در آن برزخ دیوانه‌کننده باشی که خلاص‌ش کنم یا بگذارم بماند و زجر بکشد.

۶
آدمی که اختیار خودش را از دست داده، که دارد می‌میرد، سهمِ کی می‌شود دقیقن؟ همسرش؟ بچه‌اش؟ مادرپدرش؟ خواهربرادرش؟ رفقای‌ش؟ کاش آقای هانکه عوض این که قصه‌ی مکرر این سال‌های ما را فیلم کند، آن‌همه هم سر صبر و کش‌دار، بردارد سراغ این سوال کوفتی برود که آدمی که مُرد ولی‌اش کی می‌شود دقیقن. کی حق دارد تصمیم بگیرد که هزینه‌های مراسم شب هفت آن مرحوم صرف امور خیره خواهد شد یا حلوا را به‌تر است از «شیرین» بگیریم. بردارد زوم کند روی چشم‌های مثلن پسرش، که چه‌طور باورش نمی‌شد این‌طور پدرش، مرده‌ی پدرش دیگر مالِ او نیست. دیگرانی هستند که دارند تصمیم می‌گیرند و جلو می‌روند. کاش آدم یک‌جوری تعیین کند که مُرده‌اش سهمِ کی باشد، لااقل. 

Labels:




2012-12-31


۱
آقای همینگوی در آن شاه‌کتاب‌شان، در آن کتاب بالینی همه‌ی آن انسان‌هایی که یک‌جوری یک‌جایی از وجودشان همیشه می‌خارد برای نوشتن، در «پاریس، جشن بی‌کران»شان، توصیه‌ی غریبی دارند برای آن لحظه‌هایی که آدم «قفل» می‌شود. لحظه‌هایی که نمی‌داند از کجا شروع کند به گفتن، به نوشتن. می‌فرمایند که از یک جمله‌ی «واقعی» شروع کنید. رویا نبافید. استعاره و متافور و الخ نبافید. اغراق نکنید. جادو نکنید. پشتک نزنید. غلیظ نباشید. و باور کنید، باور کنید در این لحظه‌ی به‌خصوص، سرهرمس از این بیش‌تر نمی‌تواند این ترکیب جادویی «یک جمله‌ی واقعی» را برای‌تان باز کند. گرفتید، گرفتید. نگرفتید بروید یک روز دیگر بیایید، بیایید همین‌جا. 
۲
بخشی علی غلامرضایی در مستند «در نیم‌پرده‌ی شب» هنوز دوتار دست‌ش نگرفته بود. نشسته بود رو به دوربین و داشت روایت می‌کرد که چه‌طور در بچه‌گی صدای خواندن‌ش را کسی شنیده و دست‌ش را گرفته و برده در مسیری انداخته‌اش که «بخشی» شده. آقای خاکشور (که طبعن برای ما می‌شود رضا، یک بیست‌سالی هست کم‌وبیش که برای ما رضای خالی است) بیننده را از همان اول غرق نمی‌کند در صدای ساز بخشی. برعکس، انتظار ایجاد می‌کند. حالا اصلن حرفم این نبود. آمده بودم بنویسم آن‌جا که بخشی دارد خاطرات بچه‌گی‌اش را می‌گوید، چقدر دهان گرمی دارد. این گرمای دهان ربطی به صدا و آوازش ندارد. یک لهجه‌ی شیرین و غیراغراق‌شده‌ی مشهدی دارد. خوش‌آیند تعریف می‌کند. آدم را یاد همه‌ی آن حکایت‌هایی می‌اندازد که گاه‌وبی‌گاه در عشرت‌آباد می‌شنوی. نه که موضوع لهجه باشد، نه. موضوع آن ظرایفی است در روایت که بعید می‌دانم یک غیرمشهدی خیلی متوجه‌شان بشود اصلن. آن تاکیدهای ظاهرن بی‌مورد. آن گریز‌های فرعی. آن‌جاها که یک‌دفعه وسط ماجرا شروع می‌کند به توضیح‌دادن چیزی که در ساختار روایت اصلن اهمیتی ندارد. و تکرار. تکرار تا دل‌تان بخواهد. یک جور ساده‌دلی، دهاتی‌واری در تعریف‌کردن. درست نقطه‌ی مقابل خلاصه‌گویی. اصلن باید همین باشد که مشهدی‌جماعت هیچ‌کدام هایکوپرداز نشدند. بلد نیستند خلاصه کنند. دل‌شان می‌خواهد رنگی تعریف کنند. حاشیه بروند و حرص شنونده‌ را دربیاورند. 
۳
می‌گه لابد مسیح هم بعد از اون شام آخر کذایی‌ش، یه جایی، توی تاریکی، سیگاری چالاقیده و تف کرده هر گذشته‌ای رو. این‌جا می‌گه. 
۴
خدا اموات اکبرآقای عالمی را بیامرزد. سال ۴۲ در برنامه‌ی «هنر هفتم»‌شان «درخشش» آقای کوبریک را نشان‌مان دادند. درست یادم نیست انگار بزرگمهر رفیعا مهمان آن قسمت بود. بعدها هم مهران مدیری با آن «هزارتوی پیچ‌درپیچ شمشادی» آن برنامه زیاد شوخی کرده بود. اصل حرفم اما این‌ها نیست. آن‌ است که یک جایی در این برنامه یک جمله‌ی طلایی گفته شد، که کوبریک قبل از ترساندن تماشاگر، ترس را به او می‌آموزد. ترسیدن را، و این که از چه چیز در این فیلم باید بترسیم اصلن. بعدها زیاد یاد این جمله افتاده بودم. تا این بار آخر که قسمت شد سرهرمس فیلم را روی پرده ببیند. دلم خواست دوباره بیایم همین جمله را تکرار کنم برای‌تان. که چه‌طور مثلن در این فیلم باید از صدای سه‌چرخه‌ی پسرک روی کف راهروی آن هتل کذایی بترسید. از صدای منقطع چرخیدن چرخ‌ها روی موکت و بیرون از موکت. یک جوری که آدم دل‌ش می‌خواهد بنشیند فهرست کند ترس‌ها را. فیلم در کمال خون‌سردی از همان اول کل ماجرا را لو می‌دهد. انگار نه انگار که به آرنج‌ش باشد که در همان سکانس اول آن آقا دارد کل سرنوشت شومی که قرار است سر این خانواده بیاید برای جک نیکلسون تعریف می‌کند. یا وقتی آن خانم روان‌شناس نشسته روبه‌روی مادر پسرک و دارد آنالیز می‌کند رفیق نامریی پسرک را. آن‌جا که قضیه‌ی کتف دررفته‌ی پسرک تعریف می‌شود. یا بعدتر، وقتی توی ماشین دارند به سمت هتل می‌روند، قضیه‌ی گیرافتادن در برف و آدم‌خواری و این‌ها. همین‌جور تا آخر. کوبریک همه‌چیز را قبلن گفته است. آلارم‌اش را داده است. تقصیر خودمان است اگر نشانه‌ها را جدی نمی‌گیریم و دل‌خوش‌دل‌خوش ادامه می‌دهیم. تقصیر خودمان است که آن‌همه اشارت به سرنوشت شوم محتوم را نگاه نمی‌کنیم. پسرک تنها کسی بود که ماجرا را جدی گرفته بود. تنها کسی بود که هشدار داده بود. که حتا خواهش کرده بود. کو گوش شنوا. بگذریم آقا. حرفم اصلن این نبود. 
۵
عادت‌مان همان چهار ترانه از داریوش و گوگوش و فریدون فرخ‌زاد و سیاوش قمیشی و ابی و این‌ها بود همیشه. یکی با حال خوش پیانو می‌زد و دورش حلقه می‌زدیم و می‌خواندیم. با صداهای تربیت‌شده و ژوس و خش‌دار و فالش و هرکی به نوعی. آن شب یکی حرف بابک بیات را پیش کشید. طبعن یادمان افتاد به سکوت سرشار از ناگفته‌هاست. مارگوت بیگل را آوردیم دم دست. شروع کردیم نوبتی خواندن. پیانو عجیب مانوس بود. ما هم. رفتیم یک جاهای دوری. هرکی به نوعی.  داشتم فکر می‌کردم آقای شاملو اگر به بهشت نروند پس کی‌ برود. با آن غنایی که ترجمه‌ی فارسی این شعرها دارد. با آن وزن‌ش. آقای بیات هم لابد همان حوالی باید باشند، با آن ملودی‌هایی که آدم را چنان سر جای خودش می‌نشانند که انگار قرار نیست از جای‌ت بلند شوی. خواب؟ مگر می‌شد خوابید آن شب. 
۶
سال خورشیدی که هنوز تمام نشده. سال میلادی را اگر بهانه کنم باید غر بزنم. سال خوبی نبود. حجم تنش‌ها و بدحالی‌ها و کم‌معرفتی‌ها و به‌فنارفتن‌ها و کناره‌گرفته‌شده‌گی‌ها و افسرده‌گی‌ها و مچاله‌گی‌هایش یک‌تنه اندازه‌ی چند سال گذشته بود. به قول آن رفیق‌مان لابد مال هوا هم هست. این همه سرب توی هوا لابد یک‌جایی از وجودمان را سنگین کرده. یک جایی که نباید را. وگرنه که این روزها همه از تحمل‌ناپذیری سبکی حرف می‌زنند. 
۷
اگر رفتید سراغ «اتحادیه‌ی ابلهان» یادتان باشد مقدمه‌اش را نخوانید. کتاب خوبی‌ست و مترجم با زیاده‌تعاریفی که از کتاب کرده انتظارتان را زیادی بالا می‌برد. یک شخصیت اول دارد که بی‌نظیر است. یک جور بی‌نظیر خوبی که البته مدام مدل نگاه و بیان‌ش را دوروبرتان پیدا می‌کنید. یک ویژن جالب و بی‌ربطی به کل جهان هستی دارد و مدام دارد همان حقیقت خودساخته‌ی خودش را از عالم توضیح می‌دهد. یک جور قانع‌کننده‌ای هم توضیح می‌دهد و البته این از بلاهت‌ش کم نمی‌کند. همین‌طور شبی چند صفحه مزمزه‌اش کنید. کتاب خوبی‌ست. 
۸
یادم بیندازید وقتی برگشت کانادا برای‌تان بگویم چه همه جای این دختر، این‌جا، همین وسط تهران، پیوسته خالی‌ست. 

Labels:



Archive:
11.2002  03.2004  04.2004  05.2004  06.2004  07.2004  08.2004  09.2004  10.2004  11.2004  12.2004  01.2005  02.2005  04.2005  05.2005  06.2005  07.2005  08.2005  09.2005  10.2005  11.2005  12.2005  01.2006  02.2006  03.2006  04.2006  05.2006  06.2006  07.2006  08.2006  09.2006  10.2006  11.2006  12.2006  01.2007  02.2007  03.2007  04.2007  05.2007  06.2007  07.2007  08.2007  09.2007  10.2007  11.2007  12.2007  01.2008  02.2008  03.2008  04.2008  05.2008  06.2008  07.2008  08.2008  09.2008  10.2008  11.2008  12.2008  01.2009  02.2009  03.2009  04.2009  05.2009  06.2009  07.2009  08.2009  09.2009  10.2009  11.2009  12.2009  01.2010  02.2010  03.2010  04.2010  05.2010  06.2010  07.2010  08.2010  09.2010  10.2010  11.2010  12.2010  01.2011  02.2011  03.2011  04.2011  05.2011  06.2011  07.2011  08.2011  09.2011  10.2011  11.2011  12.2011  01.2012  02.2012  03.2012  04.2012  05.2012  06.2012  07.2012  08.2012  09.2012  10.2012  11.2012  12.2012  01.2013  02.2013  03.2013  04.2013  05.2013  06.2013  07.2013  08.2013  09.2013  10.2013  11.2013  12.2013  01.2014  02.2014  03.2014  04.2014  05.2014  06.2014  07.2014  08.2014  09.2014  10.2014  11.2014  12.2014  01.2015  02.2015  03.2015  04.2015  05.2015  06.2015  08.2015  09.2015  10.2015  11.2015  12.2015  01.2016  02.2016  03.2016  04.2016  05.2016  07.2016  08.2016  09.2016  11.2016  03.2017  04.2017  05.2017  07.2017  08.2017  11.2017  12.2017  01.2018  02.2018  06.2018  11.2018  01.2019  02.2019  03.2019  09.2019  10.2019  03.2021  11.2022  12.2023  01.2024  02.2024  03.2024  04.2024  07.2024  10.2024  11.2024  12.2024  01.2025  02.2025  03.2025  04.2025  05.2025  06.2025  07.2025  08.2025  09.2025  10.2025  11.2025  12.2025  07.2026  08.2026  09.2026